تبليغاتX
ققنوس



 

یا لطیف

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی . اما حال که بدان دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

           

بارها و بارها این جمله رو از رادیو و تلویزیون شنیدیم : یک سرباز آمریکایی به هلاکت رسید !!

می بینید به چه راحتی در مورد مرگ یک انسان با تمام عواطف انسانی می شه صحبت کرد انگار نه انگار که آنها هم مثل ما و بقیه انسان هستند .

          

        

         

نمی دونم چرا فکر می کنیم نژاد پرستی یعنی دشمنی با سیاه پوستان ! ما هم یه جورایی نژاد پرستیم اگه کسی از ما کشته بشه شهید به حساب میاد اما اگه کشورش با ما فرق داشته باشه هلاکت بهش نسبت داده میشه .

یعنی فقط ما هستیم که حق زندگی داریم ؟ یعنی ماهستیم که فقط انسانیم !!!! ؟ به خدا سربازهای آمریکایی . عراقی . افغانی . انگلیسی . فرانسوی و .... هم مثل ما هستن حتی مردمان کشورهای دیگه همه انسان هستن اما با افکاری متفاوت همه از مخلوقات خداوند هستن همه روی ۲ پا راه میریم . توی ناراحتی گریه میکنیم . تو خوشحالی می خندیم . وقتی درد داریم همه دردمون میاد حس داریم . می بینیم تمامی رفتارهامون یکیه فقط متفاوت صحبت میکنیم . یعنی هرکی عربی و فارسی صحب نکنه انسان نیست ؟ یعنی هر کسی عربی و فارسی صحبت نکنه حق زندگی نداره ؟  یعنی بچه سرباز آمریکایی حق نداره پدر داشته باشه ؟ زنان سربازان آمریکایی حق ندارن کنار مردهاشون زندگی کنن ؟ یعنی اگه ما مردمی رو که با زبانهای مختلف صحبت می کنن رو بکشیم قتل به حساب نمی یاد ؟ نباید از مرگ اینها نارحت بشیم باید با شعف از مرگشون صحبت کنیم ؟

من که باور ندارم شما ها قبول داشته باشین کسی حق زندگی کردن نداشته باشه !!!

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب .

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آورند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند :

« دور باید شد

دور

مرد آن شهر اساطیر نداشت .

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ آیینه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی مشعلی را ننمود

دور باید شد دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست »

همچنان خواهم خواند

همچنان خواهم راند

پشت دریا ها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرد

دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله . به یک خواب لطیف

خاک موسیقس احساس ترا می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریاها شهری است

که در آن وسهت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریاها شهری است !

قایقی باید ساخت .

 

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

روزی روزگاری مردی در مزرعه خود مجسمه بسیار زیبایی از جنس مرمر یافت و آن را به نزد مجموعه داری برد که عاشق تمام اشیاء زیبا بود و آن را برای فروش به او عرضه کرد و مجموعه دار مجسمه را به قیمت گزافی خرید و هر یک به راه خود رفتند .

وقتی مرد با پول خود عازم خانه اش بود با خود فکر کرد و گفت : « این مقدار پول چه قدر به زندگی معنا می دهد ! چطور ممکن است کسی هزار دلار برای تکه سنگی مرده . خمیده و مدفون در دل زمین بپردازد ؟ »

و در آن سو مجموعه دار داشت به مجسمه اش نگاه می کرد و فکر می کرد و با خود گفت : « چه زیبایی ای ! چه زندگی ای ! چه روح رویایی ! آدم باید چه قدر دلمرده و بی رویا باشد که چنین چیزی را به ازای پول به دیگری بسپارد ؟ »

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

 

روزی روزگاری مردی بود که درختهای انار بسیاری در باغ میوه خود داشت و در پاییز انارهای خود را روی سینی های نقره ای و بیرون از محل سکونت خود می گذاشت و بالای سینیها نوشته هایی با این مضمون قرار می داد « یکی را مجانی بردارید . قابل شما را ندارد »

اما مردم می گذشتند و هیچ کس میوه ای بر نمی داشت . بعد مرد پیش خود فکر کردو در پاییز هیچ اناری درون سینیهای نقره ای و بیرون از محل سکونت خود قرار نداد . اما این نوشته را با حروف بزرگ آنجا آویزان کرد : « ما در اینجا بهترین انارهای کشور را داریم .آنها را بر خلاف انارهای دیگر تنها به ازای نقره  بیشتر می فروشیم . » و حالا بیا و ببین تمام مردان و زنان همسایه برای خرید انارها هجوم آورده اند

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

 

زمانی مردی ثروتمند زندگی می کرد که صرفاً به خاطر سردابه و شراب در آن به خودش افتخار می کرد در آن سردابه جامی از شراب انگور قدیمی بود که فقط برای موقعی که تنها خودش می دانست مصرف می شد .

روزی فزمانروای آن کشور به دیدن او آمدو او با خود فکر کرد و گفت : « آن خمره به خاطر یک فرمانروا نباید باز شود .»

و بعد اوزخوف آن ناحیه به ملاقات او آمد اما او به خودش گفت :« نه ، نه ، آن خمره را نخواهم گشود . او نه ارزش آن را می داند و نه دردی راکه به مخاطش می رسد . »

شاهزاده آن سرزمین پیش او آمد و با او شام خورد . اما او با خود فکر کرد « آن شراب بسیار سلطنتی تر از آن است که صرفاً با یک شازده خورده شود . »

و حتی روز ازدواج خواهرزاده اش به خودش گفت : « نه ، نه ، برای این مهمانان نباید آورده شود . »

و سال ها از پی هم گذشتند و او که پیرمردی شده بود مرد و مثل هر بذر و میوه بلوط به خاک سپرده شد . و در روز خاک سپاریش ، کوزه قدیمی به همراه دیگر کوزه های شراب بیرون آورده شد و بین فقرای همسایه توزیع شد و هیچ کس از زمان زیاد آن خبر نداشت .

از نظر آنان هر آنچه که داخل فنجانی ریخته شود فقط شراب است.

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

سلام دوستان گلم ُ چند وقتی به علت مشغله کاری نبودم اما از این به بعد سعی میکنم اگه عمری بود هر روز یه داستان یا مطلب جالب براتون بنویسم .

 

دوست دار دوستیهای شماعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   |