تبليغاتX
ققنوس



 

یالطیف

 

** زمانی که پیتر جی. دانیل در کلاس چهارم درس می خواند٬ معلمش - خانم فیلیپس- مدام به او می گفت :" پیتر! تو اصلا خوب نیستی ٬تو یک سیب زمینی گندیده ای که هرگز به جایی نخواهی رسید ." پیتر تا سن 26 سالگی کاملا بی سواد ماند. یکی از دوستانش تمام شب پیش او می ماند و برایش کتاب می خواند. او حالا مالک کل خیابانی است که زمانی در آنجا می جنگید و در آنجا بود که آخرین کتاب خود به نام " خانم فیلیپس  شما اشتباه می کردید!" را به چاپ رساند.  

** لوئیزا می آلکوت ٬ نویسنده ی کتاب " زنان کوچک" از طرف خانواده اش تشویق می شد که به عنوان پیش خدمت یا خیاط  کاری برای خود دست و پا کند. 

** بتهوون ویولن را به طرز ناشیانه ای حمل می کرد و به جای اصلاح تکنیک خود ترجیح می داد که به نواختن ساخته های خود بپردازد. استادش او را یک آهنگساز مایوس می نامید. 

** والدین انریکو کاروسو ٬ خواننده ی مشهور اپرا ٬از او می خواستند که مهندس شود . استاد او اعتقاد داشت که او اصلا صدای خوبی ندارد و قادر به آواز خواندن نیست. 

** چارلز داروین ٬ پدر نظریه ی تکامل٬ حرفه ی پزشکی را رها کرد. پدرش اظهار نمود :" تو به هیچ چیز جز تیر اندازی و گرفتن سگ ها و گربه ها علاقه نداری." داروین در زندگینامه ی خود نوشته :" همه ی استادان و پدرم بر این عقیده بودند که من از نظر هوشی یک پسر کاملا عادی و زیر استانداردهای معمولی هستم."  

** ویراستار روزنامه ای٬ والت دیسنی را به خاطر نداشتن فکر و اندیشه اخراج کرده بود. والت دیسنی قبل از احداث دیزنی لند چندین بار ورشکست شده بود. 

** آموزگاران توماس ادیسون اظهار می داشتند که او به قدری کودن است که قادر به یادگیری نیست. وی مبتلا به دیسلکسی بود. 

** انیشتین اولین کلمات خود را با 3 سال تاخیر در سن 4 سالگی بیان کرد. آموزگارانش در مورد او می گفتند :" کند ذهن ٬ غیر اجتماعی و کسی که همواره دستخوش رویاهای احمقانه است." از مدرسه اخراج شد و مدرسه ی پلی تکنیک زوریخ نیز از نام نویسی او امتناع ورزید.  

** لوئیس پاستور قبل از تحصیلات دانشگاهی یک دانش آموز متوسط بود و در درس شیمی بین 22 نفر ٬پانزدهمین نفر بود. 

** اسحاق نیوتن در مدرسه ی ابتدایی شاگرد بسیار ضعیفی بود. 

** پدر رودین مجسمه ساز در مورد او گفته بود :" من به جای یک پسر٬ یک احمق دارم ." رودین بدترین شاگرد مدرسه شناخته شده بود و مدرسه ی هنرهای زیبا نیز سه بار از ثبت نام وی اجتناب کرده بود. عمویش او را غیر قابل آموزش تصور می کرد.  

** لئو تولستوی ٬ نویسنده ی رمان مشهور "جنگ و صلح" در امتحانات دانشگاه مردود شد. او را بی میل و ناتوان در یادگیری توصیف کرده بودند. 

** کارفرمایان اف. دبلیو. وولورث ٬ تاجر مشهور آمریکایی٬ اظهار داشته اند که او به قدری گیج و کودن بود که حتی قادر به انجام امور پیش خدمتی هم نبود.

** مورخین ورزش دنیا بر این عقیده اند که بیب روث بزرگترین قهرمان بیسبال دنیا است. او نه تنها رکورد توپ زنی به هدف ٬بلکه رکورد توپ نزنی به هدف را هم شکسته است !

** وینستون چرچیل در کلاس ششم مردود شد .. او پس از پشت سر گذاشتن عمری از شکست ها زمانی به نخست وزیری انگلستان رسید که 62 سال سن داشت. 

** 18 ناشر از چاپ داستان 10000 کلمه ای ریچارد باخ به نام " جاناتان ٬ مرغ دریایی " که درباره ی یک مرغ دریایی بلند پرواز است٬ امتناع کردند تا این که سر انجام در سال 1970 توسط انتشارات مک میلان به چاپ رسید . از این کتاب تا سال 1975 بیش از هفت میلیون نسخه تنها در آمریکا به فروش رسید.

 

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

 

يك ادعاي باور نكردني درباره صدام حسين رهبر عجيب و غريب عراق: يكي از معشوقه هاي هيتلر در تاريخ 20 آوريل 1937 صدام را به دنيا آورد! مخبران نازي با گسيل به بيمارستان، صدام را به تكريت بردند.

اين ادعاها در كتابي با عنوان "فرزند رايش" نوشته De Sales كه دو روز قبل در امريكا روانه بازار كتاب شد مطرح شده است.

اين ادعا حتي تئوريسينهاي خبره را نيز در شوك فروبرد! در كتابي كه دو روز قبل در آمريكا روانه بازار شد ادعا مي شود صدام فرزند نامشروع هيتلر است. طبق ادعاي كتاب " J.P De Sales " با عنوان "فرزند رايش" در سال 1936 يكي از معشوقه هاي جوان هيتلر حامله شد. از اين ماجرا حتي هيتلر نيز بي خبر بود، سرويس مخفي آلمان از بيم آنكه اين نوزاد براي فوهرر دردسرساز شود دختر جوان را براي زايمان به بيروت منتقل كرد.

در همان زمان، مأمور سرويس اطلاعاتي آلمان، "رينهارد هوفمان" در بغداد در حال مذاكره با يك جوان عرب به نام "خيرالله تولفا" بود. هوفمان با پرداخت مبلغ قابل توجهي پول به تولفا، از او مي خواهد نوزادي را كه در آوريل متولد خواهد شد به يك خانواده مطمئن و مناسب بسپارد.

توفلا نيز براي نگهداري از كودك، خواهرش صبحا را كه وي نيز در آوريل بچه دار مي شد پيشنهاد داد.

معشوقه هيتلر، صدام را در 20 آوريل 1937 به دنيا آورد. هفت روز بعد، هنگامي كه صبحا را درد زايمان گرفته بود، مأموران مخفي نازي وارد بيمارستان بيروت شدند و به زور، نوزاد (صدام) را از آغوش مادرش جدا كردند. در همان شب، مأموران طفل را مخفيانه به تكريت برده و در زاغه ي خانواده فقير توفلا گذاشتند. در همان اثنا، خيرالله در حال برنامه ريزي بود كه كسي متوجه نشود خواهرش فرزند زن ديگري را به عنوان فرزند خود مي خواند.

در ايبن بين يك اتفاق عجيب افتاد؛ فرزند صبحا مرده به دنيا آمد و صبحا نيز بخاطر خونريزي شديد بيهوش شده بود. خيرالله از اين فرصت استفاده كرد و فرزند هيتلر را به جاي فرزند خواهرش گذاشت. نوزاد مرده را هم مأموران مخفي آلماني از ميان بردند.

صدام هنگامي كه بزرگ شد مدعي شد كه نام پدرش حسين الماجد است و پدرش قبل از تولدش، آنها را ترك كرده است.

دايي صدام، خيرالله كه سمپات نازي ها بود و ديدگاهي افراطي درباره مليت عرب داشت در سال 1941 به نيروهاي "راشد علي" كه عليه انگليسي ها قيام كرده بودند پيوست و به همين دليل مدت 6 سال را در زندان گذراند. وي به عنوان رئيس دولت صدام و همچنين مدتي نيز به عنوان شهردار بغداد ايفاي نقش كرده بود.

كتابي مناقشه برانگيز

در كتاب " فرزند رايش" ادعا مي شود كه دو ديكتاتور تاريخ، صدام و هيتلر با هم ارتباط خوني دارند و صدام فرزند نامشروع هيتلر و معشوقه اش است. در اين كتاب ادعا مي شود مأموران مخفي نازي از تمام اين جريانات اطلاع دارند.

آلمان نازي ارتباط گرمي با رهبران عراق داشت. آدولف هيتلر در سال 1932 به پادشاه عراق يك مرسدس LK500 هديه كرده بود.

اين هم برخي از دلايلي كه احتمال بالا را تقويت مي كند:

صدام بارها گفته بود كه پدرش را نمي شناسد

وي به عنوان يك فرزند بي پدر توسط دائي اش بزرگ شده بود. ارتباط دايي وي با نازي ها مدتها قبل اثبات شده بود

صدام و هيتلر به لحاظ ظاهري بسيار شبيه هم هستند

چگونه يك فرزند يتيم در خاورميانه مي تواند بدون كمك از كشورهاي قوي اي مثل آلمان به يك ديكتاتور تبديل شود؟

صدام حسين در تمام طول عمر خود از سوي آژانس هاي آلماني محافظت مي شد. هنگام تحريم عراق از سوي سازمان ملل، شركت هاي آلماني در عراق فعال بودند.

مهندس آلماني "كارل برند اسر" Karl Bernd Esser پناهگاه صدام را ساخته بود. پدر بزرگ اين شخص همان كسي بود كه پناهگاه هيتلر را ساخته بود !

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

 

صدای پای آب

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي
مادري دارم، بهتر از برگ درخت
دوستاني، بهتر از آب روان

و خدايي كه در اين نزديكي است
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب، روي قانون گياه

من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه، مهرم نور
دشت سجادة من
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتي مي خانم
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدستة سرو
من نمازم را، پي «تكبيره الاحرام» علف مي خوانم
پي «قد قامت» موج

كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زير اقاقي هاست
كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر

«حجرالاسود» من روشني باغچه است

اهل كاشانم
پيشه ام نقاشي است
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود
چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم
پرده ام بي جان است
خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك «سيلك»
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي
پدرم پشت زمان ها مرده است
پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد
پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟ ...

 

 

 


 

كفش‌هایم كو،
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
ومنوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه‌ها
می‌گذرد
و نسیمی خنك از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد
بوی هجرت می‌آید
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست
صبح خواهد شد
و به این كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد
باید امشب بروم
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد
هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یك ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
– دختر بالغ همسایه – پای كمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند
چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
(مثلاً شاعره‌ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی در شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهایی من
جا دارد، بردارم،
و به سمتی بروم
كه درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می‌خواند
یك نفر باز صدا شد: سهراب!
كفش‌هایم كو؟

 

دوست دار دوستیهای شما علی 


+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

 

پشيماني


دل زود باورم را به كرشمه اي ربودي
چو نياز ما فزون شد تو بناز خود فزودي
به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما
من و دل همان كه بوديم و تو آن نه اي كه بودي
من از آن كشم ندامت كه ترا نيازمودم
تو چرا ز من گريزي كه وفايم آزمودي
ز درون بود خروشم ولي از لب خموشم
نه حكايتي شنيدي نه شكايتي شنودي
چمن از تو خرم اي اشك روان كه جويباري
خجل از تو چشمه اي چشم رهي كه زنده رودي

 

 

پاس دوستی


بهر هر ياری كه جان دادم به پاس دوستی
دشمنی ها كرد با من ، در لباس دوستی
كوه پا بر جا گمان مي كردمش ، دردا كه بود
از حبابی سست بنيان تر ، اساس دوستی
بس كه رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بيم دشمنی ، دارد هراس دوستی
جان فدا كرديم و ياران قدر ما نشناختند
كور بادا ، ديده حق ناشناس دوستی
دشمن خويشی رهی ، كز دوستداران دوروی
دشمنی بينی و خاموشی به پاس دوستی

 

 

رسواي دل


همچو ني مي نالم از سوداي دل
آتشي در سينه دارم جاي دل
من كه با هر داغ پيدا ساختم
سوختم از داغ نا پيداي دل
همچو موجم يك نفس آرام نيست
بسكه طوفان زا بود درياي دل
دل اگر از من گريزد واي من
غم اگر از دل گريزد واي دل
ما ز رسوايي بلند آوازه ايم
نامور شد هر كه شد رسواي دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والاي دل
گنج منعم خرمن سيم و زر است
گنج عاشق گوهر يكتاي دل
در ميان اشك نوميدي رهي
خندم از اميدواريهاي دل

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

 

 

محمد حسن رهي معيري متخلص به رهي مدتي پس از وفات پدر خود محمد حسن خان معيري که در کار ديواني بود به هنر و شعر توجه و علاقه تمام داشت؛ در تاريخ دهم ارديبهشت 1288 خورشيدي در اواخر حکومت احمد شاه قاجار ديده به جهان گشود. رهي دوران کودکي خويش را در دامان مادر که نقش پدر را نيز بر عهده داشت رشد کرد؛ او که آموزشهاي مقدماتي و آشنايي ابتدايي با هنر را از مادر آموخته بود و تلمذ کرده بود به مدرسه رفت و ضمن تحصيل، موسيقي و نقاشي را که پيش از اين زمينه هاي آنها از جانب مادر در او فراهم شده بود، فرا گرفت. او از همان دوران نوجواني دل به شعر و سرود سپرد؛ و علاقه وافري نسبت به اشعار شعراي متقدم ايران چون سعدي، حافظ، ملاي روم و عراقي پيدا کرد. رهي پس از پايان تحصيلات دبيرستاني به استخدام دولت درآمد و در مشاغل چندي انجام وظيفه کرد. او در دهه 20 از اوايل شعر و ترانه سرايي خود به انجمن ادبي حکيم نظامي که جلسات و نشست هاي آن با حضور مديريت مرحوم وحيد دستگردي، مدير مجله ارمغان که انتشارات آن تا سال 1350 ادامه داشت، تشکيل ميشد، رفت و آمد مي کرد و بعدها از اعضاي سخت کوش و فعال آن انجمن گرديد. رهي که اشعار و ترانه هايش در بيشتر جرايد و مجلات آن ايام چاپ و منتشر مي شد، مورد توجه آهنگسازان و نوازندگان و خوانندگان پر آوازه دهه بيست و سالهاي بعد قرار گرفت، که در نتيجه آقايان زنده ياد مرتضي محجوبي، علينقي وزيري و روح الله خالقي و عده ديگري از مصنفين روي ترانه هاي او آهنگهايي خلق و اجرا کردند. که اين امر بر آوازه و شهرت او افزود و ترانه هاي او که بر صفحه ضبط شده بود، نام او را به آنسوي مرزهاي افغانستان، تاجيکستان و هندوستان برد. شعر و ترانه خزان که با صداي زنده ياد جواد بديع زاده خوانده شده بود، بر روي صفحه ضبط و پخش گرديد. رهي در سالهاي دهه سي که چون دستي قوي در نوشتن نظم طنز و فکاهيات نيز داشت، اشعار طنزآلود و پر نيش و نوش انتقادي سياسي و اجتماعي خود را با نامها و امضاهاي راغچه و شاه پريون و چند اسم مستعار ديگر در روزنامه هاي توفيق و بابا شمل و ساير جرايد به مناسبت ها و ضرورتهاي مختلف چاپ و منتشر مي کرد که مورد توجه و استقبال روزنامه ها و طنز پردازان معاصر و مردم قرار گرفت. رهي در سال 1336 خورشيدي در معيت جمعي از اديبان و صاحبان جرايد به ترکيه دعوت شد که مدت يک ماه در آن کشور بود. در سال 1337 به دعوت اتحاد جماهير شوروي براي شرکت در جشن چهلمين سالگرد انقلاب سوسياليستي اکتبر به آن کشور رفت. در سال 1338 به ايتاليا و فرانسه رفت و مدت زماني در آنجا اقامت نمود. در مهرماه 1341 به دعوت حکومت وقت افغانستان براي شرکت در نهصدمين سال وفات خواجه عبدالله انصاري به کابل عزيمت کرد؛ او مجدداً در سال 1346 که آخرين سفر فرهنگي و هنري او بود، براي شرکت در جشن سالگرد افغانستان به آنجا رفت و مورد استقبال دکتر محمد خليلي و جمعي ديگر قرار گرفت. او در سال 1346 به سرطان مبتلا شد و براي مداوا به لندن رفت، اما مداوا مؤثر واقع نشد و در 24 آبان ماه 1347 خورشيدي از دنيا رفت. مردم پيکرش را که در مسجد سپهسالار به امانت نهاده شده بود، طي مراسم باشکوهي به گورستان ظهير الدوله تجريش مشايعت کردند و در آنجا به خاک سپرده شد.

 

 دوست دار دوستیهای شما علی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

 

از دوست داشتن


امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

 

 

 

اي ستاره ها


اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد


آري اين منم كه در دل سكوت شب
نامه هاي عاشقانه پاره ميكنم
اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره ميكنم


با دلي كه بويي از وفا نبرده است
جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است


اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟


جام باده سر نگون و بسترم تهي
سر نهاده ام به روي نامه هاي او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشاني از وفاي او


اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو رويي و جفاي ساكنان خاك
كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك


من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زين سپس به عاشقان با وفا كنم


اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزني بسوي اين جهان گشاده ايد


رفته است و مهرش از دلم نميرود
اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟
اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها ...
پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟

دوست دار دوستیهای شما علی  

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

 

درد واره ها ...

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهء سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های سادهء سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خستهء غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجاست ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سر نوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد رنگ و بوی غنچهء دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازهء مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم ؟
درد حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

 

 

از آن باده ندانم چون فنايم
از آن بي‌جا نمي‌دانم کجايم

زماني قعر دريايي درافتم
دمي ديگر چو خورشيدي برآيم

زماني از من آبستن جهاني
زماني چون جهان خلقي بزايم

چو طوطي جان شکر خايد به ناگه
شوم سرمست و طوطي را بخايم

به جايي درنگ نجيدم به عالم
بجز آن يار بي‌جا را نشايم

منم آن رند مست سخت شيدا
ميان جمله رندان‌ هاي هايم

مرا گويي چرا با خود نيايي
تو بنما خود که تا با خود بيايم

مرا سايه هما چندان نوازد
که گويي سايه او شد من همايم

بديدم حسن را سرمست مي گفت
بلايم من بلايم من بلايم

جوابش آمد از هر سو ز صد جان
ترايم من ترايم من ترايم

تو آن نوري که با موسي همي‌گفت
خدايم من خدايم من خدايم

بگفتم شمس تبريزي کيي گفت
شمايم من شمايم من شمايم

 

دوست دار دوستیهای شما علی


+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

 

قائم موشك

آه...مادرم...تاج سرم...

يادته گفتم:
... مامانم... مامانم... چشم ميذاري من قايم بشم؟...
مامانم.. تا ده بشماريا... بعد بيا و پيدام كن
قول ميدم كه توي بالكن اتاق پشتي نرم ؛
مي دونم نرده نداره،
دلت هري مي ريزه اگه من اونجا باشم...
مامانم...

...مامانم... مامانم...
بيا ديگه...ماماني...
ماماني من قايم شدم ؛ پيدا شدم ؛
بزرگ شدم ؛ آقا شدم ؛
پير شدم...
چشماتو باز كن مامانم
مامانم چشماتو... وا كن مامانم...

الان سي ساله كه چشم گذاشتي و من قايم شدم
من هنوزم از حقيقت مرگت قايم شدم...

ببين كه توي اتاق پشتي نميرم
ببين كه پسرت ، قند عسلت...
ديگه نمي خواي نازم كني؟
اگه مريض شدم... شيربرنج دهنم كني؟
ماماني... ماماني... من سردمه!...
نمي خواي ديگه بافتني تنم كني؟...ماماني...
مامانم... مامانم...

آه...مادرم...تاج سرم...
ديگه وقتشه...
مي خوام... بيام پيشت!
مي خوام... چشم بزارم!
مي خوام... تا ده بشمارم...
يك ؛ دو ؛ سه ؛ چهار؛ پنج ؛ شش ؛ هفت.....

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

 

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت
مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد
گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان
چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم
تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

 

عاشقانه‌های ناب را
برای کسی می‌سرايند
که شعله‌ی اميد
در چراغ انتظار
پِت پِت کند
و فانوس راه
خاموش و آويخته باشد
به ديوار

من اما
برای تو
کلمه کم می‌آورم
بانوی من!
شعر بلد نيستم
وقتی آمدی
با چشم‌هام می‌گويم
...
عاشقانه‌های ناب را
برای آدمی می‌خوانند
تا از رنگ کلمات
خود را بيارايد
و زيباترين لباس‌هاش را
برای معشوق به تن کند
من اما
لباسی به تنت نمی‌گذارم
...
عاشقانه‌های ناب را
برای زنی می‌گويند
که با عطر کلمات
شبی
دل‌آرام شود
من اما
قرار ندارم
شبی آرام برای تو بسازم ...

 

دوست دار دوستیهای شما علی 

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

 

 

برای ساختن چرخ ، محورها را به هم وصل می کنیم .

ولی این فضای تهی میان چرخ است

                                        که باعث چرخش آن می شود .

از گل کوزه ای می سازیم ،

این خالی درون کوزه است که آب را در خود جای می دهد .

از چوب خانه ای بنا می کنیم ،

این فضای خالی درون خانه است که برای زندگی سود مند است .

مشغول هستی ایم ،

در حالی که این نیستی است که بکار می آید .

 

                          

                          ********

 

شناخت دیگران هوش و آگاهی است

شناخت خود ، خرد ناب است .

تسلط بر دیگران قدرت است ،

تسلط بر خود ، قدرت حقیقی است .

اگر اعتقاد داشته باشید که به اندازه کافی دارید

ثروتمند واقعی هستید .

اگر در مرکز باقی بمانید

و با تمام وجود مرگ را به یاد داشته باشید ،

بقای جاودان می یابید .

 

دوست دار دوستیهای شما علی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يالطيف

 

 


در قزوين متولد شد. پدرش هادى وكيلى بود. او موسيقيدان، خواننده، شاعر و مسلط به رديف موسيقي ايران بود. عارف بيوگرافيش را در يك كتاب نوشته است كه اشعار تصنيف هايش را نيز مي توان در اين كتاب يافت. اساتيدش صادق خرازى و ميرزا حسن واعظ بودند. تصنيف هاى او توسط قمرالملوك وزيرى و مرتضى نى داوود و ديگران اجرا شده و همچنان اجرا مي شوند. تصنيف هاي عارف اغلب سياسي، اجتماعي هستند كه با اشعار و ملودي هاي بسيار زيبا كه ساخته خودش بود، وي را در زمره بهترين سازندگان تصنيف در موسيقي ايران قرار مي دهد و مي توان گفت تصنيفهاى او به يادماندنى ترين تصنيفها در موسيقى كلاسيك ايرانى هستند. تصنيفهاى او توسط درويش خان در تفليس هم اجرا شد. او بسيار مرد آزاديخواهى بود و اين خصلت در اشعارش هويداست. عارف در طول فعاليتش در زمينه ساخت تصنيف، بيست و نه تصنيف ساخت. عارف در اواخر عمرش با تعدادي از موسيقي دان هاي ايران اختلاف عقيده پيدا كرد كه درويش خان و علي نقي وزيري از جمله اين افراد بودند. او نامه اى به علينقى وزيرى نوشت و در آن نامه به شدت از وي انتقاد كرد. تصنيف هاي عارف در بسيارى از كتابها نوشته شده است، از جمله كتاب تصنيف هاي عارف، نوشته ارشد تهماسبي و بخش تصانيف كتاب رديف آوازي دوامي به روايت فرامرز پايور.

 

اين شاعر ارجمند و دوستدار ايران‌زمين، شعر زيبايي دارد كه در وصف اشوزرتشت سروده است.

 

زرتشت :

 

به‌نام آن‌كه در شانش كتاب است
چــراغ راه ديـنــش آفتــاب اســت
مـــهيـــن دســتور دربــار خـدايـي
شــــــرف بخــش نـــژاد آريــــايـي
دوتا گــــرديده چـــرخ پيـر را پشت
پي پـــوزش بـه پيـش نام زرتشـت
بــه زيــر سـايـه نـامــش تــوانـــي
رسـيد از نــو بـه دور باســتانــــي
ز هــاتف بشــنود هر كس پيامش
چو عـارف جان كند قربـان نامــش
شـفق چون سر زند هر بامـدادش
پي تـــعظيم خـور، شــادم بيـادش
چومن‌ گر‌دوست‌داري‌كشور‌خويش
ستايــش بايــدت پيـغمبر خويــش
بــه ايمــــاني ره بيــگانــه جويــي
رها كن، تا بــه كي بــي آبـــرويي
به قرن بيـست گـــــر در بنــد آيي
همان به، ديـن بـــهدينان گـــرايي
به‌چشم عقل، آن‌دين‌را فروغ‌است
كه خود بنيـان كن ديـو دورغ است
چون دين كردارش و گـفتـار و پندار
نـكو شـد بـهـتر از يـك ديــن پــندار
در آتشـــكده دل بر تــــو بــاز است
درآ كاين خانه سـوز و گــداز اسـت
هر آن دل كـه نباشـد شعـلـه‌افروز
به حال ملك و ملت نيست دلـسوز
در اين آتــش اگـــر مامــن گزيــنـي
گلستـان چـون خليل، ايران ببيني
دراين‌كشورچو‌شد‌اين‌شعله‌خاموش
فتـــادي ديگ مــليت هـم از جوش
تو را اين آتش اسباب نجــات است
در اين آتش، نهان آب حيـات است
چنان يكسـر سراپاي مرا سـوخـت
كه بايد ســـوختن را از مـن آموخت
اگرچه ازمن به‌جز‌خاكستري‌نيست
براي گــرمي يك قرن كافي اسـت
چو انــدر خاك خــفتم زود يــا ديـــر
تواني‌‌‌‌‌‌‌‌جست از‌آن‌خاكستـر، اكسير
بـه دنيـا بس همــين يك افتـــخـارم
كــه يـــك ايــــرانـــــي والاتبـ‌‌ـــــارم
به خون دل نيم زين زيسـت، شادم
كه زردشتـــي بـــود خــون و نـژادم
در دل باز چــــون گـــوش تـــو و راه
بــــود مســـدود، بـايد قصـه كـوتــاه
كنونت نيـست چون گوش شـنفتن
مـرا هـــم گفتـــه‌هـا بـايـد نـهفــتن
بسي اســـرار در دل مانده مسـتور
كـــه بـي تـرديد بـايســتي بـرم گور

 

دوست دار دوستيهاي شما علي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

 

 

 

اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،

و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،

و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،

و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي .

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد.........  

اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،

از جمله دوستان بد و ناپايدار .......

برخي نادوست و برخي دوستدار .......

كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .

و چون زندگي بدين گونه است ،

برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي ......

نه كم و،  نه زياد ..... درست به اندازه

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد .....

تا كه زياده به خود غره نشوي

و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....

تا در لحظات سخت ،

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است ،

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،

نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........

چون اين كار ساده اي است ،

بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند ......

و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي .

و اميدوارم اگر جوان هستي ،

خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي ......

و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،  

و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي ...........

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است

بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني ،

وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....

چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت ....

به رايگان ......

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني ....

هر چند خرد بوده باشد .....

و با روييدنش همراه شوي ،

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد .

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....

و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :

" اين مال من است "

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !

و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....

و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،

كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،

 باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازید .....

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ......

 

 

دوست دار دوستیهای شما علی
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

يا لطيف

 

پرنده مردني است

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ايوان مي‌روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده‌ي شب مي‌كشم
چراغ‌هاي رابطه تاريكند
چراغ‌هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشک‌ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني‌ست

 

                                          ********

 

تولدي ديگر

 

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم



زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره میخوانند



آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "


دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت


گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد


کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست


سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد


و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد .


من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
 

 

                                 **********

 

پرسش


سلام ماهی ها... سلام، ماهی ها
سلام، قرمزها، سبزها، طلائی ها

به من بگوئید، آیا در آن اتاق
بلور
که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است

و مثل آخر شب های شهر، بسته و
خلوت
صدای نی لبکی را شنيده ايد

که از ديار پری های ترس و تنهايی

به سوی
اعتماد آجری خوابگاه هاا،
و لای لای کوکی ساعت ها،

و هسته های شيشه ای نور
- پيش می آيد؟


و همچنان که پيش می آید

ستاره های اکليلی، از آسمان به
خاک می افتند
و قلب های کوچک بازيگوش

از حس گريه می ترکند

 

 

دوست دار دوستيهاي شما علي

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

يالطيف

 

نام : فروغ
نام خانوادگی :فرخزاد

شماره شناسنامه: 678

صادره: تهران بخش
:5
فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه 1313 در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا
آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود که در کودتای رضا خان نقش داشت وی بر خلاف اخلاق ارتشی اش و مستبد بودنش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می کردو فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر می خواند گوش می داد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی داشت. خانواده فروغ خانواده ای بسته و مرد سالار بود. فروغ در سن 17 سالگی عاشق شد و با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت. در 29 خرداد 1331 تنها فرزندش کامیار متولد شد. و پس از آن روزهای سختی را گذراندو بسیار زود از شوهرش جدا شد.
در سال 1331 نخستین مجموعه شعر خود را به نام اسیر و در سال 1335
دومین مجموعه را با نام دیوار منتشر کرد. سومین مجموعه اشعار را با نام عصیان در بیست و دو سالگی به دست چاپ سپرد. فروغ بعد ها این سه آثار خودرا ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.
در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب می کند. و در این
مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم (خانه سیاه است) را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. و در سال 1342 در نمایشنامه شش شخصیت در جیستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می دهد. در زمستان همان سال خبر می رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه اول فستیوال « اوبر هاوزن » شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیتراژ بالای سه هزار نسخهتوسط انتشارات مروارید منتشر کرد.در سال 1343 به آلمان و ایتالیا و فرانسه سفر می کند. سال بعد در دومین فستیوال سینمای مولف در پزارو شرکت می کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می شوند.
روز 24 بهمن 1345 آخرین برگ از دفتر
زندگی این شاعر برجسته ورق خورد. فروغ در این روز بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس-قلهک جان باخت- خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود می ترسم قبل از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم نا تمام بماند و این درد بزرگیست.
جسم بی جان
فروغ را روز چهارشنبه 26 بهمن ماه با مراسم تشیعی با شکوه توسط نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپردند. روحش شاد و يادش گرامي باد

 

 

 

 

 

 

 

 

دوست دار دوستيهاي شما علي

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

دريا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلي نيمه‌آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش
مي‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش
خواهر زمان ، زمان برادركشي‌ست باز‌
شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌
با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
شعري كه دوست داشتي از خود رها ترش
دريا سكوت كرده و من حرف مي‌زنم
حس مي‌كنم كه راه نبردم به باورش
دريا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش
هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها
خون مي‌خورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست
خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيكرش
دريا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام
بغض برادرانه‌اي از قهر خواهرش

 

 

**********

 

اگرچه سيلي آئينه ها کرم کرده است
و تا هميشه سکوت مصورم کرده است
نمي تواند از طعم شوکراني من
مذاق پاک کند آنکه نوبرم کرده است
من از تبار غزلهاي سهل و ممتنعم
که هر که گوش سپرده است از برم کرده است
حسود يعني باور کنم خودم را باز
که باز شورترين چشم باورم کرده است
زمان ، زمانه افسانه هاي طي شده نيست
چه آتشي است که ققنوس پرورم کرده است
کبوترانه به بامم نشسته بودم ـ‌ شعر
براي قاف تو سيمرغ ديگرم کرده است
چه فرق دارد ، شيطان و يا فرشته شدن
که عشق بر حذر ازهردو پيکرم کرده است
از آبهاي جهان سهم بي کرانگي ام
جزيره اي است که در خود شناورم کرده است
جزيره اي که تويي ابتداي اقيانوس
و انتهاي زميني که ( شاعرم) کرده است

 

************

 

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي  كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

محمد علی بهمنی در فروردین ماه سال ۱۳۲۱ در دزفول به دنیا آمد. خودش درباره تولدش و روزگار كودكى اش مى گويد: «در فروردين ۱۳۲۱در سفر خانواده در دزفول به دنيا آمدم. در تهران بزرگ شدم و اينك در بندرعباس زندگى مى كنم. به دليل شرايط خانوادگى و زندگى، از هفت سالگى كارگر چاپخانه ها بوده ام و اگر آموخته اى دارم، از مدرسه ی كار است و ديگر هيچ».

برخی از آثار محمد علی بهمنی

باغ لال (١٣٥٠)

در بیوزنی (١٣٥١)

عاميانه ها (١٣٥٥)

گيسو، کلاه، کفتر (١٣٥٦)

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (١٣٦٩)

غزل (١٣٧٧)

عشق است (١٣٧٨)

شاعر شنيدنی است (١٣٧٧)

نيستان (١٣٧٩)

اين خانه واژه های نسوزی دارد (١٣٨٢)

کاسه آب ديوژن، امانم بده (١٣٨٠)  و…

زندگی ادبی:

اولین شعر محمد علی بهمنی زمانی که او تنها ۹ سال داشته (یعنی سال 1330) به چاپ رسید. در سال ۱۳۷۸ تندیس «خورشید مهر» به عنوان برترین غزلسرای ایران به وی تعلق گرفت. محمد علی بهمنی از سال ۱۳۵۲ با رادیو همکاری داشته و برنامه صفحه ی شعر را با همکاری صدا و سیمای خلیج فارس ارائه داده است.

نام «محمدعلى بهمنى» مخاطب شعر جوان امروز را به دنياى صاف و صميمى شاعرى دريايى رهنمون مى كند كه نامش با غزل گره خورده است و اگر كارنامه اش را مرور كنيم، بيش از آنكه بخواهيم او را «سپيد سرا» يا «ترانه سرا» بخوانيم، از اين شاعر به عنوان غزلسرايى تمام عيار ياد مى كنيم. با اين همه او در عالم غزل به جهان امروز بى توجه نيست و غزلسراى نسلى است كه سعى دارد خود را به رودخانه پرآب «نيما» متصل سازد كه اين رودخانه وصل به درياست و دريا مخاطب بهمنى است.

شعر بهمنى خيلى زود راه رشد و نمو را يافت. او اولين شعرش را در ۹ سالگى سروده و در همان سال هم به چاپ رسانده. در سال ۱۳۳۱ اولين شعر او در مجله روشنفكر به چاپ مى رسد و با اين حال اولين مجموعه اشعارش در ۳۰ سالگى او تحت عنوان «باغ لال» توسط انتشارات بامداد به عرصه چاپ مى رسد و ۳ سال بعد تجديد چاپ مى شود. بهمنى اتفاقاً در اين سالها شاعر پركارى هم بوده است و پس از باغ لال در سال ۱۳۵۱ ، «در بى وزنی » را چاپ مى كند و ۴ سال بعد «عاميانه ها» و در سال ۱۳۵۶ مجموعه اى از شعر كودك را تحت عنوان «گيسو، كلاه، كفتر» به چاپ مى رساند و به مدت ۱۳ سال از او خبرى نمى شود و تازه بعد از جنگ است كه در سال ۱۳۶۹ «گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود» را به چاپ مى رساند كه با موجى از اشتياق و استقبال روبرو مى گردد.
بهمنى شاعر «من» ها و «زبان حال» هاست. شعر او شعرى برآمده از تجربه هاى اوست و اگر در دفتر «گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود» اكثر قريب به اتفاق شعرها، راوى اول شخص دارند، به همين دليل است كه او، خواهان ارائه تجربيات شخصى خويش در قالب شعر است. اگرچه گاهى به نظر مى رسد که «من» شعر بهمنى، «من»ى محدود و منفرد است.
اين رويكرد شاعر از او فردى اجتماعى و شاعرى متعهد به آرمان هاى مشترك جامعه مى سازد و اين تفكر در غزل هاى او نمود خاصى مى يابد.

بهمنى از سال ۶۹ و پس از سكوتى ۱۳ ساله دوباره پركار مى شود و تقريباً هر دو سال يك كار تازه و شعرى جديد را ارائه مى كند. او از همين سالها به عالم ترانه هم كشيده مى شود و استقبال خوانندگان بعد از انقلاب و جوان هاى نسل سوم از اشعارش او را بيش از پيش ميان جوانان بعد از انقلاب كه عمدتاً محصول انقلاب نيز محسوب مى شود، محبوب مى كند. در سال ۷۰ بهمنى همكارى خود را با مركز صدا و سيماى خليج فارس آغاز مى كند و در اين مركز برنامه صفحه شعر را ارائه مى كند. «گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود» او در اين سالها به شدت مورد استقبال جوانان قرار مى گيرد. تا جايى كه هنوز سه سال از زمان چاپش نگذشته ۳ بار تجديد چاپ مى شود و اين استقبال هنوز هم ادامه دارد و چاپ اين مجموعه از شش و هفت هم گذشته است.
بهمنى در سال ۱۳۷۴ همكارى خود را با هفته نامه نداى هرمزگان آغاز مى كند و صفحه اى تحت عنوان «تنفس در هواى شعر» را هر هفته در پيشگاه مشتاقان خود قرار مى دهد و درحالى كه مجموعه «عشق است» او به همراه سى دى و كاست روانه بازار مى شود و «پرويز پرستويى» بازيگر نام آشناى تئاتر و سينما بر آن دكلمه مى كند و اين مجموعه به شدت مورد استقبال جوانان قرار مى گيرد. در سال ۱۳۷۸ از محمدعلى بهمنى در تالار وحدت به خاطر سالها غربت و استوارى اش در عرصه غزل، تحت عنوان «برترين غزلسراى ايران» تقدير مى شود و تنديس «خورشيد مهر» به او تعلق مى گيرد. ۵ سال بعد از بهمنى در زادگاهش تقديرى درخور مى شود و او را كه در آستانه ۶۲ سالگى قرار دارد، بزرگان ادب و هنر مورد تشويق قرار مى دهند و از اين سال به بعد هر سال جايزه اى تحت عنوان جايزه شعر «محمدعلى بهمنى» به ابتكار خودش به شاعران جوان جنوب تعلق مى گيرد و اين جايزه براى نوجويان شعر و ادب جنوب ايران بسيار ارزنده و تعيين كننده محسوب مى شود.
بهمنى در تمام اشعارش رويكردى اجتماعى و بشرى به شعر دارد و شعر را از نگاه جامعه اى كه در آن زندگى مى كند، مى نگرد و با اين همه نگاه عميق و دقيق خود را از سنتهاى بومى و خرده فرهنگهاى ايران بر نمى گيرد، همين موضوع شايد اصلى ترين عامل گرمى استقبال جوانان و مردم عادى از اشعار اوست.
درباره بهمنى گفته اند كه «او على رغم همه فروتنى ها و آرامش خاصى كه در رفتار شخصى اش نيز بروز كرده و به راحتى قابل درك است، اما در شعرهايش دل را به دريا زده و جسارت كرده است، جسارتى كه بى شك براى نسلهاى بعد بسيار راهگشا بوده است. حقيقتاً مى توان گفت اگر جسارت بهمنى و هم نسلانش همچون مرحوم منزوى و بهبهانى و نيستانى و… نبود، قطعاً نوگرايى در غزل دهه ها به تأخير مى افتاد.
بهمنى در آغاز هفتمين دهه عمرش، شاعرى است نام آشنا و شناخته شده كه علمدار نوجويى و نوگرايى در شعر فارسى است و جوانترها پشت پاى او جولان دادن را تجربه مى كنند و البته همين جسارت است كه از او در ذهن ما شاعرى پيشرو ساخته. شاعرى كه به نيما عشق مى ورزد و غزل را چون جان عزيز مى داند.

 امروز بهمنی در دهه های میانی عمرش ، شاعری است کاملا نام آشنا و شناخته شده برای اهل ادب . غزلسرایان نسل گذشته از بهمنی تصویر غزلهای نرم و روان را در ذهن دارند.  غزل هایی آرام و عاشقانه و انسانی .نسل جوان نیز حرکت او به سمت نو آوری و جسارتش را در خاطر دارند، جسارتی که از او شاعری پیشرو ساخت.

دوست دار دوستیهای شما علی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   |