تبليغاتX
ققنوس



 

یالطیف

 

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود

می آمد ، می رفت .

می آمد ، می رفت .

و من روی شن های روشن بیابان

تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم ،

خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود

در هوایش زندگی ام آب شد .

خوابی که چون پایان یافت

من به پایان رسیدم .

من تصویر خوابم را می کشیدم

و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهشت خودش گم کرده بود .

چگونه می شد در رگهای بی فضای این تصویر

همه سرگرمی خواب دوشین را ریخت ؟

چیزی گم شده بود .

روی خود خم شدم :

حفره ای در هستی من دهان گشود

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود

و من کنار تصویر زنده خوابم بودم ،

تصویری که رگهایش در ابدیت می تپید

و ریشه نگاهم در تار و پودش می سوخت .

این بار

هنگامی که سایه لنگر ساعت

از روی تصویر جان گرفته من گذشت

بر شن های روشن بیابان چیزی نبود .

فریاد زدم :

             تصویر را بازده !

و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود :

می آمد ، می رفت .

می آمد ، می رفت .

و نگاه انسانی به دونبالش می دوید .

                               « استاد سهراب سپهری »

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

 

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک ،

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر .

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید .

ازمیان برده است طوفان نقش هایی را

که بجا ماند از کف پایش.

گر نشان از هر که پرسی باز

برنخواهد آمد آوایش .

آن شب

هیچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود .

کوه : سنگین ، سرگران ، خونسرد .

باد می آمد ، ولی خاموش .

ابر پر می زد ، ولی آرام .

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا برتخته سنگی کار کندن را کند آغاز ،

رعد غرید

کوه را لرزاند

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند .

امشب

باد و باران هر دو می کوبند

باد خواهد برکند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فروشوید

هر دو می کوشند

می خروشند

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین

سالها آن را نفرسوده ست

کوشش هر چیز بیهوده ست

کوه اگر بر خویشتن پیچد

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک .

                 « استاد سهراب سپهری »

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

با تو لحظه هام پر از نور

بی تو تاریک و سرده

مثل خورشید حضورت دنیا دور تو می گرده

گلهای سرخ تو باغچه همشون ارزونی تو

من و از خودم گرفته عشق آسمونی تو

همه ترسم از اینه تو رو از دست بدم آخر

نباید عقربه ها رو بذارم برن جلوتر

کاشکی خیلی پیش از اینها ، عشق من ، تورو می دیدم

آخه من توشهر چشمات به خود خودم رسیدم

اومدی با ترن صبح ، از یه شهر دور و بی نام

تو یه تعبیر قشنگی واسه تموم خوابهام

مثل خواب معبدی دور که پر از رازو نیازه

پرم از محبت تو ، پرم از یه عشق تازه

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

" یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکش نبود " این مطلب رو همه جا همیشه اول داستانها و قصه ها ی کودکانه شنیده ایم ، اما هیچ وقت فکر نکردیم معنی این جمله چیه و چرا از بچگی این مطلب رو به ما میگن . البته مشکل اینه که اونهایی هم که این مطلب رو به بچه هاشون میگن در موردش فکر نکردن . نمی دونن معنی اصلیش چیه !!

بله درست فهمیدین من میخوام در مورد همین مطلب بنویسم در مورد این مطلب و رابطه اون با شعار اول وبلاگ « عشق + هنر = انسان » ، ما همه قبول داریم که غیر از خداهیچکس نبود ، بله این خدا بود که با هنرمندی تمام ، انسان را از گل آفرید و آنقدر عاشق این مخلوق خود گردید که قسمتی از روح و موجودیت خود را با تمام عشقی که به او داشت ، به وی بخشید .

  او بدیشان روح بخشید تا انسان نیز بدو عشق ورزد . ایشان را در بهترین مکان ( بهشت ) جای داد ، به او آموخت عاشق شود عشق بورزد و سپاس گوی نعمات ، رحمات وی گردد . از او خواست از فرامینش پیروی کند تا همیشه درکنارش و یاری رسانش باشد .

اما انسان عشق را درست معنی نکرد و از فرامین معشوق خود پیروی نکرد ، پس انجام دادی کاری را که منع شده بود از آن . پس آفریدگارش فرو فرستاد او را از بالاترین مکان به زمین بی رحم !!

اما آفریدگارعاشق مخلوق خود بود ، پس فرستاد پیام آوران عشق را تا بیاموزانند بدیشان فرزندانشان که چگونه عاشق باشند ، فرستاد معلمانی را برای آموختن هنر عشق ورزی . و پیام فرستاد اگر هنر عشق ورزی را بدانی و عاشق من باشی و از روی راهنمایی های که برایت فرستادم به سوی من آیی دوباره ترا به همان مقام ( اشرف مخلوقات ) که بودی خواهم رسانید ، پس آنگاه دوباره در همان بهشت سکنا خواهی نمود .

پس بدانید که اگر ما خوب عاشق باشیم و هنر عشق ورزیدن را بفهمیم ، اگر هنرمند باشیم و عشق یک خالق به مخلوق خود را درک کنیم ، انسانیم ؛ همان اشرف مخلوقات .

پس به زبان ساده و خلاصه ریاضی خواهیم گفت :

                          عشق + هنر = انسان

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

                      « حرف آخر »

هزارخواهش و آیا

هزار پرسش و اما

هزار چون و هزار چرای بی زیرا

هزار بود و نبود

هزار شاید و باید

هزار باد و مباد

هزار کار نکرده

هزار کاش و اگر

هزار بار نبرده

هزار بوک و مگر

هزار بار همیشه

هزار بار هنوز...

مگر تو ای همه هرگز

مگر تو ای همه هیچ

مگر تو نقطه پایان

بر این هزار خط نا تمام بگذاری

مگر تو ای دم آخر

در این میانه تو

                      سنگ تمام بگذاری

                    ****

                  « تنها تو می مانی »

دل داده ام بر باد ، بر هرچه بادا باد

مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش اصل و نسب داری

از تیره دودی ، از دودمان باد

آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد

هرقصر بی شیرین ، چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد ، بوی تو می آید

تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

 

                        « قیصر امین پور »

دوست دار دوستیهای شما علی
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

- قیصر امین پور شاعر، ادیب و فارسى پژوه متولد ،۱۳۳۸ گتوند خوزستان
- ترك تحصیل از رشته دامپزشكى دانشگاه تهران ۱۳۵۷
- ترك تحصیل از رشته علوم اجتماعى دانشگاه تهران ۱۳۶۳
- اخذ دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران با راهنمایى دكتر شفیعى كدكنى ۱۳۷۶
- تدریس در دانشگاه الزهرا ۷۰- ۱۳۶۷
- تدریس در دانشگاه تهران ۱۳۷۰ تاكنون
- دبیر شعر هفته نامه سروش ۷۱-۶۰
- سردبیر ماهنامه ادبى - هنرى سروش نوجوان ۸۳- ۶۷
- عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسى
- برخى از آثار او عبارتند از: ظهر روز دهم (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) به   قول پرستو (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) تنفس صبح، در كوچه آفتاب، منظومه روز دهم، توفان در پرانتز، بى بال پریدن، گلها همه آفتاب گردانند و...
- برنده تندیس مرغ آمین
۱۳۶۸ - برنده تندیس ماه طلایى (برگزیده شعر كودك و نوجوان ۲۰ سال انقلاب)

 

عکسهایی از استاد :

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

میکل آنژ اغلب اوقات روز مشغول كار بود و معني خستگي را نمي فهميد. غذايش نان خشك بود. شايداين غذا را براي آن انتخاب كرده بود تا وقت عزيزش زياد صرف خوردن نشود. وي اغلب اوقات نه تنها در هنگام روز، بلكه حتي در هنگام شب كار مي كرد و با لباس كار مي خوابيد تا هر وقت بيدار شود مشغول كار گردد. وي گفت: اگر مردم مي دانستند كه براي احراز مقام استادي چه رنجها برده ام، از ديدن شگفتي هاي هنرم متعجب نمي شدند.

دوستان من برای اینکه عکسهای شاهکارهای این هنرمند رو با کیفیت بالا ببینید آدرس لینک عکسها رو برای شما در زیر میارم روش کلیک کنید و عکسها رو ببینید .

http://www.join2day.net/abc/M/michelangelo/michelangelo7.JPG

http://www.rome.info/pictures/art/michelangelo/michelangelo_pieta.jpg

http://www-personal.umich.edu/~lones/michelangelo-creation.jpg

http://www.italian.bham.ac.uk/images/Jan05/michelangeloPieta.jpg

http://www.sanford-artedventures.com/study/images/michelangelo_battle_l.jpg

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/0/0f/Michelangelo_Buonarotti.jpg/381px-Michelangelo_Buonarotti.jpg

http://static.artbible.info/large/michelangelo_pieta.jpg

http://www.romaviva.com/Santa-Maria-Maggiore/Moses.jpg

http://www.imsc.res.in/local/gallery/michelangelo/michelangelo.david.jpg

http://faculty.evansville.edu/rl29/art105/img/michelangelo_david2.jpg

http://www.artinternationalwholesale.com/ccp5/media/images/category/MICHELANGELO301d.jpg

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف  

" تائو ت چینگ " یا " دائو د جینگ " ، یک متن کهن چینی با قدمتی بیش از 2000 سال است . این اثرکوتاه اما بسیار ژرف ، در طول سالیان ، برفرهنگ ، تمدن و اندیشه چینیان و بسیاری از کشورهای مرتبط با آنها تاثیر بسیار عمیقی گذارده است . به طوری که بسیاری آن را روح و جان چینیان نامیده اند . تائو که به معنای " راه " و " طریقت " است ، عصاره و مفهوم اصلی تائو ت چینگ می باشد و سرچشمه اندیشه و مکتب تائوئیسم .

نگارش این متن کهن را به " لائو تزو " یا " لائو دزو " نسبت می دهند که در حدود 600 سال قبل از میلاد مسیح و هم زمان با کنفسیوس می زیسته است . لائو تزو که به معنای مرشد پیر و یا استاد پیر است ، لقبی بوده که به این فرزانه چینی داده اند . بر اساس مدارک تاریخی او تاریخ نگار و کتاب دار دربار امپراطور جو بوده است و آن چه از او باقی مانده همین کتاب است ؛ راهنمای هنر زندگی و خرد ناب ... ، همچنین در روایات آمده که لائو تزو به دلیل زندگی ساده و هماهنگ با طبیعت که همانا پیام تائو ست ، عمری دراز در حدود 160 تا 200 سال داشته است .

لازم به ذکر است که متن چینی تائو ت چینگ ، متنی پر از راز و رمز می باشد ، که در ترجمه های مختلف تفسیرهای متفاوت از آن می بینیم .

بخشی از جملات این متن را در زیر برای دوست داران آن میاوریم :

 

کاسه خود را بیش از اندازه پرکنید ؛

لبریز می شود .

چاقوی خود را بیش از حد تیز کنید ؛

کند می شود .

به دنبال پول و راحتی باشید ؛

دلتان هرگز آرام نمی گیرد .

به دنبال تائید دیگران باشید ؛

برده ی آن ها خواهید بود .

کار خود را انجام دهید ، سپس رها کنید .

این تنها راه آرامش یافتن است .

 

     ***      ***

قبل از تولد جهان

چیزی بی شکل و کامل وجود داشت .

آن آرام است ؛ خالی ،

تنها ، تغییر ناپذیر ،

بی نهایت ، حاضر ابدی ؛

مادر جهان است .

چون نام بهتری برایش نمی یابم ،

آن را تائو می نامم .

در هرچیز جاری است ؛

بیرون و درون

و به منبع اصلی باز می گردد .

تائو پهناور است .

جهان پهناور است .

زمین پهناور است .

انسان پهناور است .

این چهار قدرت بزرگ هستی است .

انسان از زمین پیروی می کند .

زمین از جهان پیروی می کند .

جهان از تائو پیروی می کند .

تائو از خود پیروی می کند .

سنگین ریشه ی سبک است .

ثبات منبع حرکت

 

     ***      ***

شناخت دیگران هوش و آگاهی است ،

شناخت خود ، خرد ناب است .

تسلط بر دیگران قدرت است ،

تسلط بر خود ، قدرت حقیقی است .

اگر اعتقاد داشته باشید که به اندازه کافی دارید ،

ثروتمند واقعی هستید .

اگر در مرکز باقی بمانید

و با تمام وجود مرگ را به یاد داشته باشید ،

بقای جاودان می یابید .

 

     ***      ***

 

برگرفته از کتاب تائو ت چینگ

برگردان : فرشید قهرمانی

 

دوستدار دوستیهای شما علی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

سلام دوستان عزیز شاید عده ای از شما با خواندن مطلب قبلی و این مطلب از دست من ناراحت بشید و پیش خودتون بگید قصد نصیحت دارم ، اما نه اینجوری نیست که فکر می کنید ، من میدونم که بیشتر شما راه رسیدن به خوشبختی رو بلدید . اما من خواهش می کنم تمامی این مطالب رو به عنوان یک نقشه راهنما ببینید که سعی بر این داره که کوتاه ترین راه خوشبختی رو به شما نشون بده . امیدوارم که بتونم تو این نقشه خوانی کمک شما باشم .

دو فرشته مسافر ، برای گذراندن شب ، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند . این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند ، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند .

فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد . وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده ، او پاسخ داد : « همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند » .

شب بعد ، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی مهمان نواز رفتند . بعد از خوردن غذایی مختصر ، زن و مرد فقیر ، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند . صبح روز بعد ، فرشتگان زن و مرد فقیر را گریان دیدند . گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود در مزرعه مرده بود .

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید : « چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد ؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی ، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد » .

فرشته پیر پاسخ داد : « وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم ، دیدم در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد . از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند ، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم . دیشب وقتی دررختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم . همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات ، خیلی دیر به این نکته پی می بریم »

دوست دار دوستی های شما علی

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

سلام دوستان امروز یک مطلب می خوام بنویسم در مورد پیش داوری یا نتیجه گیری عجولانه ویا هر اسمی که شما می خوایین برای این عمل بگذارید . عملی که ما همیشه در بیشتر موارد گرفتارش هستیم و ضررهای فراوانی هم از این عمل به ما میرسه . خوب امیدوارم که شما حداقل از این دسته آدمها نباشید ، یا اینکه کمتر به این عمل دست بزنید !!!!

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد . پسر بچه پرسید « یک بستنی میوه ای چند است ؟ »

پیشخدمت پاسخ داد : « 50 سنت » .

پسربچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد . بعد پرسید « یک بستنی ساده چند است ؟ »

در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند . پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد « 35 سنت » .

پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : « لطفا یک بستنی ساده » .

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت . پسرک نیز پس از خوردن بستنی ، پول را به صندوق پرداخت و رفت . وقتی پیشخدمت بازگشت ، از آنچه دید ، حیرت کرد . آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، 2 سکه 5 سنتی . 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت .

دوست دار دوستی های شما علی

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   |