یالطیف

دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف

دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
.jpg)
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف

دوست دار دوستیهای شما علی ![]()







دویت دار دوستیهای شما علی ![]()





دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یالطیف
سلام دوستان عزیز امیدوارم مثل همیشه شاد باشید : امروز وقتی داشتم ایمیلهام رو چک می کردم مطلب یکی از دوستان عزیزم آقای دکتر فلاحی خیلی به دلم نشست . واقعا خوشم اومد و ساعتها به اون فکر کردم و بعدش هم اومدم که مطلب رو برای شما بنویسم امیدوارم که از مطلب راضی باشین .
تدى و تامپسون
در روز اول سال تحصیلی، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اوليه، مطابق معمول به دانشآموزان گفت که همه آنها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ میگفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانشآموز همين کلاس بود. هميشه لباسهاى کثيف به تن داشت، با بچههاى ديگر نميجوشيد و به درسش هم نميرسيد. او واقعاً دانشآموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد .
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مييافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصیلی سالهاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پيببرد و بتواند کمکش کند .
معلّم کلاس اول تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام ميدهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل».
معلّم کلاس دوم او در پروندهاش نوشته بود: « تدى دانشآموز فوقالعادهاى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمانناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحی است .»
معلّم کلاس سوم او در پروندهاش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درسخواندن ميکند ولى پدرش به درس و مشق او علاقهاى ندارد. اگر شرايط محیطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد .»
معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقهاى به مدرسه نشان نميدهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش ميبرد.»
خانم تامپسون با مطالعه پروندههاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانشآموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچهها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بستهبندى شده بود. خانم تامپسون هديهها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچههاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچهها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد . سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را ميداديد.»
خانم تامپسون، بعد از رفتن تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش زندگي و عشق به همنوع به بچهها پرداخت و البته توجه ويژهاى نيز به تدى ميکرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هرچه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق ميکرد او هم سريعتر پاسخ ميداد. به سرعت او يکى از با هوشترين بچههاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانشآموز محبوبش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشتهام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشتهام.
چهار سال بعد، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغالتحصيل ميشود. بازهم تأکيد کرده بود که تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامهاى ديگر رسيد. اين بار تدى توضیحی داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پاياننامه کمى طولانيتر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و ميخواهند با هم ازدواج کنند. او توضيحی داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته ميشود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حالا حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگينها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هرچه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم آدم مهمى هستم و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که ميتوانم تغيير کنم از شما متشکرم .»
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: « تدى، تو اشتباه ميکنى. اين تو بودى که به من آموختى که ميتوانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم .»
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است .
همين امروز گرمابخش قلب يکنفر شويد ... وجود فرشتهها را باور داشته باشيد، و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت .
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یالطیف
در عصر ابريِ دل گرفته، وقتي صادق هدايت، نويسندة چهلوهشت سالة ايراني، مقيم موقت پاريس، به سوي خانهاش در محلة هجدهم، كوچة شامپيونه، شماره 37 مكرر ميرود، دو مرد را ميبيند كه بيرون خانهاش منتظرش هستند. آنها ازش ميپرسند كه آيا از ادارة پليس ميآيد، و آيا جواز اقامت پانزده روز بعدي را گرفته؟ آنها با او در خيابانها راه ميافتند و حرف ميزنند: رفتن پي تمديد اقامت، آن هم با خيالي كه تو داري! هدايت ميگويد: من خيالي ندارم! يكيشان ميخندد: البته كه نداري! خودكشي؟ اينجا پاريس است؛ و آن هم اول بهار!
در هواي خاكستري پيش از غروب، آنها در دوسويش از پي ميآيند و ازش ميپرسند چه فايدهاي دارد زنده بماند؟ اين زندگي كه پانزده روز يك بار تمديد ميشود! آيا نميداند كه هيچ اميدي نمانده است؟
هدايت تقريباً خاموش است. يكي از آنها فكر او را ميخواند و از آخرين اميدش ـ تغييري معجزهآسا در همه چيز ـ حرف ميزند: تو ميداني كه هيچ تغييري در پيش نيست. همه در نهان مثل همند. كشورت بوي نفت و گدايي ميدهد، و همه همدستِ چپاولگرانند. رجالهها همين نيست كلمهاي كه بهكار ميبري؟ رجالهها هر فكر نوي دلسوزانهاي را با گلوله پاسخ ميدهند. همين روزها نويسندهاي را در دادگستري تهران، روز روشن جلوي چشم همه كشتند، به خاطر صراحت افكارش! و اميد به اينكه با نوشتن چيزي را عوض كني يا حتي فقط آيينهاي باشي، در تو مرده. اينجا كسي زبان نوشتههاي تو را نميداند؛ و آنها كه در كشورت خط تو را ميخوانند آيا از حروف الفبا بيشترند؟! هدايت ميخواهد بداند كه آنها پليساند؟ نه؛ آن دو بسيار شبيه خود هدايت هستند. هدايت ميگويد در نظر اول آنها را اشتباه گرفته با كساني كه خيال ميكند دنبالش هستند. آنها پيش خود ميخندند.
آنها به كافه ميروند و زن اثيري برايشان قهوه و كنياك ميآورد. هدايت دست به جيب ميبرد: نميتوانم مهمانتان كنم. آنها لبخند ميزنند: ته ماندة دست و دلبازي اشرافي؟ هدايت رد ميكند: برايم ممكن نيست! يكيشان نگاهي شوخ مياندازد و به جيب بغل او: نميشود گفت نداري! هدايت دفاع كنان پسميكشد: اين نه! يكمي به شوخي تأكيد ميكند: البته؛ بايد به فكر آينده بود! دومي تند ميپرسد: مخارج كفن و دفن؟ هدايت ميگويد: دست دراز كردن ياد نگرفتهام! يكمي ميخندد:داستان "تاريكخانه"! او يادداشتي در ميآورد و پيش چشم ميگيرد: "با خودم عهد كردهام روزي كه كيسهام ته كشيد، يا محتاج كس ديگري بشوم، به زندگي خودم خاتمه بدهم." يادداشت را ميبندد: لازم است بگويم چه سطر و چه صفحهاي؟
هدايت كمي گيج در نيمة تاريكي چراقي كه فقط روي ميز را روشن ميكند به آنها مينگرد: حتماً مأموريتي داريد. چپي هستيد يا راستي؟ مذهبي هستيد يا دولتي؟ اين تكه را نوشته و دست و دستتان دادهاند. شما فقط وانمود ميكنيد كه خيلي ميدانيد؛ ولي واقعاً يك كلمه هم از من نخواندهايد! آنها در برابر اين خشم غير منتظره، دمي هاج و واج و ندانمكار بههم نگاه ميكنند؛ و اندك اندك يكيشان آغاز ميكند: "همة اهل شيراز ميدانستند كه داشآكل و كاكا رستم ساية يكديگر را با تير ميزنند..." و همچنان كه ميگويد داشآكل و كاكا رستم قمهكشان، در جنگي ابدي، از پشت پنجره كافه كه حالا ديگر بفهمي نفهمي همان محله سردزك شيراز است، از برابر مرجانِ طوطي بهدست ميگذرند. هدايت فقط مينگرد. ديگري چراغ روي ميز را به سوي هدايت سر ميگرداند و سايه او را چون جغدي بر ديوار مياندازد: "در زندگي زخمهايي است كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد..." و همچنان كه ميگويد زن اثيري ـ كه سيني سفارش يك مشتري را ميبرد ـ دمي روان ميان تاريك روشن كافه به هدايت لبخند ميزند؛ و گدايي شبيه پيرمرد خنزرپنزري با كوزة شكسته زير بغل از پشت پنجره ـ كه حالا كم و بيش خانههاي كاه گلي تو سري خورده، و درشكهاي با اسب لاغر مردني، در چشمانداز آن پيداست ـ ميگذرد. و به طرزي هراسآور ميخندد چنان كه دندانهايش نمايان ميشود؛ از ميان راهش زني لكاته ناگهان پيش ميآيد و چادرش را مياندازد و سر و تن خود را به شيشه پنجره ميچسباند. هدايت ميكوشد با تكان دادن سر آنها را از ذهن خود براند. يكيشان علويه خانم را تعريف ميكند؛ زن ميان سالي پر زاد و رودي كه براي ثواب و كاسبي، دائم با كاروان زوار ميرود و ميآيد و در راه صيغه ميشود؛ و همچنان كه ميگويد قافلة زوار و چاوشخوان از پشت سرش ميگذرند، علويه خانم نشسته ميان گاري پر از زنهاي ديگر و بروبچههاي قد و نيم قد خودش، پياپي بر سينه ميكوبد و كسي را نفرين ميكند. هدايت خاموش مينگرد. ديگري ميگويد تو كه نميخواهي حاجيآقا را سر تا ته بشنوي. هان؟ خود آزاري است! كار چاق كني نشسته بر يك سكو كه گمان ميكند مركز دنياست! و همچنان كه ميگويد كافه اندك اندك نوري از سوراخ سقف ميگيرد و حاجيآقا نشسته در هشتي خانهاش ديده ميشود كه به چند مرد تهريشدار با تحكم و بد خلقي دستورهايي ميدهد و صدايش كمكم شنيده ميشود:«در مجامع رسوخ بكنيد؛ سينما و تياتر، قاشق چنگال، هواپيما، اتوموبيل و گرامافون را تكفير بكنيد. از معجزه سقاخانه غافل نباشد!» ناگهان گويي چشمش به هدايت افتاده لحن عوض ميكند: "آقا من اعتقادم از اين جوانان فرنگ رفته هم سلب شده. وقتي برميگردند يك نفر بيگانه هستند!" ارباب رجوع حاجيآقا محو ميشود و فقط دو تن كه محرمترند خود را پيش ميكشند. حاجيآقا خشمگين هدايت را نشان ميدهد: "آقا اين مرتيكه خطرناكه. حتماً بلشويكه؛ از مال پس و از جان عاصي؛ بايد سرش را زير آب كرد." ناگهان پارابلومي از زير لباده بيرون ميآورد و به آنها نزديك ميكند: "در حقيقت شما ثواب جهاد با كفار را ميبريد!" هدايت بياختيار ميگويد كاش ميشد همه را…! ساية يكم از تاريكي درميآيد: نه، نميتواني پارهشان كني؛ آنها سالهاست ديگراز اختيار تو بيروناند. دورهات كردهاند. نه! اين كي بود رد شد؟ ساية دوم از تاريكي درميآيد: زرينكلا؛ زني كه مردش را گم كرد. سايه يكم ميپرسد: دوستش داشتي؟ هدايت لبخند ميزند. ساية دوم ميگويد هنوز دنبال مردش ميگردد. و همچنان كه ميگويد زرينكلا پيش ميآيد و در جستوجوي مردش ميگذرد. ساية يكم كتابي را باز ميكند: "عشق مثل يك آواز دور، نغمه دلگير و افسونگر است كه آدم زشت بد منظرهاي ميخواند. نبايد دنبال او رفت و از جلو نگاه كرد!" كتاب را ميبندد: ميخواهي ببيني؟ نوشته توست: "آفرينگان"! ـ هدايت برافروخته و بياختيار از جا بلند ميشود. يكمي در پياش مي آيد: عشق يك طرفه. نه؟ به مردمي كه دوستشان داري و قدر خودشان را نمي دانند! هدايت از در بيرون ميزند؛ دومي در پياش ميآيد: درد تو وقتي شروع شد كه زن اثيري در آغوشت مرد. بدبختي تو بود كه پيش از مرگ آن درد عميق را در چشمانش ديدي. اين وطنت نبود؟ هدايت رو ميگرداند كه چيزي بگويد ولي زبانش بسته ميماند. پشت شيشة كافه زن اثيري، با بردن انگشت به سوي بينياش او را به خاموشي ميخاند لبخندي بيرنگ؛ و سپس هدايت سرش را به زير مياندازد.
آنها در خيابانها ميروند مردي با تهريش شتابزده ميگذرد؛ به تنهاي كه ندانسته ميزند ميماند و ميپرسد شما ايراني هستيد؟ من پي واجبالقتلي به اسم هدايت ميگردم؛ صادق هدايت! هدايت ميگويد نه، من هادي صداقتم. مرد نفسزنان ميگويد حكم خونش را دارم ولي به صورت نميشناسمش. لعنت به چاپارخانه وطني! مدتهاست از تهران فرستاده شده و هنوز در راه است. اين ملعون چه شكلي است؟ هدايت ميگويد: او تصويري ندارد؛ مدتها است شبيه هيچ كس نيست؛ نه هموطنانش، نه مردم اينجا. مرد شتابزده ميرود، و هدايت به سايههايش ميگويد اين يكي از آنها است. چندي است دنبالش هستند. پس از دست به دست شدن نسخه في بلادالافرنجيه حكم قتلش را دارند. آنها از حاجيآقا دستور ميگيرند. سايهها نوشته را ميشناسند؛ داستان چند قشري كه ميآيند فرنگ را اصلاح كنند و خودشان آلودة فسق و فجور فرنگ ميشوند. و همچنان كه ميگويند شخصيتهاي داستان في بلادالافرنجيه مست و خراب ميگذرند؛ يكي مطربي كنان و يكي دست در گردن لكاتهاي.
هدايت و دو همراهش به پرلاشز مي روند و گوري را ميبينند كه پيرمرد خنزرپنزري ميكند. كنار درشكه فكستني با اسب لاغر مردنياش، سايهها ميگويند ببين حتي گور آماده است. از گور دو قشري شتابزده درميآيند و راست به سوي هدايت ميآيند و ميگويند حاجيآقا ميپرسد چهطور بهتر است بميرد؛ با زهر، چاقو، گلوله، يا طناب؟ او بايد انتخاب كند! هدايت برميگردد و به همراهانش مينگرد. آنها با شانه بالا انداختن نشان ميدهند كه توصيهاي ندارند. هدايت رو برميگرداند به سوي دوقشري؛ ولي آنها نيستند. گيج پرسان رو ميگرداند سوي دو همراهش؛ و از ميان شانههاي آن دو، پاي درخت سروي لب جوي، زن اثيري را ميبيند كه به پيرمرد خنزرپنزري گل نيلوفري تعارف ميكند. هدايت ميكوشد اين خيال را از سر خود براند، ولي چون به خود ميآيد دو همراهش هم نيستند.
هدايت از كنار آگهي سيرك و چرخ و فلك ميگذرد؛ از كنار آگهي لاتاري، و راستة نقاشان خياباني. نقاشي پيش ميخواندش كه چهرهاش را بكشد. هدايت سر تكان ميدهد و دور ميشود. روان ميان جمعيت، يكي از دو سايهاش از دور ميگويند: "افسوس ميخورم كه چرا نقاش نشدم. تنها كاري بود كه دوست داشتم و ازش خوشم ميآمد!" حرف توست از دهن قهرمان زندهبهگور. هنوز هم به اين گفته پايبندي؟ بعد از آنهمه نقاشي با كلمات؟ هدايت روميگرداند و از كنار عينك فروشي دو دهنهاي ميگذرد با علامت جغدي عينك زده؛ و سپستر از كنار كتاب فروشي بزرگي كه پشت پنجرهاش عكسي از كافكا است. از ميان آيند و روند جمعيت يكي از سايهها ميگويد: عجيب است كه جلوي كتابخانه نايستادي! و دومي جواب ميدهد: چه فايده وقتي پول نداري بخري؟ يكمي ميگويد: تازه اگر پولي هم بود اول دسته عينكش! روزنامه فروشي فرياد كنان ميچرخد و چند تن روزنامهخوان پيش ميآيند. هدايت از ميان آنها ميگذرد. يكمي شوخيكنان نگاهش روي روزنامهها ميچرخد: هيچ خبري از ايران! و اگر هم بود مثلاً چه بود؟ درنرو؛ حدس بزن! ـ آن يكي مي گويد: تازگيها روشنفكراني مردهاند. هدايت همچنان كه ميرود زير لب ميغرد: دركشور من هيچ روشنفكري نميميرد؛ همه نابود ميشوند!
باران سيلآسا. چترها باز ميشوند. هدايت از زيردرختان برگ نياوردة لخت ميان جمعيت ميرود. دورادور بر سردر سينماها هملت، مهمانان شب، محاكمه، رم شهر بيدفاع ، اورفه نفرين شدگان، زمين ميلرزد، همشهري كين، درشهر و سپس تصويري از انفجار بمب اتم در هيروشيما. هدايت ولي به سينماي مقابل ميرود. سايهاي ميگويد: فيلمهاي مرفحتر است چرا فيلمهاي بعد از جنگ اوّل؛ ما بعد از جنگ دوميم! و آن يك ميگويد: با روح تو سازگارترند. نه؟ با تصور تو از ويراني كشورت! هدايت بر ميگردد فحشي بدهد، ولي فقط رفت و آمد مردم است زير چترها، و پليسي بارانيپوش كه از دور به او مينگرد. هدايت ميرود توي سينماي سوت و كوري كه چهار تالار كوچك دارد. دري باز ميشود: روي پرده دانشمند زردوست كه از ائيرمن كمك ميگيرد ناگهان درمييابد كه قلعهاش آتش گرفته، و غلام گِلياش ـ گولم ـ از ميان آتش ميرود. مردم روستايي به ديدن قلعة آتش گرفته شادي ميكنند. هدايت لاي در به بليط خود مينگرد و صدايي از پشت سر ميشنود: گجستهدژ چنين چيزي ميشد اگر درآن كشور سينمايي بود. نه؟ هدايت گيج مينگرد؛ و ميداند كه از دو همراهش خلاصي ندارد، حتي اگر ظاهراً جلوي چشمش نباشند. دري باز ميشود: روي پرده بردگان شهر پيشرفته متروپوليس كارخانهها را ميگردانند و توسط چشمها و دستگاههاي پيشرفته نظارت ميشوند. پچ پچي زير گوش هدايت: جاي يك قلدر سيبيل از بنا گوش دررفته با چشمان از حدقه در آمده خالي است؛ با چكمههاي سربازياش. اين طور نيست؟ هدايت رو ميگرداند. دري باز ميشود؛ روي پرده ارابة نوسفراتو ميايستد و او نوك پنجه با قوزي كه پشت خود مياندازد و دستهاي جلو برده از پلهها بالا ميرود. هدايت در تالار را ميبندد. دري باز ميشود؛ روي پرده ارابة مرگ خسته ميگذرد. هدايت در صندلي خود مينشيند. پچپچ آن دو را از پشت سر ميشنود: اين تباهي و تلخي با روح آزرده تو همآهنگ است؛ انسانهاي عاجز، كه بردة خود يا ديگرياند. درست گفتم؟ هدايت با خشم رو برميگرداند و ميبيند زن اثري به سوي او ميآيد. هدايت يكه ميخورد و عينك از چشمش پايين ميلغزد. دست و پا گم كرده باز عينك دسته شكسته را بر چشم خود استوار ميكند، ولي حالا زن لكاته است كه از يكي دو رديف آن طرفتر وقيحانه روبه او ميخندد و دست به دكمههاي لباس خود ميبرد. هدايت از ميان فيلم بر ميخيزد.
ميان شلوغي خيابان دوقشري شتابزده از دور پيش ميدوند، و فقط وقتي ندانسته به او تنه ميزنند دمي ميمانند و با خشنودي ميگويند يك نفر هدايت را در اين راسته ديده است. وآنها به زودي پيدايش ميكنند و كلكش را ميكنند. هدايت به آنها تبريك ميگويد و آنها شتابان دور ميشوند؛ در همان حال كه دو همراه پيش ميآيند و گويي منتظر تصميم به او مينگرند. هدايت يك هو شكلكي ميسازد؛ ناگهان ابروان خود را بالا ميبرد و نيمخندهاي به چهره خود ميدواند، پنجة راستش را بالاتر و پنجة چپش را پايينتر ـ گشوده ـ جلو ميبرد؛ در حالي كه بر پنجة پاي چپ است، پاي راستش را مثل اينكه بخواهد از پلهكاني بالا برود پيش ميبرد و اداي نوسفراتو را درميآورد. ساية يكم ميگويد تو اداي نوسفراتو را درميآوري. مردهاي كه روزها در تابوت ميخوابد و شبها به دنبال عاطفه و خون زندگي است. چرا؟ و سايه دوم تندي ميكند: تو بهشان تبريك گفتي. چطور ميتواني احساس درونيات را پنهان كني؟
هدايت تند پشت ميكند و دور ميشود؛ آنها در پياش ميروند. يكمي تند ميگويد: "شايد در دنيا تنها يك كار ازمن برآيد؛ ميبايستي بازيگر تئاتر شده باشم." و ديگري تند بشكني در هوا ميزند: از "زنده به گور" زير باران هدايت تند ميكند تا هرچه بيشتر از آنها دور شود، ولي ناگهان آندو را سر راه خود ميبيند. ساية يكم: تو داري خداحافظي ميكني! درست نگفتم؟ هرجايي كه خاطرهاي داري چرخ ميزني! ساية دوم: همهچيز عوض شده، به سرعت، و ديگر همان نيست كه در خاطره بود! هدايت از ميان آندو ميگذرد و به زير سرپناهي ميكشد. آندو، دو سويش زير سرپناه جا ميگيرند. زير چترها مردمي ميگذرند. هدايت مينگرد: چاق، لاغر، خشنود، غمگين، شتابزده، كند. پيري كه اداي جواني را درآورده؛ مردي كه خود را شبيه زنان ساخته. زني كه خود را چون مردان آراسته. يكي كه گويي غمباد دارد با فرزندش كه عين خودش است. صداي ساية يكم كه از روي نوشتهاي ميخواند: "هركس چندين صورت با خود دارد. بعضيها فقط يكي از اين صورتها را دائم بهكار ميبرند كه زود چرك ميشود و چين و چروك ميخورد. دستة ديگر صورتهاي خودشان را براي زاد و رود خودشان نگه ميدارند. بعضي ديگر پيوسته صورتشان را تغيير ميدهند، ولي همينكه پا به سن گذاشتند ميفهمند كه اين آخرين صورتك آنها بوده و به زودي مستأمل و خراب ميشود و صورت حقيقي آنها از پشت آن بيرون ميآيد." تو نوشتهاي، يادت هست؟ بوف كور!
هدايت ناگهان برميگردد و خود را در پنجره مغازهاي كه پر از آينههاي كج و كوجي است مينگرد؛ كش آمده، دراز شده، كوچكتر يا بزرگتر شده. صداي ساية دوم در گوشش ميپيچد كه از رو ميخواند: "صورت من استعداد براي چه قيافههاي مضحك و ترسناكي را داشت. گويا همه ريختهاي مسخره، هراسانگيز، و باور نكردني را كه در نهاد من پنهان بود آشكار ميديدم. همة اين قيافهها در من و مال من بودند. صورتكهاي ترسناك و جنايتكار و خندهآور كه به يك اشاره عوض ميشدند." همان "بوف كور" شش صفحه بعد! هدايت عينك خود را كه شيشههايش خيس باران است از چشم برميدارد و ميبرد زير بالاپوش و با ماليدنش به پيراهن پاكش ميكند. باران بند آمده چترها بسته ميشود. دوچرخهها و چرخ دستيها راه ميافتند. توي چالة آبي ماه ميدرخشد. هدايت پيش ميرود و به آن خيره ميشود. دو همراه ميبينندش و لبخند ميزنند: درست است؛ در تهران هم ماه بالا آمده. آنجا هم كساني به ماه نگاه ميكنند. كساني با بغض و اشك و كساني بيخيال. دومي پيش ميآيد: آه مردمان است كه روي ماه را گرفته. نه؟ هدايت ميگويد: تا كي ميخواهيد فكرهاي من را بخوانيد؟
ساية يكم به ابري كه از روي ماه ميگذرد مينگرد: اين سايهروشن تو را ياد آن فيلمها مياندازد، وقتي كه خونآشام راه ميافتاد. با همة تاريكي، درآن فيلمها، به معنا عشق است كه مي چربد گرچه در عمل مرگ است كه پيروز است. مرگ خسته! ـ آنجا اميدي بود. نبرد عشق و مرگ. چرا در نوشته تو عشق كمكي نيست؟ هدايت با پا ماه را در چاله آب به لرزه مياندازد: انفجار اتم دروغ آوريل نبود! آن دو يكه ميخورند و گويي از كشفي كه كردهاند خشكشان زده باشد، ميخكوب به رميدن هدايت مينگرند: هوم ـ تا به حال از وطنت نااميد بودي، و حالا از همه جهان! هدايت تند و بياختيار ميرود آندو شتابان به او ميرسند: ولي اين جواب نبود، فرار از جواب بود: چرا در نوشته تو براي داش آكل هيچ اميدي نيست. چرا مرجان تلاشي نميكند؟ چرا عشق هميشه باعث دلگرمي است؟ هدايت ميماند و مرموز ميشود؛ و با لبخندي پنهانكار به سوي آنها رو ميگرداند و صدايش را پايين ميآورد: رازي هست كه شما نميدانيد، حتي اگر همه كلمات مرا ازبر باشيد. آن دو كنجكاو پيش ميآيند. هدايت تقريباً پچپچ ميكند: مرجان متعلّقه حاجيآقاست؛ همسر پنجمش! آن دو جا خورده و ناباور مينگرند: اين را فقط به شما ميگويم. درست شنيديد؛ همسر خون آشام! خودش دير ميفهمد؛ مثلِ طوطيِ در قفس. اگر اين را نفهميده باشيد چيزي هم از من نخواندهايد! هدايت دور ميشود و آنها حيران ميمانند، گيج و سردرنياورده. از هر جيب كتابي بيرون ميآورد تندتند ورق ميزنند و پي اين مضمون ميگردند. ميغرند و ميخروشند كه چرا تا به حال اين نكته را نيافتهاند.
هدايت از كنار سينمايي كه فيلم "نبرد راه آهن" را نشان ميدهد رو به پيادهروي آن سو ميرود و خطكشي عابر پياده خيابان را پشت سر ميگذارد كساني با صندوقهايي كه تكان ميدهند براي مصدومان نهضت مقاومت اعانه جمع ميكنند. هدايت از ميان آنها ميگذرد. يك سواري بيماربر آژيركشان ميگذرد و جماعتي شمع روشن بهدست آرام در عرض خيابان پيش ميآيند، با شعارهايي. در رديفهاي جلو برخي بر صندلي چرخدار، و بعضي با چوب زير بغل؛ بيدست يا بيپا.
روي پل رودخانه هدايت پياده ميشود و به آن پايين به جريان آب مينگرد. بازتاب لرزان ماه در آب. دو همراه پشت سرش پديدار ميشوند: سقوط در آب؟ نه؛ تو يك بار امتحان كردهاي! دومي تأكيد ميكند: تو در آب نميپري. نه! ميترسي يكهو وحشت بگيردت و كمك بخواهي. يكمي كامل ميكند: تو عارت ميآيد از كسي كمك بخواهي! هدايت راه ميافتد؛ آنها در پياش. يكمي ميگويد: تو نقشهاي داري! هدايت همچنان ميرود و دومي به جاي او ميگويد: "از كارهايي كه قبلاً نقشهاش را بكشند بيزارم." يكمي رد ميكند: اين فقط جملهايست در سين گاف لام لام كه ميتواند تا به حال تصحيح شده باشد. و تند رخ به رخِ هدايت پس پس ميرود: هوم ـ تو واقعاً داري خداحافظي ميكني؛ با همهچيز و همهجا! تو خيالي داري! هدايت ميايستد. يكمي ميگويد چرا ما را به خانهات نبردي؟ ترسيدي پنبهها را ببينيم؟ دومي فرصت نميدهد: سه روز است پنبه ميخري. نه؟ براي لاي درزها! يكمي دنبال حرف را ميگيرد: ميشد از لحاف كش رفت و پول نداد. هدايت ميگويد: من پول ندادم: من از لحاف كش رفتم. آن دو به هم مينگرند: خب، اگر به اينجا كشيده پس بهترين راه است؛ فقط بپا؛ نبايد كبريت بكشي! هدايت لبخند ميزند: من نقشهاي ندارم! آن دو گيج مينگرند. هدايت عينكش را برميدارد وبه بالا مينگرد؛ به ماه، كه ابر از روي آن ميگذرد. يكمي شگفتزده تأكيد ميكند: حرفم را پس نميگيرم. آخرين نگاه ـ واقعاً داري خداحافظي ميكني! ساية دوم به ماه مينگرد و لب باز ميكند: "نياكان همة انسانها، به آن نگاه كردهاند؛ جلوي آن گريه كردهاند؛ و ماه سرد و بياعتنا در آمده و غروب كرده. مثل اين است كه يادگار آنها، در آن مانده." هدايت در حالي كه عينكش را ميگذارد. پيش دستي ميكند: "سين گاف لام لام"، نميدانم چه صفحهاي! و راه ميافتد. آنها در پياش ميروند: هنوز فكر ميكني "ماه تنها و گوشه نشين از آن بالا با لبخند سردش انتظار مرگ زمين را ميكشد؛ و با چهرهاي غمگين به اعمال چرك مردم زمين مينگرد."؟ هدايت ميغرد: ماه در هيروشيما غير اين چه ميبيند، گرچه روز يا شبي هم نگاهش به فلاكت كاروان علويه خانم بود؛ و ببخشيد كه نميدانم چه صفحه و چه سطري!
درشلوغي پيادهرو، تردستي كه با چشم بسته گذرندگان را شناسايي ميكند و چند تني دورش جمع شدهاند، ناگهان آستين هدايت را ميگيرد و به سوي خود ميكشد؛ و هدايت فقط ميكوشد عينك دسته شكسته خود را روي بيني حفظ كند. مرد چشم بسته، بازيگرانه مشخصات او را در ذهن جستوجو ميكند: هاه ـ مال اينجا نيستي! شغل؟ نداري! شايد ـ هنرمند! كلمات! بله؛ حرف، حرف، حرف ـ شايد نويسندهاي، جهانگرد؟ نه ـ خودت را تبعيد كردهاي در وطن حسرت اينجا داري و اينجا حسرت وطن! ناگهان هراسان ميماند: نه، ديگر نداري! تو داري تصميم مهمي ميگيري هدايت به دومرد مينگرد كه توي جمعيت منتظرش هستند؛ و ميغرد: من دارم هيچ تصميمي نميگيرم! او راه ميافتد. دو سايه پشت سرش ميروند. يكمي خودش را ميرساند: درست گفتي "كسي تصميم به خودكشي نميگيرد. خودكشي با بعضيها هست. در خميره و سرشت و نهاد آنها است. نميتوانند از دستش بگريزند. خودكشي هم با بعضي زاييده ميشود" ـ و از دومي ميپرسد "زنده به گور" نيست؟ دومي ـ در پيشان ـ ميگويد: آن هم نه فقط يك بار؛ دوبار! هدايت دور نشده ميماند و كلافه برميگردد و سكهاي جلوِ مرد چشم بسته پرت ميكند. مرد چشم بسته ميگويد: نگفتم مسيو تا ده شماره برميگردد و سكة ما يادش نميرود؟ جمعشدگان ميخندند و كف ميزنند. سكه را از روي زمين پيرمرد خنزرپنزري برميدارد. هدايت پشت ميكند و دور ميشود؛ داشآكل با قدارهاي خونين بهدست و زخمي در پهلو به دنبالش. از روبرويش حاجيآقا پرخاشكنان و بد دهن پيش ميآيد، ولي زودتر از آن كه به هدايت برسد زن لكاته زير بغل حاجيآقا را ميگيرد و خندان دور ميكند. در خيابان درشكة مرگ ميرود؛ پيرمرد خنزرپنزري دعوتش ميكند بالا. زن اثيري كنار خيابان دامنش را بالا مي زند و رانش را به گذرندگان نشان ميدهد. بر يك گاري علويه خانم از جلوِ برج ايفل ميگذرد؛ توي سر بچههاي قد و نيمقدش ميزند وبه زمين و آسمان بد و بيراه ميگويد. از روبهرو زرينكلا، زني كه مردش را گم كرد، پيش ميآيد و ميگويد مردي كه گُم كرده اوست. در خيابان سگي ولگرد زير يك سواري له ميشود. و كساني جيغ ميكشند و صداي بوغ چند سواري به هوا ميرود. دوقشري شتابزده به او كه حواسش پرت است تنه ميزنند و عينك هدايت ميافتد. به او ميگويند فهميدهايم كه هدايت عينك دارد؛ همه اين منورالفكرهاي لامذهب عينك ميزنند! و به شتاب ميروند. هدايت خم ميشود عينك دسته شكستهاش را بر ميدارد و بر چشم ميگذارد. كنار كابارهاي مردي دلقكوار معلق زنان و هياهو كنان توجه گذرندگان را به كاباره جلب ميكند. در دهنة ورودي كاباره، مرجان در قفسي به اندازه خودش طوطي بهدست با لبخندي اندوهگين همه را به درون ميخواند. هدايت به كابارة مرگ ميرود كه ميزهايش تابوتهايي است، و دلقكي با لبادة كشيش در آن وعظكنان آوازي مسخره و گستاخ در شوخي با زندگي و مرگ سر ميدهد. هدايت روي صندلي خود چون جنيني در خود جمع ميشود. ساية يك نوشتهاي را پيش چشم ميگيرد و لب باز ميكند: "ما همهمان تنهاييم. زندگي يك زندان است؛ ولي بعضيها به ديوار زندان صورت ميكشند و با آن خودشان را سرگرم ميكنند." سايه دوم نزديك ميشود: گجسته دژ! هدايت سر برميدارد و آنها را سر ميز خود ميبيند. يكمي ميگويد: خيال ميكني آنچه نوشتي صورتي بود بر ديوار زندان كه سرت را با آن گرم كرده بودي؟ يا مقدمهاي بر لحظهاي كه در آن هستي؟ هدايت سر برميدارد تا در يابد آيا منظور او را درست فهميده؟ دومي خود را پيش مي كشد: تو سال هاست تمرين مرگ ميكني و تمرينهايت را در سين گاف لام لام و زنده به گور كردهاي! درست نگفتم؟ يكمي كتابي بازشده را ميكوبد روي ميز و با سر انگشت نشان ميدهد: "كساني هستند كه از بيست سالگي شروع به جان كندن ميكنند؛ در صورتي كه بسياري از مردم فقط در هنگام مرگشان خيلي آرام و آهسته مثل پينهسوزي كه روغنش تمام بشود خاموش ميشوند." كتاب را ميبندد: بوف كور! حتماً يادت هست. هدايت تند از جا برميخيزد.
در خيابان هدايت خود را به پليس ميرساند و ميگويد اين دو نفر را از من دور كنيد. پليس ميگويد خونسرد باشيد مسيو؛ كدام دو نفر؟ ـ پليس برگة شناسايي هدايت را مي بيند. نشانياش را ميپرسد و يادداشت ميكند. نام پدر؟ فرانسوي را كجا ياد گرفته؟ شغل؟ اينجا كسي را داريد؟ هدايت سر تكان ميدهد كه نه. پليس ميگويد تو فقط فرصت كمي داري. بايد تمديد كني! هدايت ميرود؛ و پليس به سفارت ايران زنگ ميزند. آنها هدايت را نميشناسند.
هدايت در خيابان ميرود. در مسجد مراكشيها شور سماع سياهان است. انجمن في بلادالافرنجيه همه مست و خراب دست در گردن فواحش ـ يا ساز زنان ـ در خيابان ميگردند و از دو سوي هدايت ميگذرند. شور رقص سياهان و نواها و الحان بدوي. هدايت ناگهان گويي صدايي شنيده باشد دمي ميماند. كساني به در ميكوبند و او را ميخوانند. هدايت رو ميگرداند ساية يكم نزديك ميشود: تو تمرين مرگ ميكردي. در آن داستان؛ اسمش چه بود؟ زنده به گور! خودت را به خواب مرگ ميزدي، و منتظر ميماندي با آن روبرو شوي. ساية دوم پيش ميآيد: نميخواستي قاطي رجـالهها باشي! ساية يكم نوشتهاي را بالا ميگيرد: "ميخواستم مردهام را خوب حس كنم!" يادت هست؟ به دومي رو ميكند: شمارة صفحه و سطر! ساية دوم كتاب را باز ميكند: واقعاً لازمش داري؟ هدايت گويي صدايي شنيده باشد گوش تيز ميكند؛ كساني در ميزنند. ساية يكم از روي يادداشت ميخواند: "اول هرچه در مي زنند كسي جواب نميدهد. تا ظهر گمان ميكنند خوابيدهام. بعد چفت در را ميكشنند و وارد اتاق ميشوند..."
ـ دري شكسته ميشود و چند نفري درو همسايه ميريزند تو، و بلافاصله جلوي تنفس خود را ميگيرند و يكيشان جيغ ميكشد. هدايت رو برميگرداند. سياهها در اوج شور سماع. ساية يكم از روي نوشته ميخواند: "اگر مُرده بودم مرا ميبردند مسجد پاريس؛ بهدست عربهاي بيپير ميافتادم دوباره ميمُردم." نوشته را كنار ميبرد: چيزي جا ننداختم؟ ساية دوم كتاب را پايين ميآورد: كلمه به كلمه "زنده به گور"! سياهها در اوج شور سماع و جستوخيز و ولوله. هدايت يكهو اداي نوسفراتو را درميآورد. از روبرو پيرزن كولي فالگيري پيش ميآيد و مچ او را ميگيرد. گُلي به سكهاي. از ديگران كمتر از دوتا نميگيرم، ولي براي شما فقط يكي؛ آن هم چون به نظرم غريبيد. خب، آيندة شما موسيو ـ هدايت ميغرد: تنها چيزي است كه خودم بهتر از تو ميدانم! او دستش را ميكشد و ميرود.
دوقشري با تپانچه و گزليك و شوشكه به او ميرسند و ميگويند خبري خوش دارند. عكس هدايت فردا به دستشان ميرسد. هدايت عكس خود را در ميآورد و بهشان ميدهد و ميگذرد. آنها خوشنود از يافتن تصوير هدايت در جمعيت گم ميشوند.
خيابان شامپيونه. شماره 37 مكرر. هدايت ميرود تو و در را پشت خود ميبندد. بلافاصله دو همراهش ميرسند و به بالا به سوي پنجرة هدايت مينگرند. پنجره روشن ميشود. هدايت آنها را پايين، در كوچه، ميبيند و حفاظ پنجره را رويشان ميبندد. هدايت ميرود سوي شير گاز و آنرا لحظهاي باز ميكند و ميبندد. دوباره باز ميكند و ميبندد. حاجيآقا پيش ميآيد و تشويقش ميكند: چرا معطلي! بازش كن. صداي پر ملائك را ميشنوم از خوشحالي بال ميزنند؛ بجنب! "ايران قبرستان هوش و استعداد است. وطنِ دزدها و قاچاقها و زندان مردمانش!" چرا زودتر شرت را نميكني؟ كاكا رستم درميآيد با قداره خون چكان: صن ـ صنّار هم نميارـ زد؛ بِ ـ بگو يك پاپاسي! "از تو ـ توي خشت كه ـ كه ميافتيم براي آخ ـ خرتمان گِ ـ گريه ميكنيم تاـ تا بميريم؛ اين هم شد زِن ـ دگي؟" حاجي آقا هنوز پرخاش ميكند: معطل كني خودمان خلاصت ميكنيم. شنيدي؟ "تو وجودت دشنام به بشريت است. خواندن و نوشتن و فكركردن بدبختي است ـ آدم سالم بايد خوب بخورد و خوب بشنود و خوب ـ آخي!" هدايت خيره در آيينه مينگرد. علويه خانم برسينهزنان پيش ميآيد: برو زيارت؛ استخوان سبك كن. ازجدم شفا بگير. برو بچسب به ضريحش. گِل به سر كن. جدم به كمرشان بزند كه خط ياد دادند. علاج تو دست آقاست! لكاته ميزند به گريه: چرا حتماً بايد معنايي داشت. هان؟ ـ و در جنوني ناگهاني چنگ ميزند در خط پهلوي و خط سنسكريت كه بر ديوار است: زندگي خطي است كه نميشود خواند حتي اگر همه زبانهاي مرده و زنده دنيا را ياد گرفته باشي! هدايت خيره در آينه مينگرد: "چگونه مرا قضاوت خواهند كرد؟" لكاته لب ورميچيند: "بعد از آنكه مرديم چه اهميت دارد كه يادگار موهوم ما..." مرجان اندوهگين ميگذرد، قفس طوطي در دست: نبايد لب باز ميكردم. نبايد گله ميكردم. مرا اينطور نوشته بودند؛ ولي تو چرا ساكت شوي كه ميتواني حرف بزني؟ مردي بيچهره از تاريكي درميآيد و لب باز ميكند: "تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد! ما بچههاي مرگ هستيم. در ته زندگي اوست كه ما را صدا ميزند. در كودكي كه هنوز زبان نميفهميم، اگر گاهي ميان بازي مكث ميكنيم براي اين است كه صداي مرگ را بشنويم." حاجي آقا فرياد ميكند: اميد؟ معطل چي هستي؟ "هرچي اين مادرمرده وطن را بزك بكنند و سرخاب سفيداب بمالند باز بوي الرحمنش بلند است. ما در چاهك دنيا زندگي ميكنيم" شنيدي؟ زرين كلا بقچه در دست ميگذرد: بيرحميد! لعنت به هرچي بيرحمي! ـ نه؛ داشتم پيدا ميكردمت. صدها مثل من گم بودند و تو از سايه درآوردي. چرا بايد بميري؟ زني تكيده از تاريكي درميآيد: منم ـ آبجي خانم؛ يكي از آن همه كساني كه در نوشتههاي تو خودكشي كرده. نشناختي؟ ما چشم به راه توايم. مرد بيچهره پيش ميآيد: "تاريكخانه" يادت هست؟ ما از كساني هستيم كه با قلم تو بهدست خود مرديم؛ ما چشم به راه توايم. زرين كلا ميگذرد: نه، هنوز كسان بسياري منتظرند آنها را بنويسي كساني كه روي خوش از زندگي نديدند! لكاته كف پاهاي خلخال به مچ بستهاش را به زمين ميكوبد و دستهاي پر النگويش را ميگشايد با پنجه بالا كشيده؛ سرش را بر گردن و چشمهايش را در چشمخانه ميگرداند چون رقاصهاي هندي پيش بخوردانِ معبدي. مرد بيچهره صورتك هدايت را بر چهره ميزند: فكر كن به آنها كه منتظر خواندن نوشتههاي تواَند! افسوس نميخوري بر آنچه فرصت نوشتنش را پيدا نكردي؟ يعني برايت تمامند؛ همه آنها كه با زندگيشان داستانهايت را نوشتي؟ داشآكل پيش ميآيد ولي به ديدن مرجانِ طوطي بهدست چشمان خود را ميبندد و تند روميگرداند و اشكش راه ميافتد: شما پرده را ميبينيد نه عروسك پشت پرده! "همه ما اداي زندگي را درآوردهايم. كاش ادا بود؛ به زندگي دهن كجي كردهايم." آباجي خانم لبخندي خوشنود بر لب ميآورد: ميروي به "يك جايي كه نه زشتي نه خوشگلي، نه عروسي و نه عزا، نه خنده و گريه، نه شادي واندوه،" در آنجاست. هدايت ايستاده، خميده، خيره به زمين، با عينك دسته شكستهاش، و لبخندي، يك باره از لاي دندانها ميغرد: "هرچه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد، نميدانند كه پيشتر، خودم را سختتر قضاوت كردهام!" كاكارستم قمه به زمين ميكوبد: دو ـ دورهاي كه مُر ـ ركب تو ثب ـ ثبتش كرد تم ـ مام است. زب ـ زباني كه حف ـ حفظش كَ ـ كردي عو ـ عوض شده! داشآكل قدارهكش توي حرف او ميدود و گريبانش را ميگيرد: خدا شناختت كه نصف زبان بيشتر نداد! ـ ديگران پيش ميدوند تا سوا كنند. حاجيآقا دلسوزي كنان نزديك ميشود: تو بايد گوشت ميخوردي. گوشت قرباني! تو بايد خون ميريختي جاي خون دل خوردن! در همين بينالملل چند مليان يكديگر را كشتند؟ بشر يعني اين! آن وقت تو علفخوار از همه كشتنها فقط كشتن خودت را بلدي! بگو مگويي ميان شخصيتها؛ آنها سر زندگي و مرگ او را در كشاكشاند. هدايت خيره از پنجره مينگرد و از آن زن اثيري را ميبيند كه به پيرمرد خنزرپنزري گل نيلوفر تعارف ميكند. صداي علويه خانم ميپيچد: گيريم چند صباح بيشتر ماندي؛ مرگ دوست و آشنا ديدي؛ درد خوش خوشانت را توي دل اين و آن خالي كردي. آخرش؟ داشآكل قمه به سر ميكوبد: پيشانينوشت ماست! امروز يا فردا چه فرق ميكند؟ "در اين بازيگرخانه دنيا، هركس يك جوري بازي ميكند، تا هنگام مرگش برسد." مرجان ميگذرد اشك در چشم: بازيهايت به آخر رسيده؛ صورتكهايت را به كار بردهاي. ناگهان ميماند و پس ميكشد: يا نخواستي بازي را قبول كني؛ نخواستي صورتك به چهره بزني! علويه خانم خود را باد ميزند و دود قليانش را به هوا ميدهد: "بچهاي! بچه ننه! تو از درد عشق كيف ميكني نه از عشق. اين درد است كه تو را هنرمند كرده؛ عشق كشته شده!" طوطي در دست مرجان فرياد ميكشد: "مرجان تو مرا كشتي! ـ به كه بگويم مرجان؛ عشق تو مرا كشت." لكاته چون رقاصة معبدي دستهايش را چون دو مار به حركت در ميآورد و پا به زمين ميكوبد. داشآكل دلخوشي ميدهد: با مرگ تو ما نميميريم؛ و هميشه هرجا باشيم ميگوييم كه تو ـ بودي! ما تو را زنده ميكنيم! هدايت ناگهان با شوقي كودكانه سربر ميدارد، گويي كشفي كرده: حالا يادم افتاد. اين نقش را واقعاً ديدهام. صندوقخانه بچگيام؛ جلو صندوقخانه آويزان بود؛ يك پرده قلمكار قديمي، سرجهازي مادرم؛ كه روي آن پيرمردي پاي سروِ لب جوي چمباتمه نشسته بود، انگشت به دهان زيباي زن، و از آن طرف جوي، زني با ابروان پيوسته و چشمان سياه ـ به سبكي هوا ـ به او گل نيلوفر تعارف ميكرد. پس ـ من ـ واقعاً اين نقش را ديدهام! علويه خانم پيش ميآيد: برو طلب آمرزش؛ از اين گرداب بكش بيرون. داشآكل ميغرد: بين يك مشت مردهخور چه ميكني؟ مشتي زنده بگور! آبجي خانم سرزنش ميكند: ميان مشتي صورتك؛ توي بنبست؛ جلوي آيينه شكسته. حاجيآقا ميغرد: تا كي سرگشته مثل يك سگ ولگرد؟ ختمش كن؛ مثل مردي كه نفسش را كشت!
همچنان كه هركه چيزي ميگويد، زن اثيري از در آمده است با گل نيلوفري، كه به هدايت تعارف ميكند. لبخند هدايت رنگ ميگيرد. ديگران در گفت و واگو. زن اثيري ملافهاي سفيد كف زمين پهن ميكند؛ هدايت آرام بر آن ميخوابد. زن اثيري مينگرد. درزها با پنبه بسته شده است. گاز باز است و اتاق پُر ميشود. به وي لبخند ميزند و آرام عينكش را از چشمش بر ميدارد. عينك بر چمداني كوچك قرار ميگيرد؛ كنار ساعت مچي و خودنويس و كيف دستي. يك سو مجوز اقامت كه بايد تمديد شود؛ يك لفاف پول براي كفن و دفن. داشآكل پسپس ميرود و محو ميشود. علويه خانم پسپس ميرود و محو ميشود. حاجيآقا پسپس ميرود و محو ميشود. زني كه مردش را گُم كرد، پسپس ميرود محو ميشود. دوقشري شتابزده با تپانچه و گزليك و شوشكه و ميگذرند. مرجان، كاكارستم، آبجي خانم، لكاته، مرد بيچهره همه پسپس ميروند و محو ميشوند. درشكة مرگ كه پيرمرد خنزرپنزري ميراندش پيش ميآيد و ميگذرد. زن اثيري پيش ميآيد با پيراهن سياه و گيسوي بلند، و با يك حركت سراپا برهنه ميشود. مراكشيها در سماعي شور انگيزند. انجمن في بلادالافرنجيه مست و خراب در خيابانها ميخندند و آواز ميخوانند. پيرزن فالگير كولي با دستة گل سياه پيش ميآيد و گلهاي سياهش را پيش ميآورد تا همهجا را پُر ميكند.
ـ تصوير پنجرة خانه از بيرون؛ گويي عكسي بگيرند.
ـ تصوير همة خانه از بيرون؛ صداي جغد تنها.
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
راست است که میگویند خواب دم صبح چرسی سنگین است. مخصوصا خواب لوطی جهان که دم دمهای سحر با انترش مخمل از «پل آبگينه» راه افتاده بود و تمام روز «کتل دختر» راپياده آمده بود و سرشب رسيده بو به «دشت برم» و تا آمده بو دود و دمی علم کند و تریاکی بکشد و چرسی برود و به انترش دود بدهد، شده بو نصف شب و خسته و مانده تو کنده کت و کلفت این بلوط خوابیده بود. اما هر چه خسته هم که باشد نباید تا این وقت روز از جایش جنب نخورد واز سرو صدای آنهمه کامیون که از جاده میگذشت وآنهمه داد وفریاد زغال کش هائی که افتاده بودند تودشت و پشت سرهم بلوط ها را میسوزاندند و زغال می کردند بیدار نشود.
بسکه مخمل گردن کشیده بود و سر دو پا ایستاده بود که ببیند آیا لوطیش بیدار شده یا نه پکر شده بود و حوصله اش سر رفته بود. و حالا او هم گوشه ای کز کرده بود و منتظر بود لوطیش از خواب بیدار شود، او هم تمام روز را پا بپای لوطیش راه آمده بود. گاهی دو پا و زمانی چهار دست و پا راه رفته بود و ورجه ورجه کرده بود. حالا هم هرچه سرک میکشید، لوطیش از جایش تکان نمیخورد. خرد و خسته شده بود. کف دست و پایش درد می کرد وپوست پوستی شده بود. هنوز هم گرد و خاک زیادی از دیروز توی موهایش و روی پوست تنش چسبیده بود. چشمهای ریز و پوزه سگی و باریکش را به طرف بلوطی که لوطیش زیر آن خوابیده بود انداخته بود ونشسته بود. دستهایش را گذاشته بود میان پایش ومات به خفتهء لوطیش نگاه می کرد. دو باره حوصله اش سر آمد و پا شد چند بار دورخودش گشت و زنجیرش را که با میخ طویله اش تو زمین کوفته شده بود گرفت وکشید و دوباره مثل اول چشم براه نشست. بلاتکلیف چشمهانش را بهم میزد و به لوطیش نگاه میکرد.
هنوز آفتاب تو دشت نیفتاده بود وپشت کوه های بلند قایم بود. اما برگردان روشنائی ماتش از شکاف کوههای «کوه مره» تو دشت تراویده بود. هنوز کوهها دور دست خواب بودند. نور خورشید آنها را بیدار نکرده بود.
دشت سرخ بود . رنگ گل ارمنی بود ومه خنگی رو زمین فروکش کرده بود. بلوطهای گندهء گرد آلود و بن و کهکم تو دشت پخش و پرا بود.
جاده دراز و باریکی مثل کرم کدو دشت را به دو نیم کرده بود. از هرطرف دشت ستونهای دود بلوطهائی که زغال میشد تو هوای آرام و بی جنبش بامداد بالا میرفت و آن بالا بالاها که میرسید نابود میشد و با آسمان قاتی میشد. لوطی جهان تو کندهء بلوط خشکيدهء کهنی که حتی یک برگ سبز نداشت خوابیده بود. شاخه های استخوانی وبیروح و کج و کوله آن تو هم فرو رفته بود. از بس کاروانها زیرش منزل کرده بودند و ازش شاخه کنده بودند و تو کنده اش الو کرده بودند شکاف بیریخت دخمه مانندی تو کنده اش درست شده بود که دیوارش از یک ورقه زغال ترک ترک و براق پوشیده شده بود. سالها میگذشت که این بلوط مرده بود.
لوطی جهان تو این شکاف، زیر شولای خود خوابیده بود. تکیه اش به ديوارهء توئی کنده بود و به آن لم داده بود. جلوش رو زمین، کشکولش بود، چپقش بود، وافورش بود، توبره اش بود، کیسهء توتونش بود، قوطی چرسش بود، و چند حب زغال وارفتهء خاکستر شده هم جلوش ولو بود. صورت آبله ايش و ريش کوسه اش از زیر شولا یک وری بیرون افتاده بود. مثل اینکه صورتکی در شولا پیچیده شده باشد.
مخمل رو دو پایش بلند شد و بسوی لوطیش سر کشسد چهرهء اخمو و سه گره ابروهاش تو هم پیچ خورده بود. پره های بریدهء بینی درازش رو پوزهء باریکش چسبیده بود و میلرزید. خلقش تنگ بود. هیچ دل و دماغ نداشت. چهره مهتابی و چشمان وردریده لوطی برایش تازگی داشت. اینطرف و آنطرف خودش را نگاه کرد و باز نشست رو زمین. چشمانش رو زمین میدوید. گوئی پی چیزی میگشت.
او را لوطیش زیر درخت بن بزرگی بسته بود میخ طویلهء بلند و زمختش تو خاک چمن پوشیدهء نمناک دفن شده بود ومرکز دایره ای بود که او را به زمین وصل کرده بود. حوی صاف باریکی میان او و بلوطی که لوطی زیرش خوابیده بود جاری بود.
به لوطیش خیره نگاه میکرد. گوئی چیز تازه ای در او دیده بود. یکبار خیال کرد که لوطیش از خواب بیدار شده. اما در پوست صورتش هیچ جنبشی نبود. چشم او آن نورهمیشگی را نداشت. صورت او بیرنگ بود. مانند چرم خام بود. چشمان لوطی باز بود وخیره جلوش کلا پیسه و وق زده نگاه می کرد. معلوم نبود مرده است یا تازه از خواب بیدار شده بود و داشت فکر میکرد.چهره اش صاف و رک و مرده وار خشکیده بود. چشمخانه هایش دریده و گشاد بود. از گوشهء دهنش آب لزجی مثل سفیدهء تخم مرغ سرازیر شده بود.
مخمل ترسیده بود. چند بار پشت سرهم با تمام زوری که داشت هیکل درشت. نکرهء خود را از زمین بلند کرد وپريد تو هوا. اما قلاده اش گردنش را آزار میداد. همهء نگاهش به لوطیش بود. یک چیزی فهمیده بود. صورت او برایش جور دیگر شده بود. دیگر ازش نمیترسید. او برایش بیگانه شده بود. هرچه به آن نگاه میکرد چیزی از آن نمی فهمید چه شده. تا آن روز لوطیش را با این قیافه ندیده بود. تا آن روز آدم راچنان زبون و بی آزار ندیده بود. او دیگر از این قیافه نمیترسید. صورتی که تکان خوردن هرگوشهء پوست آن جانش را میلرزاند اکنون دیگر به او چیزی نمی گفت. چشمانی که هر گردش آن رازی از همزاد دنیای دیگرش به او می فهماند اکنون دریده و خاموش و بی نور باز بود.
به ناگهان وحشت تنهائی پر شکنجه ای درونش را گاز گرفت. تنهائی را حس کرد. لوطیش برایش حالت همان کنده بلوط را پیدا کرده بود. شستش باخبر شد که او در آن دشت گل و گشاد تنهاست و هیچکس را نمیشناسد. دایم اینسو و آنسو تکان میخورد و دور خودش میچرخید. بعد ایستاد و به آدمهائی که دورادور دشت پای دودهائی که به آسمان میرفت در تکاپو بودند نگاه کرد. آنوقت بیشتر ترسید. کتکهائی که همیشه از لوطیش خورده بود و زهر چشمهائی که از او دیده بود پیش چشمش بود. باز نشست رو زمین و تو صورت لوطیش ماهرخ رفت . بعد چشمان ریز و پر تشویشش را به برگهای تیرهء گرد گرفتهء وز کردهء درخت بنی که خودش زیرش بسته شده بود دوخت. سپس چشمها را بسوی لوطیش که تو کنده بلوط کنجله شده بود گرداند. مثل اینکه تکلیفش را از او میپرسید.لوطی اتفاقا خواب به خواب شده بودو مخمل هم خیلی زود حس کرده بود که لوطیش فرسنگها از او فرار کرده و دیگر او را نمی شناسد.
دیشب که از راه رسیدند زیر همین بلوط منزل کردند. لوطی جهان به رسیدن آنجا زنجیر مخمل را رو زمین، زیر همین بلوط، ول کرد و خودش هول هولکی آتشی روشن کرد و قوری و استکان و دم و دستگاهش و قوطی جرسش و وافورش و تریاکش را از توبره اش در آورد و کنار آتش گذاشت. بعد هم چهار تا گنجشک پخته چرزیده و پرزیده که روز پیشش در «کازرون» خریده بود و لای نان پیچیده بود از تو توبره اش در آورد و با مخمل مشغول خوردن شد. و بعد هولکی، شام خورده نخورده، وافور را پیش کشید و چند بستی پشت سرهم زد و آخرهای بستش هم مانند همیشه به مخمل دود داد.
مخمل روبرویش نشسته بود و ذرات دود را میبلعید. پره های بینیش مانند شاخک سرمورچه حساس و گیرنده بود. اما لوطی بست های اول را برای خودش میکشید و دودش را تو ریه اش نابود میکرد واعتنائی به مخمل نداشت. هرچند میدانست او هم مانند خودش دود میخواهد، اما باو محل نمیگذاشت. لوطی وقتی که خلقش تنگ بود کیفش دیر میشد خدا را بنده نبود. در شهر هم همینطور بود. مخمل در قهوه خانه ها و شیره کش خانه ها بیشتر از دود دیگران بهره میبرد تا از دودی که لوطیش بیرون میداد.
در شهر وقتی که معرکه اش میگرفت وچراغها را یکی یکی جمع کرده بود و میخواست سر مردم را شیره بمالد وجیم بشود، خماری مخمل را بهانه میکرد و با صدای مودارش به مخمل میگفت: «مخمل؛ مخمل جونم، خماری هندی لامسب! شیره ای مبتلا! خماری؟ غصه نخور همین حالا میبرم دودت میدم سر حال میای.»
اما تو قهوه خانه ها که میرسیدند به او محل نمیگذاشت و خودش مینشست و سیر تریاکش را میکشید و بعد چند پک دود تنگ بی رمق که لعاب و شیرهء آن توی ريهء خودش مکیده شده بود بسوی مخمل ول میداد. حالا هم که تو بیابان بودند هممینطور بود. و دیشب هم دود حسابی به مخمل نرسیده بود وحالا خمار بود.
دیشب پیش ازخواب لوطی جهان پس از آنکه از تریاک سیر شد چند تا سرچپق حشیش چاق کرد و پی در پی با قلاج کشید. به مخمل هم دود داد. سپس بی شتاب از جایش بلند شد و زنجیر مخمل را گرفت و برد سوی دیگر جو، زیر یِک درخت بن، میخ طویله اش را تا ته تو زمین کوفت و برگشت خوابید.
اما خواب به خواب شد. و صبح گاه که مخمل چشمش را باز کرد، از تو هوای فلفل نمکی بامداد دانست که لوطیش حالت همان کنده بلوط را پیدا کرده و خشکش زده و چشمانش بی نور است و به او فرمان نمیدهد و با اوکاری ندارد و او تنهاست و آزاد است.
ديگر لوطیش آنجا برایش وجود نداشت. نمیدانست چکار کند، هیچوقت خودش را بی لوطی ندیده بود. لوطی برایش همزادی بود که بی او، وجودش ناقص بود. مثل ا ین بود که نیمی ازمغزش فلج شده بود و کار نمی کرد. تا یادش بود از میان آدمها، تنها لوطی جهان را میشناخت، و او بود که همزبانش بود و به دنیای آدمهای دیگر ربطش میداد. زبان هیچکس را به خوبی زبان او نمی فهمید. یکی عمر برای او جای دوست و دشمن را نشان داده بود و کونش را هوا کرده بود، اما هرکاری که کرده بود به فرمان و اشارهء لوطی جهان کرده بود.
در جنده خانه ها، در قهوه خانه ها، در میدان ها، در تکیه ها، در گاراژها، درگورستان ها، در کاروانسراها، زیر بازارچه ها که لوطی بساط معرکه اش را پهن می کرد همه جور آدم دور او و مخمل جمع می شدند. و از آدم ها همیشه این خاطره در دلش بود که برای آزار و انگولک کردن او بود که دورش جمع می شدند. این ها بودند که سنگ و میوهء گندیده و چوب و استخوان و کفش پاره و پوست انار و سرگین و آهن پاره بسوی او می انداختند و همه می خواستند که او کونش را هوا کند وجای دشمن را به آنها نشان دهد.
اما مخمل سنگسار میشد وحرف هیچکس را گوش نمی داد. فقط گوش بزنگ لوطی بود که تا زنجیرش را تکان میداد هرچه او می خواست برایش می کرد. گاه میشد که آدم ها برای اینکه او ادایشان را دربیاورد کونشان را کج می کردند و به او جای دشمن را نشان می دادند. اما او بشان لوچه پیچک و دندان غرچه می کرد، و بعد پشتش را به آن ها می کرد و کون قرمز براقش را که مثل یک دمل گنده باد کرده و زیر دم منگوله دارش چسبیده بود به آنها نشان می داد. و این حرکتی بود که لوطی به او یاد داده بود که برای اشخاص ناتو خرمگس های معرکه بکند. آنهائی که به او لوطی متلک می گفتند و می خواستند مردم را از دور و ورش دور کنند لوطی زنجیر مخمل راتکان میداد و با صدای چسبناکش میگفت: مخمل جای خرمگش معرکه کجاس؟»
مخمل سرش را می گذاشت زمین و کونش را هوا میکرد و دستش را با بیچارگی می گذاشت روی آن و صدای خام واندوهباری از گلويش بیرون میپرید.
»اوم.اوم.اوم «دوباره لوطی جهان می گفت: «جای آدمای مردم آزار کجاس؟»دوباره همانطور که کونش هوا بود با دستش بروی آن فشار میآورد و همان صدای نارس از گلویش درمیامد.
همه را با ترس و نگاههای دزدکی برای لوطیش انجام می داد. «دشمن» لعنتی بود که تو گوشش قالبی داشت و هرگاه از زبان لوطیش بیرون میپرید می رفت تو گوشش و تو آن قالب جا میگرفت و آنجا را لبریز میکرد و آنوقت بود که سرش را میگذاشت زمین و دست میگذاشت رو کونش. این کارش بود. برای همین به دنیا آمده بود.
اما از هر چه آدم که می دید بیزار بود. چشم دیدن آنها را نداشت. نگاه لوطیش پشتش را میلرزاند. از او بیش از همه کس میترسید. از او بیزار بود. ازش میترسید. زندگیش جز ترس از محیط خودش برایش چیز دیگر نبود. از هرچه دور و ورش بود وحشت داشت. با تجربه دریافته بود که همه دشمن خونی او هستند. همیشه منتظر بود که خیزران لوطی رو مغزش پائین بیایید یا قلاده گردنش را بفشارد، یا لگد تو پهلویش بخورد. هرچه میکرد مجبور بود. هر چه می دید مجبور بود و هرچه میخورد مجبور بود.
زنجیری داشت که سرش به دست کس دیگر بود و هر جا که زنجیردار می خواست می کشیدش. هیچ دست خودش نبود. تمام عمرش کشیده شده بود. اما حالا ناگهان دید که تمام آن نیروئی که تا پیش از این از هیکل لوطیش بیرون میزد و او را تسخیر کرده بود، بکلی از میان رفته. دیگر پیوندی وجود نداشت که او را به لوطیش بچسباند. لوطی لاشهء تاریک و بی نوری بود که هیچگونه بستگی با مخمل نداشت. مثل زمین بود. حالا دیگر تنفری که مخمل به او داشت کاهش یافته بود و به درجه ای رسیده بود که او به زمین و محیطی سفت و زمخت و پر دوام دور وور خوردش داشت.
چندک نشست و سرش را خاراند. سپس گیج، چند بار دور خودش چرخید. ناگهان چشمش به زنجیرش افتاد. آن را دید. تا آن زمان اینگونه پرشگفت و کینه جو به آن ننگریسته بود. خشن و زنگ خورده و سنگین بود. همیشه همانطور بود. و تا خودش را شناخته بود مانند کفچه ماری دور او چنبره زده بود. هم او را کشیده بود وهم او را در میان گرفته بود وهم راه فرار را بر او بسته بود. یکسویش با میخ طویله درازی به زمین گیر بود و سر دیگرش به دور گردن او پرچ شده بود. همیشه همینطور بود. تا خودش را دیده بود این بار گران بگردنش بود. مانند یکی از اعضای تنش بود. آن را خوب میشناخت و مانند لوطیش و همه چیز دیگر ازش بیزار بود. اما میدانست که با اعضای تنش فرق دارد. از آنها سخت تر بود. جز گرانباری و خستگی و زیان و آزار از آن چیزی ندیده بود.
زنجیر را با هر دو دستش گرفت و از روی زمین بلندش کرد. دستش را آورد بالا. رسید زیر گلویش، همانجا که قلاب و قلاده بهم پرچ شده بود. آنرا تکان تکان داد و با ناشیگری با آن ور رفت.
با گیجی و نافهمی دستهایش را آورد پائین زنجیر، بسوی میخ طویله ای که به زمین گیر بود میرفت، مثل اینکه از بندی آویزان شده بود و با دست روی آن را میرفت. رسید به آخر زنجیر که دیگر از آن او نبود و یک دنیای دیگر بود که او را گرفته بود و به خودش گیر داده بود.
لوطی جهان میخ طویله زنیجر مخمل را تا حلقه اش قرص و قایم تو زمین میکوبید. میگفت: «از انتر حیونی حرومزاده تر تو دنیا نیس. تا چشم آدمو میپاد زهرش را می ریزه. یکوخت دیدی آدمو تو خواب خفه کرد.»
کوبیدن میخ طویله زنجیرش به زمین برای او عادی بود. همیشه دیده بود وقتی که لوطی آنرا تو زمین فرو می کرد او دیگر همانجا اسیر میشد و همانجا وصلهء زمین میشد. هیچ زور ورزی نمی کرد.عادت و ترس او را سرجایش میخکوب میکرد. گاه حس میکرد که میخ طویله اش شل است و تو خاک لق لق میزد. اما کوششی برای رهائی خود نمی کرد. اما حالا یک جور دیگر بود. حالا می خواست هرطوری شده آنرا بکند.
حلقهء میخ طویله را دو دستی چسبید و با خشم آن را تکان داد. غریزه اش به او خبر داده بود خطری برایش نیست و کتکی در کار نیست نیروئی که او برای کندن میخ طویله بکار انداخته بود خیلی زیادتر از آن بود که لازم بود. او هم بلد بود که چگونه دستهایش را بکار بیندازد و با شست و انگشتان نیرومندش دور میخ طویله را بگیرد. پس با هر چه زور داشت میخ طویله را تکان داد و سرانجام آن را از تو خاک بیرون کشید.
خیلی ذوق کرد. ورجه ورجه کرد.
از رهایی خودش شاد شد. راه رفت. اما زنجیر هم به دنبالش راه افتاد و آن هم با او ورجه ورجه می کرد. آنهم با او شادی می کرد. آن هم رها شده بود. اما هر دو بهم بسته بودند. و ایندفعه هم زنجیر با صدای چندش آور وتنهائی برهم زنش دنبال او راه افتاده بود. مخمل پکر شد. برزخ شد. اما چاره نداشت.
راه افتاد به سوی لاشهء لوطیش. با یک خیز کوچک از جو پرید یک خرده راست ایستاد و با تردید به لوطیش نگه کرد و سپس پیش رفت اما همین که نزدیک او رسید شکش برداشت. پس همانجا دور از او، رو به رویش چندک نشست. هنوز هم می ترسید که بی اشارهء او نزدیکش برود.
لاشه، نیم خیز به بلوط تکیه خورده بود. دورا دورش شولای زهوار در رفته ای پیچیده بود. جلوش خاکسترهای آتش دیشب و اجاق خاموش و قوری و چپق و وافور و توبره و کشکول ولو بود.مثل این بود که داشت به مرده ریگ خودش نگاه می کرد. مخمل حالا خوب میدانست که او مثل تکه سنگی افتاده بود و تکان نمیخورد. نگاهش را از روی او برداشت. بعد برگشت به ستونهای دودی که در دشت بالا می رفت نگاه کرد. به آدمهای دور وور آنها نگاه کرد. از آنها می ترسید. همهء آنها برایش بیگانه بودند.
از جایش پاشد و رفت پیش لوطیش وخیلی نزدیک باو نشست. صورت لوطیش به او هیچ نمی گفت: نمی گفت برو، نمی گفت بنشین، نمی گفت چپق چاق کن، نمی گفت لنگ دور سرت بپیچ، نمی گفت شمع شو، نیم گفت جای دوست و دشمن کجاست، نمی گفت چشمهات نبند. نمی گفت «بارک الله شمشیری، درس بگیری شمشیری» نمی گفت «سوار سوار اومده، چابک سوار اومده» نمی گفت «آی حلوا حلوا حلوا، داغ و شیرینه حلوا.» به او هیچ نمی گفت. هرچه تو چهرهء او دقیق می شد چیزی ازش دستگیرش نمی شد. برای همین بود که هیچگونه ترسی از او در دلش راه نداشت. آن نیش و گزندگی همیشگی که جزء فرمانروایئ لوطی بود از صورتش پریده بود. غریزه اش باو گفته بود که این ریخت و قیافه دیگر نمی تواند کاری با او داشته باشد.
مخمل از دست لوطیش دل پری داشت. زیرا هیچ کاری نبود که او بی تهدید آن را از مخمل بخواهد. جهان در آنوقت که از دست همکاران و خرمگسهای معرکه اش برزخ میشد تلافیش را سرمخمل درمی آورد. و با خیزران و چک و لگد و زنجیر او را کتک می زد و هر چه ناسزا به دهنش میآمد میگفت. و مخمل هم فحشهای لوطیش را میشناخت و آهنگ تهدید آمیز آنها به گوشش آشنا بود. از شنیدن ناسزاهای لوطیش این حالت به او دست میداد که باید بترسید و کاری که خواسته شده زود انجام دهد و پائین پای لوطی گردنش را کج کند و با التماس واطاعت وبه او نگاه کند تا کتک نخورد. اما با همهء اینها گاهی آتشی میشد و سرلج میرفت و بدلعابی میکرد وچنان زنجیر را از دست لوطیش میکشید که او را ناچار میکرد که شل بیاید و مدتی خواه ناخواه قربان صدقه اش برود و بادام و کشمش به نافش ببندد تا رام شود. و او هم هر چند رام میشد، ولی گاهی سربزنگاه که لوطی معرکه اش گرم میشد و زیاد از مخمل کار می کشید او هم رکاب نمیداد و هر چه لوطی تو سرش میزد بیشتر جری میشد و زیر بار نمیرفت و فرمان او را نمیبرد. آنوقت جهان هم میبستش به درختی با تیری و آنقدر میزدش تا ناله اش در میآمد و از ته جگر فریاد می کشید و صدا هائی تو گلویش غرغره میشد. اما هیچکس به دادش نمی رسید. هیچکس زبان او را نمی فهمید. همه می خندیدند و به او سنگ می پراندند. گاهی از زور درد خودش را گاز می گرفت و توی خاک و خل غلت میزد و نعره میکشید و دهنش چون گاله باز می شد و ته حلقش پیدا می شد و زبان خودش را می جوید. و مردم ذوق می کردند و می خندیدند. چونکه حاجی فیروز کتک می خورد.
اما بدترین کیفر برای مخمل گرسنگی و بی دودی بود. جهان وقتی که کینهء شتریش گل میکرد او را گرسنه و بی دود می گذاشت و بش خوراک نمی داد. او را می بست تا نتواند برای خودش چیزی پیدا کند بخورد. اگر آزاد بود، می رفت سرخاکروبه ها و زرت و زبیل هائی که رو زمین پر بود برای خودش دهن گیره ای پیدا می کرد. یا اگر دود می خواست، مثل آدم ها می نشست تو قهوه خانه و از بو دود دیگران کیف می برد. اما آزاد نبود.
آهسته و با کنجکاوی بسیار دست برد و شولا را از رو سر لوطی پائین کشید. شبکلاه کوره بسته ای که از لبه اش چرک براقی چون قیر پس داده بود نمایان شد. صورت ورچرکیده لوطی اش مانند مجسمهء آهکی که روش آب ریخته باشند از هم وا رفته بود. خوشی و لذت ناگهانی به مخمل دست داد، مثل اینکه انتر ماده ای را دیده باشد. گوئی لوطیش از راه خیلی دوری که میانشان رود بزرگی بود وبه او نگاه می کرد و به او دسترسی نداشت. کیف شهوانی لرزننده ای تو رگ و پی اش دوید. حس کرد بر لوطیش پیروز شده. تو صورت او خیره شده بود و داشت خوب تماشایش می کرد. چند صدای بریده خشک از تو گلویش بیرون پرید. «غی .غی . غی. غی »
بعد دست برد و از توبره سفره نان را بیرون کشید و دو تا گنجشک پخته از توی آن بیرون آورد و فوری بلعیدشان. سپس نان ها را ـ هر چه بود ـ خورد. هیچ دلواپسی نداشت. کیفور و سرحال بود.
چپق لوطی را از زمین برداشت و به سرش و چوبش نگاه کرد و با ناشیگری با آن ور رفت. و آن را به دهنش گذاشت. وقتی که لوطیش زنده بود به دستور او برایش چپق را تو کیسه توتون می کرد و سرش را توتون می گذاشت. حالا هم با ولنگاری کیسه را از روی زمین برداشت. آن را سرته گرفته بود. توتون ها رو زمین پخش شد. او هم با انگشتانش آنها را رو خاک شیار کرد. وبا لج بازی به لوطیش نگاه کرد. بعد چپق را انداخت دور. با ز بربر به لوطیش خیره شد.میل سوزنده ای به دود وادارش کرد. که وافور را از کنار اجاق خاموش بردارد و زیر دماغ خود بگیرد. پره های بینیش تراشیده شده بود. مثل اینکه خوره خورده بود. چندبار وافور را با رنج و دلخوری تو انگشتان سیاه چرب خاک آلودش چرخاند و سپس آنرا بو کرد و پستانکش را کرد تو دهنش و آن را جوید و خردش کرد. تلخی سوخته میان نی بیزارش کرد. اما بو شیره تو دماغش پیچید و میلش را تحریک کرد. خرده های چوب وافور را که جویده بود تف کرد. از تلخی آن زده شده بود. بعد آنرا قایم کوفت روی سنگ پای اجاق و سپس چند بار از روی دستپاچگی دامن شولای جهان را کشید. ازش یاری می جست. می خواست بیدارش کند. سپس با ناامیدی آهسته از جایش پا شد و به لوطیش پشت کرد و رو به دشت را ه افتاد.
دشت روشن تر شده بود. آفتاب تویش پهن شده بود. رنگ مس گداخته ای را داشت که داشت کم کم سرد میشد. صدای وور و وور کامیون ها تو آن پیچیده بود. هیچ نمی دانست کجا می رود. همیشه لوطیش مانند سایه بغل دست او راه رفته بود، مانند یک دیوار. اما حالا صدای سریدن زنجیر به روی خاک و سنگلاخ بود که کلافه اش کرده بود. زنجیرش همزادش بود. حالا خودش بود و زنجیرش. و زنجیرش از همیشه سنگین تر شده بود و توی دست وپایش می گرفت و صدای آزار دهند ه اش تنهائیش را می شکست.
از چند تخته سنگ گذشت . حالا دیگر از لوطیش دور شده بود. روی دو پا راه می رفت. دمش کوتاه و سرش منگوله داشت. هیکل گنده اش زنجیرش را می کشید و خمیده راه می رفت قیدی نداشت، هر جا می خواست می رفت . کسی نبود زنجیرش را بکشد و خودش زنجیر خود را می کشید. از لوطیش فرار کرده بود که آزاد باشد. به سوی دنیای دیگری می رفت که نمی دانست کجاست، اما حس می کرد همین قدر که لوطی نداشته باشد آزاد است.
آمد به چراگاهی که گله گوسفندی تو آن می چرید. همه آنها سرشان زیر بود و داشتند علف های کوتاه را نیش می کشیدند. تو هم میلولیدند و سرشان به کار خودشان بند بود. بچه چوپانی تو علف ها پاهایش را دراز کرده بود و نی می زد. توی چراگاه تک تک بلوط های گندهء گرد گرفته سنگین و خاموش پراکنده بودند. مخمل در حاشیه چراگاه زیر بلوطی نشست و به چوپان و گوسفندها نگاه کرد.
کمی آرام گرفته بود. همین مسافت کوتاهی که به اختیار خودش راه آمده بود زنده اش کرده بود. از گلهء گوسفند خوشش آمد. حس می کرد بچه چوپانی که در آن جا نشسته از گوسفندها به او آشناتر و نزدیک تر است. سرگرمی تازه ای برایش پیدا شده بود. به کسی کاری نداشت، اما پی در پی دور و ور خودش را می پائید. ترس تو تنش وول می زد. در این هنگام خرمگس پر طاوسی گنده ای ریگ تو جوش شد و هردم خودش را سخت به چشم و صورت او می زد و آزارش می داد. می نشست گوشهء چشمش و او را نیش میزد. مخمل با مهارت وحوصله دزد کرد و به چالاکی آن را میان انگشتانش گرفت . کمی به آن نگاه کرد و سپس گذاشتش تو دهنش و خوردش. گلهء گوسفند فارغ می چرید. چوپان تا مخمل را دید از جایش پا شد و آمد به سوی او. چوبش را گذاشته بود پشت گردنش و از زیر، دو دستش را آورده بود بالای آن و آن را گرفته بود. این کاری بود که همیشه مخمل در معرکه های لوطی انجام می داد. لوطی خیزرانش رامی داد به مخمل و می خواند «بارک الله چوپانی، درس بگیر چوپانی.» مخمل هم چوب را می گذاشت پشت گردنش و دست هایش را از دو طرف زیر آن بالا میآورد و آن را می گرفت و راه می رفت و می رقصید، درست مانند همین بچه چوپان.
از چوپان خوشش آمد. مثل خود او بود که ادا در می آورد. ازجایش تکان نخورد. برای خودش نشسته بود و دست هایش را گذاشته بود میان پاهایش و به چوپان که به سوی او می آمد نگاه می کرد. چوپان که نزدیک شد با احتیاط پیش او آمد و در چوب رس او ایستاد.
با شگفتی و ندید بدیدی زیاد به این جانوری که تا آن زمان مانندش را تنها یک بار از دور در ده دیده بود نگاه می کرد. به گوش ها و دست و پا و چشمان و صورت او که مثل خودش بود نگاه می کرد. دستش را پیش آورد و مان و واله به انگشتان خودش نگاه کرد و بعد با سرگرمی و بازیگوشی به دست های مخمل نگاه کرد. دلش می خواست نزدیک او برود و بگیردش تو بغلش و باش بازی کند. میان او و خودش رابطه ای دید که با گوسفندانش ندیده بود. دست کرد توی جیبش و یک تکه نان بلوط که خشک خشک بود و مانند تکه گچی بود که از دیوار کنده شده بود بیرون آورد و انداخت تو دامن مخمل و سرگرم تماشای ایستاد.
مخمل با شک نان را برداشت و بو کرد و بعد با بی اعتنایی انداختش دور. با تردید و احتیاط به بچه چوپان نگاه می کرد و هیچ ترسی از او نداشت. هیچ خطری از او حس نمی کرد. کینه ای از او در دل نداشت. اما هوشیار بود بیند که او با چوب درازش با او چه می خواهد بکند. او چوب را، و کارهائی که از آن می آمد خوب در زندگیش شناخته بود. دشمن چوب بود. چشمان ریزش مانند نور آفتابی که از زیر ذره بین بتابد، تیز و سوزنده از زیر ابروان برآمده و بالهای خار خاریش به سراپای بچه چوپان افتاده بود. با احتیاط و شک بیشتری به چوپان نگاه می کرد. چونکه او چوب گره گره ارژنش را تو دستش تکان می داد. و مخمل همیشه از حیوانات اینجوری آزار و رنج دیده بود. او حیوانی را که مثل خودش بود و به خودش شباهت داشت خوب می شناخت. اینگونه حیوانات را زیادتر از جانوران دیگر دیده بود. بچه چوپان گامی جلوتر گذاشت. مخمل باز از جایش نجبنید. تنها چشمانش با حرکات او می گردید. پسرک از تنهائی و خجالتی که در خودش یافته بود می خواست بداند او چیست و چکار می خواهد بکند. ناگهان چوب دستش را بلند کرد و به طرف او سخمه رفت. اما فورا خودش زودتر ترسید و پس رفت. چوب به مخمل نخورد. حالا دیگر مخمل با تردید زیاد به چوپان نگاه می کرد. تنش خسته و فرسوده بود. کف دست و پایش می سوخت. تنش از زور بی دودی مورمور می کرد. منظرهء لوطیش که جلو منقل نشسته بود و تریاک می کشید و به او دود می داد و پیش چشمش بود. این خاطره ای بود که از گذشته داشت. هرچه پره های لب بریده تیز و نازک بینیش را تکان میداد و نفس می کشید بوی تریاک را نمی شنید. تندتند نفس میزد. از بودن چوپان کلافه شده بود. می خواست پا شود برود اما حس می کرد که نباید پشتش را به چوپان کند.
پسرک از خون سردی و بی آزاری مخمل شیر شد. دوباره چوبش را بلند کرد و ناگهان قرص خواباند تو کلهء مخمل. مخمل هم یکهو خودش رامانند پاچه خیزک جمع کرد و پرید به بچه چوپان و دست هایش راگذاش روی شانه های او و در یک چشم برهم زدن گاز محکمی از گونه پسرک گرفت و تکه گوشتش را رو صورتش انداخت. پسرک وحشت زده به زمین افتاد و خون شفاف سنگینی از صورتش بیرون زد. مخمل تا آنروز هیچگاه فرصت نیافته بود که آدمیزادی را چنان بیازارد.
همچنان که پسرک به خود می پیچید و ناله می کرد مخمل با چند خیز از آنجا دور شد و بی آنکه خود بداند، همان راهی که آمده بود پیش گرفت. این تنها راهی بود که می شناخت. از همان سنگلاخی که آمده بود گذشت. هیچ نمی دانست چه کند. یک دشت گل و گشاد دور ورش گرفته بود که در آن گم شده بود. راه و چاه را نمی دانست . نه خوراک داشت، نه دود داشت و نه سلاح کاملی که بتواند با آن با محیط خودش دست و پنجه نرم کند. گوشت تنش در برابر محیط زمخت و آسیب رسان، زبون و بی مقاومت و از بین رونده بود. گوش هایش را تیز کرده بود واز صدای کوچکترین سوسکی که تو سبزه ها تکان می خورد می هراسید و نگران می شد. هر چه دور وورش بود پیشش دشمن ستمگر و جان سخت جلوه می نمود.
خستگی و کرختی تن زبونش ساخته بود. آمد پناه سنگی کز کرد و تا می توانست خودش را در گودی ای که میان دو سنگ پیدا شده بود جا کرد، آشفته و درهم بود. حواسش پرت شده بود. غریزه هایش کند شده بود و زنگ خورده بود. جلو خودش نگاه می کرد و شبح آدم ها و تبر دارانی که درخت ها را می بریدند می پائید، آدم ها برایش حالت لولو داشتند. ازشان بیزار بود. ازشان می ترسید. یک وحشت ازلی و بی پایان از آن ها در دلش مانده بود. حالا هم خودش را تا می توانست از آن ها پنهان می کرد.
چند تا تیغه علف از روی زمین کند و بو کرد و خورد. مزهء دبش و تازهء آنها او را سرحال آورد. مزهء دهنش عوض شد. باز هم از آن علف ها خورد، گلويش تر و تازه شد. آفتاب تنگ و خواب خیز اردیبهشت به موها سینه و شکمش می خورد و پوست تنش را غلغلک شیرین و خواب آوری می داد. پشتش را به سنگ داده بود و به گل های گندم و همیشه بهار که فرش زمین بود نگاه می کرد، لب پائینش را آورد جلو و کمی آنرا لرزانید، و صدای لغزنده ای تو گلویش غرغره شد. گوئی می خندید.
بعد خودش را بیشتر تو سوراخی که کز کرده بود جا کرد. پشتش را به تخته سنگ عقبش فشار می داد و خستگی در می کرد. یکدفعه خوشش آمد و آزادی خودش را حس کرد. راضی بود. مثل اینکه بار سنگین و آزار دهندهء غربت از گرده اش برداشته شده بود.
دستش را برد زیر بغلش و آنجا را خرت خرت خاراند. سرش به حالت کیف رو گردنش کج بود. گوئی کسی مشت و مالش می داد. بعد شکمش را خاراند. آنوقت شق نشست و با شکم و ران و میان پای خودش ور رفت. رشک و شپشه های تنش را یکی یکی با انبرک های تیز ناخنش می گرفت و می گذاشت زیر دندانش و می خورد. پوست شکمش نقره ای بود و رگ های آبی توش دویده بود.
تمام تنش از آتش یک خواهش طبیعی گر گرفته بود. مثل اینکه آنا یک انتر ماده جلوش سبز شده بود و میان پایش را باز کرده بود. چشمانش را دردناک به هم می زد و خمار جلو خود نگاه می کرد. دستش را برد لای رانش و میان پایش را چسبید . وقتی لوطی داشت تا می خواست با خودش بازی کند لوطیش قرص و قایم با خیزران می کوبید رو انگشتانش. اما چون گردن کلفت بود لوطیش هر وقت دستش می رسید و طالب پیدا می شد او را برای تخم کشی به لوطی هائی که میمون ماده داشتند کرایه می داد.
این زناشوئی های مشروع که تک و توک در زندگی مخمل روی داده بود تنها خاطره های شهوانی بود که از جنس ماده اش برای او مانده بود .اما لوطی جهان بی دریافت اجاره هیچ وقت نمی گذاشت او با انترهای مادهء جفت شود. این بود که مخمل میمون ماده ها را از دور می دید که آنها هم زنجیر گردنشان بود و لوطی هایشان آنها را می کشیدند. ونمی گذاشتند بهم برسند و تا می خواستند و به هم نزدیک شوند زنجیر هایشان از دو سوکشیده می شد و خیزران بالای سرشان به چرخش در می آمد.
مخمل هم هر وقت سر لوطیش را دور می دید جلق میزد، مخصوصا شب ها. اما گاهی لوطیش می فهمید. صبح که می آمد سرش و می دید توی دستش یا روی موهایش آب خشک شده چسبیده، آنوقت او را می زد. گاه می شد که لوطی برای مسخرگی و خندیدن مشتریان معرکه اش توله سگ یا بچه گربه ریقونه ای میانداخت جلو مخمل. مخلمل هم آن ها را می گرفت تو دستش و زورشان می داد و بوشان می کرد و میان پای خودش می برد و خودش را با ناشی گری تکان تکان می داد و بعد میانداختشان دور. و هیچگونه سیری و رضایتی از این گونه کارها به او دست نمی داد.
حالا دیگر خودش تنها بود و ترسی از لوطیش نداشت. سستی وکرختی تنش رفته بود. گرم شده بود. نیروی تازهء پر کیفی تو رگ و پوستش دویده بود. پی در پی دستش روی آنچه که تویش چسبیده بود بالا و پائین می رفت . پوستش آن رو لیز می خورد. نمی دانست چه می کند. اما چشم به راه یک دگرگونی درون بود. منتظر یک لذت آشنای سیر کننده بود. یک لذت جسمی او را در کارش پشتیبانی می کرد. تنش می لریزید. خودش را دردمندانه می مالید. به حالت غم انگیز دستپاچه و هول خورده ای جلو خودش را نگاه می کرد. همه چیز از یادش رفته بود. خودش را فراموش کرده بود. تو تیرهء پشتش لرزش خارش دهن های پیدا شد. داشت کم کم از حال می رفت. چشمانش نیم بسته شده بود. داشت می شد که ناگهان هیولای شاهین نیرومندی از ته آسمان تند و تیز به سویش یله شد. شاهین خونخوار و کینه جو با چنگال و نوک باز به سوی مخمل حمله برد.
دردم غریزهء حفظ جان مخمل بر تمام میل های دیگرش غلبه یافت. هراسان از جایش پرید و روی دو پا بلند شد. خطر را حس کرده بود. گوئی دیوانه شد. نیش دندان و چنگال هایش را برای دفاع باز شد. دست هایش را بالای سرش بلند کرد و دندان های نیرومندش بیرون زد اما زنجیر مزاحمش بود. گردنش را خسته کرده بود و به سوی زمین می کشیدیش. شاید در تمام آن مدتی که خود را آزاد می دانست با زنجیر از یادش رفته بود و یا چون مانند یکی از اعضای تنش شده بود و همیشه آن را دیده بود دیگر به آن اهمیتی نمی داد.
شاهین به تندی از بالای سرش گذشت وکوهی ترس و تهدیدی بر سر او ریخت و به همین تندی که یله شده بود اوج گرفت. هردو از هم ترسیده بودند. کمی دور وور خودش را نگاه کرد. از آنجا هم سر خورد. آنجا هم جای زیستن نبود. آسایش او بهم خورده بود. بازهم تهدید شده بود. کوچکترین نشان یاری و همدردی در اطراف خود نمی دید. همه چیز بیگانه و تهدید کننده بود. مثل اینکه همه جا رو زمین سوزن کاشته بودند. یک آن نمی شد درنگ کرد. زمین مثل تابهء گداخته ای پایش را می سوزاند و به فرار ناچارش می کرد.
خسته و درمانده و بیم خورده و غمگین راه افتاد. باز هم از همان راهی که آمده بود. از همان راهی که فرار پیروزمندانه و در جستجوی آزادی از آن شده بود برگشت. نیروئی او را به پیش لاشهء تنها موجوی که تا چشمش روشنائی روز دیده بود او را شناخته بود می کشانید. حس کرده بود که بودنش بی لوطیش کامل نیست. با رضایت و خواستن پر شوقی رفت به سوی کهنه ترین دشمنی که پس از مرگ نیز او را به دنبال خود می کشانید. زنجیرش را به دنبال می کشانید و می رفت. ولی این زنجیر بود که اور امی کشانید.
لاشهء لوطی دست نخورده سرجایش بود. هنوز به درخت لم داده بود. مخمل او را که دید خوشحال شد. دوستیش به او گل کرده بود. دلش قرص شد. تنهائیش برهم خورد. لاشه مانند یک اسباب بازی بدیع او را گول می زد و به خودش می کشانید. از فرار هم سرخورده بود. فرار هم وجود نداشت. درگیر و دار فرار هم تهدید می شد. مرگ لوطی به او آزادی نداده بود. فرار هم نکرده بود. تنها فشار و وزن زنجیر زیادتر شده بود. او در دایره ای چرخ می خورد که نمی دانست از کجای محیطش شروع کرده بود چند بار از جایگاه شروع گذشته. همیشه سر جای خودش ودر یک نقطه درجا می زد.
اکنون دیگر کاملا خسته و مانده بود از همه جا ناامید بود. هر جا رفته بود رانده شده بود. تنش مور مور می کرد. دست و پایش کوفته شده بود. راه رفتن دیروز و تشویش بی دودی و زندگی نامأنوس امروز از پا درش آورده بود.
با تردید و ناامیدی آمد زانو به زانوی لوطیش گرفت نشست و سرگردان به او نگاه می کرد. اندوه سرتاپایش را گرفته بود. نمی دانست چکار کند. اما آمده بود که همان جا پهلوی لوطیش باشد و نمی خواست از پهلوی او برود. و لوطیش که بجای زبانش بود و پیوند او با دنیای دیگر بود مرده بود.
دو تا زغال کش دهاتی با دو تیر گنده که رو دوششان بود از دور به سوی مخمل و بلوط خشکیده و لوطی مرده پیش می آمدند. مخمل از دیدن آن ها سخت هراسید. اما لوطیش پهلویش بود. با التماس و به لاشهء لوطیش نگاه کرد و چند صدای بریده تو گلویش غرغره بشد. تنش میلیرزید.
او نه آدم آدم بود ونه میمون میمون. موجودی بود میان این دو تا که مسخ شده بود. از بسیاری نشست و برخاست با آدم ها از آن ها شده بود، اما در در دنیای آنها راه نداشت. آدم ها را خوب شناخته بود. غریزه اش به او می گفت که تبردارها برای نابودی او آمده اند. باز به مردهء سرد و وارفتهء لوطیش نگریست. و بعد دستش را دراز کرد و دامن او را گرفت و کشید. از او یاری می خواست. هرچه تبردارها به او نزدیک تر می شدند ترس و بیچارگی و درماندگی او بالاتر می ر فت. زغال کش ها زمخت و ژوليده و سیاه و سنگدل و بی اعتنا بودند، و بلند بلند می خندیدند.تبردارها نزدیک می شدند و تبرهایشان تو آفتاب برق می زد. برای مخمل جای درنگ نبود. آنجا هم جایش نبود. آنجا را هم سوزن کاشته بودند. آنجا هم تابهء گداخته بود و روی آن درنگ ممکن نبود. شتابزده پا شد فرار کند. می خواست از مردهء لوطیش و تبردار هائی که تو قالب او رفته بودند فرار کند. اما کشش و سنگینی و زنجیر نیرویش را گرفت و با نهیب مرگباری سرجایش میخکوبش کرد. گوئی ميخ طویله اش به زمین کوفته شده بود. بهنظرش رسید که قوطیش دارد با قلوه سنگ آنرا توی زمین میکوبد. گوئی هیچگاه این میخ طویله از زمین کنده نشده بود. هر قدر با دست و گردن زنجیرش را کشید، زنجیر کنده نشد. حلقهء میخ طویله اش پشت ریشهء استخوانی سمج بلوط گیر کرده بود و تکان نمیخورد.عاصی شد. دیوانه وار خم شد و زنجیرش را گاز گرفت و آنرا با خشم تلخی جوید. حلقه های آن زیر دندانش صدا میکرد و دندانهایش راخرد میکرد.
از زور خشم چشمش گرد و گشاد شده بود. درد آرواره ها را از یاد برده بود و زنجیر را دیوانه وار می جوید. خون و ریزه های دندان از دهنش با کف بیرون زده بود. ناله میکرد و به هوا می جست و صداهای دردناک خام تو حلقش غرغره می شد.از همه جای دشت ستون های دود بالا می رفت. اما آتشی پیدا نبود و آدم هائی سایه وار پای اين دودها در کند و کاو بودند و تبردارها نزدیک می شدند وتیغهء تبرشان تو خورشید می درخشید، و بلند بلند می خندیدند.
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
صادق چوبک در سال 1295 هجري خورشيدي در بوشهر بدنيا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روي آورد. در بوشهر و شيراز درس خواند و دوره کالج آمريکايي تهران را هم گذراند. در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولين مجموعه و داستانش را با نام " خيمه شب بازي " در سال 1324 منتشر کرد. در اين اثر و " چرا دريا طوفاني شد " (1328) بيشتر به توصيف مناظر مي پردازد، ضمن اينکه شخصيت هاي داستان و روابط آنها و روحيات آنها نيز به تصوير کشيده مي شود. اولين اثرش را هم که حاوي سه داستان و يک نمايشنامه بود، تحت عنوان " انتري که لوطيش مرده بود " به چاپ سپرد. آثار ديگر وي که برايش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهاي " تنگسير " و " سنگ صبور " بود. تنگسير به 18 زبان ترجمه شده است. امير نادري، فيلمساز معروف ايراني، در سال 1352 بر اساس آن فيلمي به همين نام ساخته. در " سنگ صبور " جريان سيال ذهني روايت و بيان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، اين اثر بحث زيادي را در محافل ادبي آن زمان برانگيخت. ديگر آثار داستاني چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر ( مجموعه ده داستان کوتاه). چوبک به زبان انگليسي مسلط بود و دستي نيز در ترجمه داشت. وي قصه معروف " پينوکيو " را با نام " آدمک چوبي" به فارسي برگرداند. شعر " غراب " اثر " ادگار آلن پو " نيز به همت وي ترجمه شد. آخرين اثر منتشره اش هم ترجمه حکايت هندي عاشقانه اي به نام " مهپاره " بود که در زمستان 1370 منتشر گرديد.
چوبک از اولين کوتاه نويسان قصه فارسي است و پس از محمد علي جمالزاده و صادق هدايت مي توان از او بعنوان يکي از پيشروان قصه نويسي جديد ايران نام برد. فرم قصه هاي جمالزاده بيشتر حکايت گونه و شبيه نويسندگان فرانسوي قرن نوزدهم بود. قصه هاي صادق هدايت هم فراز و نشيب بسيار داشت، گاهي از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معيارهاي قصه نويسي جديد بود و گاهي هم در واقع همان حکايت نويسي، بود که با چاشني طنز همراه مي شد. در اين ميان البته " بوف کور " استثنايي و بي بديل بود و از جهات مختلفي مورد توجه قرار گرفت. گروهي آن را قصه اي روانشناختي و نو دانستند و پيشرفتي در فرم قصه نويسي ايران به سوي قصه نويسي غربي، محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همين نظر بود و از همين جا آغاز کرد. وي در قصه هايش ذهن و روان قهرمانهايش را مورد توجه قرار داد و سعي کرد به شخصيت هايش عمق ببخشد. همين تلاش براي عمق بخشيدن به شخصيت ها، بر نحوه بيان وي تاثير گذاشت.
وي در توصيف واقعيتهاي زندگي نيز وسواس زيادي داشت و اين نيز از ويژگي هاي آثار وي است. چوبک به سبب همين دقت نظر در جزئي نگري ها و درون بيني ها، رئاليست افراطي وگاهي حتا ناتوراليست خوانده اند. آثار چوبک از سالها پيش مورد نقد و بررسي جدي قرار گرفته و در کتابهاي مختلفي از جمله " قصه نويسي " (رضا براهني)، " نويسندگان پيشرو ايران " (محمد علي سپانلو) و "نويسندگان پيشگام در قصه نويسي امروز ايران"(علي اکبر کسمايي)، نوشته هايش تحليل شده اند. صادق چوبک در اواخر عمر بينايي اش را از دست داد و در اوايل تابستان 1377، در آمريکا درگذشت و بنا به وصيتش يادداشتهاي منتشر نشده اش را سوزاندند.
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()


