تبليغاتX
ققنوس



یا لطیف

امشب می خوام از دلم بگم از حرفی که رو دلم سنگینی می کنه . دلیلش هم اینه که نمی دونم چرا این اتفاق برام افتاد ؟ نمی دونم چرا رفت ؟ نمی دونم چرا بعد از این همه خواهش و اظهار پشیمانی از کاری که نمی دونم چی بود .  بازم جواب نداد ! می دونید دوست حمید بود اما من به عنوان یه فامیل دوستش داشتم به خاطر همین هم دلگیرم . به بودنش عادت کرده بودم وقتی که رفت یه چیزی تو زندگیم کم شد

بچه ها دعا کنید که بر گرده . شعر زیر رو تقدیم می کنم به همون عزیز رفته

 دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

سلام دوستان گلم امیدوارم خوب باشید دیشب داشتم یک مطلب از جبران خلیل جبران می خواندم ، بعدش خیلی من رو بفکر فرو برد چون دیدم که من هم جزو او افرادی هستم که خیلی وقتها به ظاهر آدمها نگاه می کنم . بعضی وقتها نمی شه باطن آدمها رو ندید گرفت حتی اگر این شخص انسان بد سیمایی باشه ممکن ، روحی شفاف و زیبا داشته باشه . از خودم شرمنده شدم چرا بعضی وقتها فقط ظاهر مخلوقات خداوند رو دیدم چرا سعی نکردم بعضی وقتا با مخلوقاتی باشم که سیمای خوبی ندارند .

خوب زیاده گویی نمی کنم و در زیر همون مطلبی رو که خواندم برای شما عزیزان می نویسم تا شماهم بخوانید و در موردش فکر کنید .

پوشاک :

روزی زیبایی و زشتی برساحل دریایی با هم ملاقات کردند و به همدیگر گفتند « بیا در دریا حمام کنیم . » بعد لباسهایشان را کندند و در آب دریا شنا کردند و پس از مدتی زشتی به ساحل برگشت لباس های زیبایی را بر تن خود کرد و رفت . زیبایی هم از دریا بیرون آمد و رخت خود را نیافت و آن قدرشرمنده شد که نتوانست عریان بماند . بنا براین لباس زشتی را برتن خود کرد و راه خود را درپیش گرفت و رفت .

تا امروز مردان و زنان ، این دو را باهم اشتباه می گیرند . اما کسانی هستند که به چهره زیبایی نگریسته اند و او را در ورای جامه هایش می شناسند و هستند کسانی که سیمای زشتی را می شناسند و لباس قادر نیست جلوی دیدشان را بگیرد .

دوست دار دوستیهای شما علی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



بسياري  از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد   اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود .   فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد .   نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك    نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخندزدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد   هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

يك لبخند زندگي مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ريزي   بدون حسابگري   لبخندي طبيعي  زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم .   زير همه اين لايه ها  من حقيقي وارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند." 

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم   روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد. 

دوست دار دوستیهای شما علی  

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

بيوگرافي كوتاه :

                         داريوش مهرجويي متولد هفدهم آبان ماه سال 1318 تهران، فارغ التحصيل فلسفه از دانشگاه U.C.L.A آمريكا است. وي پس از بازگشت به ايران فعاليت سينمايي اش را با كارگرداني و نويسندگي فيلم «الماس 33» را سال 1346 آغاز كرد و سپس با فيلم «گاو» كه يكي از مطرح ترين و متفاوت ترين فيلم در تاريخ سينماي ايران را ساخت. او پس از انقلاب با «هامون» كه مورد استقبال وسيع منتقدان و تماشاگران قرار گرفت، دوره تازه اي را در كارش آغاز كرد. از فعاليت هاي وي ميتوان به ساخت فيلم كوتاه اشاره كرد كه در جايگاه خود از بهترين فيلم هاي كوتاه ايراني است.

فيلم شناسي :

 

 1 -  الماس 33 (۱۳۴۶)

 2 - گاو (۱۳۴۸)

 3 - آقاي هالو (۱۳۴۹)

 4 - پستچي (۱۳۵۱)

 5 - دايره مينا (۱۳۵۷)

 6 - مدرسه اي كه مي رفتيم (۱۳۵۹)

 7 - اجاره نشين ها (۱۳۶۵)

 8 - شيرك (۱۳۶۶)

 9 - هامون (۱۳۶۸)

10- بانو (۱۳۷۰)

11- سارا (۱۳۷۱)

12- پري (۱۳۷۳)

13- ليلا (۱۳۷۵)

14- درخت گلابي (۱۳۷۶)

15- داستانهاي جزيره (اپيزود اول، دختردايي گمشده) (۱۳۷۷)

16- ميكس (۱۳۷۸)

17- بماني (۱۳۸۰)

18- مهمان مامان (۱۳۸۲)

19- نقاب زيبا (۱۳۸۵)

20- سنتوري (۱۳۸۵)

عکسهای کارگردان :

            

                                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

سلام دوستان الان ساعت ۲:۲۶ دقیقه نیمه شب . بی خوابی زده به سرم و دارم تو صفحات اینترنتی بیخودی میچرخم که یک هو این عکس رو دیدم که شعر نیما رو نوشته شده

 

تو را من چشم در راهم
شباهنگام، كه می گیرند در شاخ تلاجن، سايه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
تو را من چشم در راهم
شباهنگام، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پای سرو كوهی دام
گرم یاد آوری یا نه! من از یادت نمی كاهم؛
تو را من چشم در راهم
...

می دونم هیچط ربطی هم نداشت که بیام تو وبلاگ بگم اما نمی دونم چرا هوس کردم بیام و هم عکس رو براتون بگذارم و هم شعر و بنویسم . خوب فکر می کنم از بی خوابی باشه

آرزو مند روزی خوب هستم براشما . دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



سلام دوستان گل من . چند وقت پیش یه دوست خوب با نام محبوب در نظراتش منو شرمنده کرده بود و در مورد شعر شاتقی زندانی دختر عمو طاووس استاد ثالث از من پرسیده بود به احترام این عزیز دل من امروز این شعر را براتون می نویسم

یا لطیف

... عامی ، امّا خاصه خوانِ دفتر ایام

اُمّی ، اما تلخ و شیرین تجارب را

ــ مثل رند و هفت خط جام ــ

خوانده از دون و ورای خویش ...

ــ « زندگی با ماجراهای فراوانش ،

ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست ؛

چیست اما ساده تر از این ، که در باطن

تارو پود هیچی و پوچی هم آهنگ است ؟

ماجرای زندگی آیا

جز مشقت های شوقی توامان با زجر ،

اختیارش هم عنان با جبر ،

بسترش بر بعد فرار و مه آلود زمان لغزان ،

در فضای کشف پوچ ماجراها ، چیست ؟

من بگویم ، یا تو می گویی هیچ جز این نیست ؟ »

تو بگویی یا نگویی ، نشنود او جز صدای خویش .

« ماجراها » گوید ، اما نقش هر کس را

می نگارد ، یا می انگارد ،

بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش .

شاتقی ، زندانی دختر عمو طاووس

فیلسوفی کوچک ست و حرف ها دارد برای خویش .

عامی ، اما خاصه خوان دفتر ایام ،

امی ، اما تلخ و شیرین تجارب را

ــ مثل رند و هفت خط جام ــ

خوانده از دون و ورای خویش .

آن که گر خواهد ، تواند کرد

وقت خاک آلود و تلخ همنشینش را

به زلالی همچو لبخند صفای خویش .

گاه اگر بگذاردش غم های این عالم

عالمی دارد برای همنشسین و آشنای خویش .

ــ « هی ، فلانی ! »

           ] او همیشه هر کسی را با همین یک « نام » می خواند

اسم و رسم دیگران سهل ست ، او شاید

غالبا نام خودش را هم نمی داند .

عصر بود و در حیاط کوچک پاییز ،

                                                        در زندان ،

راه می رفتیم ؛

چند تن زندانی با خستگی همگام  .

چون طواف حاجیان در عید آن کشتار وحشتناک ،

گرد بر گرد بتی از جنس و رنگش نام ،

لات و عزی و هبل را از بنی اعمام ،

دور حوض خالی معصوم ،

گرد می گشتیم ، اما بی هوار و هروله ، آرام .

اینک آن غمگین بی آزار ،

شاتقی ، زندانی دختر عمو طاووس ،

داشت با لبخند مجروحی که اغلب بر لبانش بود ،

و خطوط چهره اش را ، گاه

چون نگه جزم و جری می کرد ؛

ماجرا می گفت و با ما راه می پیمود .

عصر خشکی بود ، از یک روز آبانی .

بی صدا و از نظر پنهان ،

لحظه ها ، مثل صف موران خواب آلود ،

با همیشه همعنان می رفت ؛ وز هر گام ،

سکه می زد « دیر شد » بر پولک هر « زود »

راه می رفتیم و با هر گام ما یک لحظه می پژمرد .

من خط زنجیر هستی خواره موران را ،

این چنین احساس می کردم که با ترتیب

در صف نوبت یکا یک خوابشان می برد .

و به نوبت هر یکی ، تاپای بیرون می نهاد از صف ،

چون جرقه می پرید از خواب و می افسرد .

راست پنداری

هستی و ناچیزی ما بود .

که بدین گونه ،

بود همسان داشت با نابود .

و بدینسان تنگ تر می شد فضای روز .

باختر چون تون سردی می شد و در آن

آتش دل مرده می افسرد ، دود اندود .

و بدین سان خوب می شد دید در سیمای هر سکه ،

و نگاه آفل و غمگین هر لحظه ،

این که چیزی در فضا می کاست ؛

وین که چیزی داشت می افزود .

داشت می رفت آتش خورشید ؛

داشت می آمد شب چون دود .

باز می رفتیم و می کردیم

رفته تا انجام را ، آغاز .

وگر ره باز و دیگر بار ،

باز ... و باز ... و باز .

                                              « مهدی اخوان ثالث »

 

برگرفته از کتاب : در حیاط کوچک پائیز ، در زندان

ناشر : انتشارات بزرگمهر

                            

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

دوباره من اومدم چون گفتم شاید خیلیها دوست داشته باشن این سرود یار دبستانی من رو با همون صدای جمشید جم بشنون . اومدم تا لینک مربوط به صدای جمشید جم رو برای این عده از دوستا بگذارم

همه شما ها را دوست دارم امیدوارم یه روزی یه قراری بزاریم و همه شما وبلاگی ها رو ببینم

دوست دار دوستیهای شما علی

http://www.sobhaninia.com/web/modules/mydownloads/visit.php?cid=9&lid=3

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

سلام دوستان گلم . خوبید ؟ چند وقت پیش سرود یار دبستانی من رو با صدای فریدون فروغی براشما ها لینک گذاشتم . همه میدونن که شاعر این سرود آقای منصور تهرانی است . امروز تو وب گشتایی که داشتم به آدرس یک لینک برخورد کردم که این سرود رو لینک کرده بود و نوشته بود: آهنگساز - ترانه سرا و خواننده منصور تهرانی روش کلیک کردم و دیدم درسته صدای فریدون فروغی و جمشید جم نیست و خود آقای تهرانی که اجرای افتخاری انجام داده .

لینک این سرود رو باصدای خود ترانه سرا براتون می گذارم اگه دوست داشتید گوش کنید !!

http://www.iranflamenco.com/musicworld_files/yare_dabestani.wma

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

بيوگرافي كوتاه :

بهرام بيضايي متولد 1317 تهران، داراي تحصيلات ناتمام در رشته ادبيات دانشگاه تهران است. وي فعاليت سينمايي را سال 1349 با كارگرداني فيلم كوتاه «عمو سيبيلو» آغاز كرد. او همسر مژده شمسايي بازيگر و گريمور سينما و تئاتر است .

فيلم شناسي :

۱ . رگبار سال ۱۳۵۱                              ۶ . باشو غريبه كوچك ۱۳۶۵

۲ . غريبه و مه سال ۱۳۵۳                      ۷ . شايد وقتي ديگر ۱۳۶۶

۳ . كلاغ ۱۳۵۶                                     ۸ . مسافران ۱۳۷۰

۴ . چريكه تارا ۱۳۵۷                              ۹ . سگ كشي ۱۳۷۹

۵ . مرگ يزدگرد ۱۳۶۱                         ۱۰ . لبه پرتگاه ۱۳۸۵

عكسهاي كارگردان :

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



سلام دوستان گل هنرمند یه تعداد از نقاشی برای شما اینجا میزارم امیدوارم خوشتون بیاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



سلام امروز برای دوستای هنرمند نقاشم تعدادی از کار های کلود مونه رو می گذارم تو وبلاگ امیدوارم لذت ببرید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



سلام اینم یک تعداد عکس قشنگ برای دوستان گلم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يا لطيف

سلام دوستان امروز يكي از همكارام داشت سرود يار دبستاني رو با صدای فریدون فروقی گوش مي كرد كلي من رو برد به قديما لينك سرود رو از اين دوست عزيز گرفتم ، گفتم شايد بين دوستان وبلاگي هم كسي باشه كه بخواد اين سرود رو گوش كونه بخاطر همين لينكش رو ميزارم اينجا هركسي خواست روش كليك كنه و به اين سرود زيبا گوش بده

http://parsi-l.persiangig.com/audio/foruqi.wma

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يا لطيف

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
                                             
] سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ
گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و لغزان
است .
وگر دست محبت سوی کسی یازی
،
 
به کراه آورد دست از بغل بیرون
؛
 
که
سرما سخت سوزان است .
نفس ، کز گرمگاه سینه میاید برون ، ابری شود تاریک

 
چو
دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم
دوستان دور یا نزدیک ؟
 
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا
بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...
دمت گرم و سرت خوش باد
!
سلامم را تو پاسخ
گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
.
منم من ، سنگ
تیپاخورده ی رنجور
 
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه
از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
.
حریفا
! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
 
تگرگی نیست ، مرگی نیست
.
صدائی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
.
من امشب آمدستم وام
بگزارم .
 
حسابت را کنار جام بگذارم
.
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد
آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
.
حریفا ! گوش سرما
برده است این ، یادگار سیلی سرد

                                                     زمستان ست
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا
زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
.
حریفا ! رو چراغ
باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا
دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ؛
نفسها ابر ، دلها خسته و
غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین
،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
،
غبار
آلوده ، مهر و ماه ،
زمستان است .

 

                              « استاد مهدي اخوان ثالث »

                                        ( م . اميد )

كتاب زمستان

انتشارات مرواريد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يا لطيف

 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 
برو آنجا که تو را منتظرند
 
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 
قاصد تجربه های همه تلخ
 
با دلم می گوید
 
که دروغی تو ، دروغ
 
که فریبی تو. ، فریب
 
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 
در دلم می گریند

 

 

                              « استاد مهدي اخوان ثالث »

                                        ( م . اميد )

كتاب آخر شاهنامه

انتشارات مرواريد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

دوستان عزیزم عده ای از شما ها من رو مورد لطف قرار دادید و در ایمیلهای ارسالی یا نظاراتی که گذاشته بودید از وبلاگ تعریف کرده بودید و گفته بودید که شما هم استاد مهدی اخوان ثالث را دوست دارید من هم امروز گوشه ای از صدای استاد رو که اشعار خودشو خوانده برای شما هدیه میارم لینک این صدای همیشه ماندگار در زیر هست کافی برای گوش دادن روش کلید کنید . 

دوست دار دوستیهای شما علی

http://enigma61.persiangig.com/p30world/akhvan%20sales/Derakhte_marefat.wma

http://enigma61.persiangig.com/p30world/akhvan%20sales/Ghasedak.wma

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يالطيف

 

سلام دوستان من نمي دونم تا حالا تونستم مطالب جالبي براي شما تو اين وبلاگ بگذارم يا نه ، اما اميدوارم كه تونسته باشم تا حدودي به این مهم دست يازيده باشم .امروز تصميم دارم تعدادي از جملات اوشو « OSHO » براي شما بنويسم .

 

1 . هنگامي كه خوشي قائم به دليلي باشد ، پايدار نخواهد بود . اگر خوشي قائم به هيچ دليلي نباشد ، پايدار است و براي هميشه مي ماند .


2 . نه نيازي به اميد است و نه نيازي به نوميدي . زندگي كن اينجا و همين لحظه . زندگي سراسر بهجت است ، همين جا نعمت مي بارد و تو به جاي ديگري نظر داري .

 

3 . عشق ترس را دور مي سازد ، همچنان كه نور ظلمت را .

اگر حتي براي لحظه اي عاشق شده باشي ، ترس از بين رفته و فكر كردن متوقف شده است .

در ترس ، فكر كردن ادامه مي يابد و با ترس بيشتر ، ناگزير از فكر كردن بيشتري .

 

4 . عشق حقيقي بسيار لحظه اي است –

اما هيهات از اين لحظه !

 

5 . اگر خنده را فلج كني ، گريه را نيز فلج كرده اي .

تنها كسي كه خوب مي تواند بخندد مي تواند خوب بگريد .

و اگر بتواني خوب بخندي و خوب گره كني زنده اي !

 

6 . پيش از آن كه مرگ بر در بكوبد ، هر آنچه داري تقسيم كن !

آيا مي تواني ترانه اي زيبا بخواني ؟ بخوان و آن را تقسيم كن .

آيا مي تواني تصويري را نقاشي كني ؟ نقاشي كن و آن را تقسيم كن .

هر آنچه در كف داري ...

و هرگز كسي را نديده ام كه چيزي براي تقسيم كردن نداشته باشد .

 

 

گزيده اي از كتاب شورشي

ترجمه عبدالعلي براتي

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



     

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يا لطيف

 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 
نه ز یاری ، نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 
برو آنجا که تو را منتظرند
 
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 
قاصد تجربه های همه تلخ
 
با دلم می گوید
 
که دروغی تو ، دروغ
 
که فریبی تو ، فریب
 
قاصدک هان ،

               ولی ... آخر ... ای وای
 
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 
در دلم می گریند

 

 

                              « استاد مهدي اخوان ثالث »

                                        ( م . اميد )

كتاب آخر شاهنامه

انتشارات مرواريد

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

 

استاد مهدی اخوان ثالث در اسفند ماه سال 1307 در مشهد دیده به جهان گشود ، اما خود استاد اظهار می داشتند که ولادتشان در اسفند ماهه سال 1306 بوده ولی شناسنامه شان را با تاریخ 1307 گرفته اند .

استاد در سال 1326 در رشته آهنگری از هنرستان مشهد فارغ التحصیل گشتند و در همان سال در مشهد مشغول کار آهنگری شدند . در سال 1327 در رشته ادبی دبیرستان شاهرضا مشغول به تحصیل گردید ، در شهریور همان سال برای شرکت در قرعه کشی خدمت وظیفه به تهران آمد و بعد از گرفتن دوسال معافی به استخدام اداره آموزش روستایی تهران در آمد و برای تاسیس و تدریس مدرسه امین آباد بهنام سوخته به ورامین رفت . درسال 1329 کار در پلشت ورامین را آغاز کرد که در همان سال با دختر عمویش ایران ( خدیجه ) اخوان ثالث ازدواج کرد .

در سال 1330 در مناطق لویزان و سلطنت آباد تهران شروع به کار نمود ، در همان سال کتاب ارغنون از استاد به چاپ رسید . در اردیبهشت ماه سال 1332 مدال طلای مسابقه شعر فستیوال جوانان دموکرات به وی تعلق گرفت ، در اواخر سال خدمت سربازی را آغاز نمود که بعد از گذشت 15 روز با پرداخت 500 تومان معاف گردید .

در سال 1333 دختر اول استاد با نام لاله متولد شد ، درهمان سال استاد به زندان سیاسی گرفتار گردید ؛ در هنگام آزادی ، لاله دختر اولش 11 ماهه بود . در سال 1336 دختر دوم استاد ، لولی چشم به جهان گشود . در همین سال استاد در رادیو مشغول به کار گردید . در سال 1338 پسر اولشان ، توس متولد شد . در همین سال کتاب آخر شاهنامه از استاد به چاپ رسید . در سال 1342 دختر سوم استاد با نام تنسگُل دیده به جهان گشود ، ولی پس از 4 روز دیده از جهان فرو بست .

** تنسگُل نام میوه ای است از خانواده آلو و گوجه ، میوه ای بسیار لطیف که از شدت ظرافت ، زیاد دوام ندارد . **

درسال 1344 کتاب از این اوستا از استاد به چاپ رسید و استاد درهمان سال به مدت 6 ماه به زندان رفت و پسر دوم استاد زردشت هم در همین سال دیده به جهان گشود . در سال 1345 منظومه شکار از وی به چاپ رسید ، در سال 1348 به خوزستان عزیمت نمودند و در تلویزیون شهر آبادان شروع بکار کردند . در همین سال عاشقانه ها و کبود ، پاییز در زندان و بهترین امید از ایشان به چاپ رسید . در سال 1349 کتاب برگزیده اشعار در قطع جیبی از استاد منتشر شد ، 1350 مزدک پسر سوم شان به دنیا آمد .

در سال 1353 لاله دختر اول استاد به علت افتادن در رودخانه در گذشت ، استاد از آبادان به تهران آمدند و در تلویزیون ملی ایران شروع به کار نمودند . 1354 کتابی برای کودکان از استاد به نام آورده اند که فردوسی ... به چاپ رسید ، 1355 کتابهای درخت پیر و جنگل و در حیاط کوچک پاییز در زندان از وی به چاپ رسید ، 1356 به تدریس ادبیات دوره سامانی و ادبیات معاصر در دانشگاههای تهران نمود . 1357 کتابهای بدعتها و بدایع نیما یوشیج ، دوزخ اما سرد و زندگی می گوید : اما باز باید زیست از وی چاپ گردید .

در سال 1358 در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی شروع بکار نمود ، سال 1360 دوران بازنشستگی ( بازنشاندگی ؟ ) بدون حقوقی از کلیه مشاغل دولتی آغاز گردید که تا پایان عمر استاد ادامه یافت . 1361 کتاب عطا و لقای نیما یوشیج را به چاپ رساند ، 1368 کتابهای ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم و گزینه اشعار از وی به چاپ رسید ، 1369 به کشورهای آلمان ، انگلیس ، دانمارک ، سوئد ، نروژ و فرانسه سفر نمود . همان سال در ساعت 10:30 دقیقه شب یکشنبه 4 شهریور دیده از جهان بر بست ؛ در روز سه شنبه  6 شهریور  به بهشت زهرا انتقال یافت و در روز 12 شهریور به مشهد منتقل گردید و در جوار آرامگاه نیای بزرگش حکیم ابوالقاسم فردوسی به خاک سپرده شد . روحش شاد ، یادش جاوید .

برداشتی آزاد از کتاب باغ بی برگی یادنامه مهدی اخوان ثالث ( م . امید )

جمع آوری شده توسط آقای مرتضی کاخی

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

درشبان غم تنهایی خویش ،

عابد چشم سخنگوی توام .

من در این تاریکی ،

من در این تیره شب جانفرسا ،

زائر ظلمت گیسوی توام .

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من ،

گیسوان تو شب بی پایان .

جنگل عطر آلود .

شکن گیسوی تو ،

موج دریای خیال .

کاش با زورق اندیشه شبی ،

از شط گیسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم .

کاش بر این شط مواج سیاه ،

همه عمر سفر می کردم .

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور ،

گیسوان تو در اندیشه من ؛

گرم رقصی موزون .

کاشکی پنجه من ،

درشب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست .

چشم من ، چشمه زاینده اشک ،

گونه ام بستر رود .

کاشکی همچو حبابی بر آب ،

درنگاه تو رها می شدم از بود و نبود .

شب تهی از مهتاب ،

شی تهی از اختر ؛

ابر خاکستری بی باران پوشانده ،

آسمان را یکسر .

ابر خاکستری بی باران دلگیر است ؛

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !

                                          سخت دلگیر تر است .

شوق باز آمدن سوی توام هست ،

                               ــــ اما ،

تلخی سرد کدورت در تو ،

پای پوینده راهم بسته ؛

ابر خاکستری بی باران ،

راه بر مرغ نگاهم بسته .

وای ، باران ؛

        باران ؛

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما ،

ـــــ چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور ،

وای ، باران ،

         باران ،

پرمرغان نگاهم را شست .

                                 « استادحمید مصدق »

برگرفته از کتاب :  ... تا رهایی

ناشر : نشر سیمرغ

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

دیدم در آن کویر درختی غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذار

تنها نشسته ای ،

بی برگ وبار ، زیر نفسهای آفتاب

در التهاب ، در انتظار قطره باران

در آرزوی آب .

ابری رسید ،

ـــ چهره درخت از شعف شکفت .

دلشاد گشت و گفتت :

             « ای ابر ، ای بشارت باران !

             « آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت ؟!

غرید تیره ابر ،

برقی جهید و چوب درخت کهن

                                           بسوخت !

چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر

ای کاش ،

خاکستر وجود مرا باخویش ،

می برد باد ،

                 باد بیابان گرد .

ای داد ،

دیدم که گرد باد

                  ــــ حتی

خاکستر وجود مرا ،

با خود نمی برد .

 

                                 « استادحمید مصدق »

برگرفته از کتاب :  ... تا رهایی

ناشر : نشر سیمرغ

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

استاد حمید مصدق ، فرزند حاج عبدالحسین مصدق ، در بهمن ماه سال 1318 در شهرضا از توابع اصفهان به دنیا آمد . بعدها به همراه خانواده اش به اصفهان نقل مکان کردند و او دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در اصفهان گذراند .

وی در سال 1334 وارد دبیرستان گردید که با چهره های معرفی همچون بهرام صادقی ، منوچهر بدیعی و هوشنگ گلشیری هم دبیرستانی بود . وی در دوران دبیرستان رئیس کتابخانه بود و انجمن صائب را تشکیل داد ، در سال 1338 فارغ التحصیل شد و در رشته بازرگانی در تهران پذیرفته شد و پس از آن در رشته حقوق ادامه تحصیل داد .

یکی از خصلتهای بارز وی دوست بازی او بود که همواره چه به صورت انجمن و چه بشکل های دیگر تلاش می کرد که دوستانش را دورهم جمع کند .

استاد حمید مصدق در سحرگاه هفتم آذر ماه سال 1377 با سکته قلبی از این جهان رخت بر بست و آرام گرفت و در بهشت زهرای تهران در قطعه هنرمندان و دانشمندان به خاک سپرده شد . روحش شاد ، یادش جاوید .

برگرفته از کتاب زندگی و شعر حمید مصدق با نام در های و هوی باد

نوشته دکتر احمد ابومحبوب

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   |