يا لطيف
توضيح شاعر : من همين چند وقت پيش يك خوابي ديدم ، بعد از بيدار شدن ، عين آن را نوشتم . اسمشو گذاشتم محكمه الهي ، چون رفتم به قيامت اين حرفها...
يه شب كه من حسابي خسته بودم
همينجوري چشمامو بسته بودم
سياهي چشام يه لحظه سر خورد
يكدفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب ديدم محشر كبري شده
محكمه الهي برپا شده
خدا نشسته ، مردم از مرد و زن
رديف رديف مقابلش وايسادن
چرتكه گذاشته و حساب مي كنه
به بنده هاش عتاب خطاب مي كنه
مي گه چرا اين همه لج مي كنيد
راهتون و بيخودي كج مي كنيد
آيه فرستادم كه آدم بشيد
با دلخوشي كنار هم جمع بشيد
دلهاي غم گرفته را شاد كنيد
با فكر تون دنيا را آباد كنيد
عقل دادم بريد تدبر كنيد
نه اينكه جاي عقلو كاه پر كنيد
من بهتون چقدر ماشا الله گفتم
نيافريده بارك الله گفتم
من كه هواتون و هميشه داشتم
حتي يه لحظه گشنه تون نذاشتم
اما شما بازي نكرده باختيد
نشستيد و خداي جعلي ساختيد
هر كدام از شما خودش خدا شد
از ما و آيه هاي ما جدا شد
يه جو زمين و اين همه شلوغي
اين همه دين و مذهب دروغي
حقيقتاً شماها خيلي پستيد
خر نباشيد گاو و نمي پرستيد
از توي جمع يكي بلند شد ايستاد
بلند بلند هي صلوات فرستاد
از اون قيافه هاي حق به جانب
هم از خودي شاكي هم از اجانب
گفت چرا هيچ كي روسري سرش نيست
پس چرا هيچ كي پيش همسرش نيست
چرا زن ها اينجوري بد لباسند
مرداي غيرتي كجا پلاسند
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن
اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن
يارو كنف شد ولي از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش مي چرخند نمي دونم چشه؟
آهان مي خواد يواشكي جيم بشه
ديد يه كمي سرش شلوغه خدا
يواش يواش شد از جماعت جدا
با شكمي شبيه بشكه نفت
يه هو سرش رو پايين انداخت و رفت
قراول ها چند تا بهش ايست دادند
يارو وانستاد تا جلوش وايستادند
فوري در آورد واسشون چك كشيد
گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد
دلم براي حوري ها لك زده
دير برسم يكي ديگه تك زده
اگه نرم حوريه دلگير ميشه
ترو خدا بذار برم دير ميشه
قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه خيلي كلان نشد نرم
گوشهاي يارو رو گرفت تو دستش
كشون كشون برد و يه جايي بستش
رشوه حاجي رو ضميمه كردند
توي جهنم اونو بيمه كردند
حاجيه داشت بلند بلند غر مي زد
داشت روي اعصابا تلنگر مي زد
خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي
يه خورده هم حبس نفس كن حاجي
اين همه آدم رو معطل نكن
بگير بشين اينقده كل كل نكن
يه عالمه نامه داريم نخونده
تازه هنوز كرات ديگه مونده
نامه تو پر از كارهاي زشته
كي به تو گفته جات توي بهشته
بهشت جاي آدم هاي با حاله
ولت كنم بري بهشت ؟ محاله
يادته كه چقدر ريا مي كردي
بنده هاي ما را سياه مي كردي
تا يه نفر دور و برت مي ديدي
چقدر والضالين و مي كشيدي؟
اين همه كه روضه و نوحه خوندي
يه لقمه نون دست كسي رسوندي؟
خيال مي كردي ما حواسمون نيست؟
نظم و نظام هستي كشكي كشكيست؟
هر كاري كردي بچه ها نوشتن
مي خواي خودت برو ببين تو زونكن
خلاصه وقتي يارو فهميد اينه
بازم درست نمي تونست بشينه
كاسه صبرش يه دفعه سر مي رفت
تا فرصتي گير مي آورد در مي رفت
قيامته اينجا عجب جاييه
جون شما خيلي تماشاييه
از يه طرف كلي كشيش آوردند
كشون كشون همه رو پيش آوردند
گفتم اينا رو كه قطار كردند
بيچاره ها مگه چيكار كردند؟
ماموره گفت مي گم بهت من الان
مفسد في الارض كه مي گن همين هان
گفت كه اينا بهشت فروشي كردند
بي پدرا خدا رو جوشي كردند
بنام دين حسابي خوردن اينها
كفر خدا رو در آوردند اينها
بد جوري ژاندارك و اينا چزوندن
زنده توي آتش اونو سوزوندن
روي زمين خدايي پيشه كردند
خون گاليله را تو شيشه كردند
اگه بهش بگي كلاتو صاف كن
بهت مي گه بشين و اعتراف كن
هميشه در حال نظاره بودند
شما بگو اينا چيكاره بودند؟!
خيام اومد ، يه بطري هم تو دستش
رفت و يه گوشه اي گرفت نشستش
حاجي بلند شد با صداي محكم
گفت اين آقا بايد بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نكن
به اهل معرفت جسارت نكن
بگو چرا به خون اين هلاكي
اين كه نه مدعي داره نه شاكي
نه گرد و خاك كرده و نه هياهو
نه اربده كشيده و نه چاقو
نه مال اين نه مال اونو برده
فقط عرق خريده رفته خورده
آدم خوبيه هواشو داشتم
اينجا خودم براش شراب گذاشتم
يه هو شنيدم ايست خبردار دادند
نشسته ها بلند شدند وايستادند
حضرت اسرافيل از اون ور اومد
رفت روي چهارپايه و چندتا سور زد
ديدم دارن تخت روان ميارن
فرشته رو دوششون ميارن ..
مونده بودم كه اين كيه خدايا
تو محشر اين كارا چيه خدايا ..
فكر مي كنيد داخل اون تخت كي بود؟
الان ميگم يه لحظه ، اسم چي بود ؟
همون كه كارش عالي بود اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد
همون كه اين لامپها رو اختراع كرد
همون كه كارش عالي بود ، اون ديگه
بگيد بابا ، توماس اديسون ديگه
خدا بهش گفت ديگه پايين نيا
يه راست برو بهشت پيش انبيا
وقت رو تلف نكن توماس ، زود برو
به هر وسيله اي اگر بود برو
از روي پل نري يه وقت مي افتي
مي گم هوايي ببرند و مفتي
باز حاجي ساكت نتونست بشينه
گفت كه"مفهوم عدالت اينه؟"
توماس اديسون كه مسلمون نبود
اين بابا اهل دين و ايمون نبود
نه روضه رفت بود نه پاي منبر
نه شمر مي دونست چيه نه خنجر
يه ركعت هم نماز شب نخونده
با سيم ميم ها شب رو به صبح رسونده
حرفاي يارو كه به اينجا رسيد
خدا يه آهي از ته دل كشيد
حضرت حق خودش رو جا به جا كرد
يه كم به اين حاجي نيگاه نيگاه كرد
از اون نگاه هاي عاقلاً در
صفيحه شو بايد بيارم اين ور
با اينكه خيلي خيلي خسته هم بود
خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب كله خرهايي هستيد
بابا عجب جونورايي هستيد...
شمر اگر بود آدولف هيتلر هم بود
خنجر اگر بود رو وور هم بود
حيفه كه آدم خودش و پير كنه
و سوزنش فقط يه جا گير كنه
مي گيد توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دين و ايمون نبود
اولاً از كجا مي گيد اين حرفو
در بياريد كله زير برفو
اون منو بهتر از شما شناخته
دليلش هم اين چيزايي كه ساخته
درسته گفتم عبادت كنيد
نگفته ام به خلق خدمت كنيد
توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده
دنيا رو هم كلي قشنگ كرده
من يه چراغ كه بيشتر نداشتم
اونم تو آسمونها كار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد
نمي دونيد چقدر كمك به من كرد..
تو دنيا هيشكي بي چراغ نبوده
يا اگرهم بوده تو باغ نبوده
خدا براي حاجي آتش افروخت
دروغ چرا يه كم براش دلم سوخت
طفلي تو باورش چه قصرها ساخته
اما به اينجا كه رسيده باخته
يكي مياد يه هاله ايي باهاشه
چقدر بهش مياد فرشته باشه
اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم
دهانشو آورد كنار گوشم
گفت تو كه كله ات پر قرمه سبزيست
وقتي نمي فهمي بپرسي بد نيست
اون كه نشسته يك مقام والاست
مترجمه ، رفيق حق تعالي است
خود خدا نيست ،نماينده شه
مورد اعتمادشه ، بنده شه
خداي لم يلد كه ديدني نيست
صداش با اين گوشا شنيدني نيست
شما زمينها همه اش همينيد
اونور ميزي را خدا مي بينيد!
همينجوري مي خواست بلند شه نم نم
گفت كه پاشو بايد بري جهنم
وقتي ديدم منم گرفتار شدم
داد كشيدم يكدفعه بيدار شدم.
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
يا لطيف

ديگر نمي خواهم تو را؟!
ديگر اگر گريان شوي
چون شاخه اي لرزان شوي
در اشك ها غلطان شوي
ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از سفر
آسوده گردي هر گذر
شب را نخوابي تا سحر
ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي
شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي
ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي
شكسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي
ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا
دنبالم آيي هر كجا
اي سنگدل اي بي وفا
ديگر نمي خواهم تو را
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
يالطيف
آدمك ، آخر دنياست ، بخند
آدمك ، مرگ همين جاست ، بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست ، بخند
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست ، بخند
راستي ، آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست ، كه درجاست ، بخند
آدمك ، نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نيست ترا
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست ترا
التفاتي به اسيران بلا نيست ترا
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا
با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا
فارغ از عاشق غمناك نمي بايد بود
جان من اين همه بي باك نمي بايد بود
همچو گل چند به روي همه خندان باشي
همره غير به گلگشته گلستان باشي
هر زمان با دگري دست و گريبان باشي
زان بيانديش كه از كرده پشيمان باشي
جمع با جمع نباشند و پريشان باشي
ياد حيراني ما آري و حيران باشي
ما نباشيم كه باشد كه جفاي تو كشد
با جفا سازد و صد جور براي تو كشد
شب به كاشانه ي اغيار نمي بايد بود
غير را شمع شب تار نمي بايد بود
همه جا با همه كس يار نمي بايد بود
يار اغيار دل آزار نمي بايد بود
تشنه ي خون من زار نمي بايد بود
تا به اين مرتبه خونخوار نمي بايد بود
من اگر كشته شوم باعث بدنامي تست
موجب شهرت بي باكي و خود كامي تست
ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد
جز تو كس در نظر خلق مرا زار نكرد
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد
هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد
اين ستمها دگري با من بيمار نكرد
هيچكس اين همه آزار من زار نكرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مكش از پي آزردن من
جان من سنگدلي دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است
چشم اميد به روي تو گشادن غلط است
روي پرگرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز كوي تو، ستادن غلط است
جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است
تو نه آني كه غم عاشق زارت باشم
چون شود خاك بر آن خاك گذارت باشم
مدتي هست كه حيرانم و تدبيري نيست
عاشق بي سر و سامانم و تدبيري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست
خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست
از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست
چه توان كرد پشيمانم و تدبيري نيست
شرح درماندگي خود به كه اقرار كنم
عاجزم، چاره من چيست، چه تدبير كنم
نخل نوخيز گلستان جهان بسيار است
گل اين باغ بسي، سرو روان بسيار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است
ترك زرين كمر موي ميان بسيار است
با لب همچو شكر تنگ دهان بسيار است
نه كه غير از تو جوانيست ، جوان بسيار است
ديگري اين همه بيداد به عاشق نكند
قصد آزردن ياران موافق نكند
مدتي شد كه در آزارم و ميداني تو
به كمند تو گرفتارم و ميداني تو
از غم عشق تو بيمارم و ميداني تو
داغ عشق تو به جان دارم و ميداني تو
خون دل از مژه ميبارم و ميداني تو
از براي تو چنين زارم و ميداني تو
از زبان تو حديثي نشنودم هرگز
از تو شرمنده يك حرف نبودم هرگز
مكن آن نوع كه آزرده شوم از خويت
دست بر دل نهم و پا بكشم از كويت
گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت
نكنم بار دگر ياد قد دلجويت
ديده پوشم ز تماشاي رخ نيكويت
سخني گويم و شرمنده شوم از رويت
بشنو پند و نكن قصد دل آزرده خويش
ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش
چند صبح آيم و از خاك درت شام روم
از سر كوي تو خودكام به ناكام روم
صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم
از پيت آيم و با من نشوي رام روم
دور دور از تو تيره سر انجام روم
نبود زهره كه همراه تو يك گام روم
كس چرا اين همه سنگين دل و بد خو باشد
جان من اين روشي نيست كه نيكو باشد
از چه با من نشوي يار، چه مي پرهيزي
يار شو با من بيمار، چه مي پرهيزي
چيست مانع ز من زار، چه مي پرهيزي
بگشا لعل شكر بار، چه مي پرهيزي
حرف زن اي بت خونخوار، چه مي پرهيزي
نه حديثي كني اظهار، چه مي پرهيزي
كه ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چين به ابرو زن و يكبار به ما حرف مزن
درد من كشته ي شمشير بلا ميداند
سوز من سوخته ي داغ جفا ميداند
مسكنم ساكن صحراي فنا ميداند
همه كس حال من بي سر و پا ميداند
پاكبازم همه كس طور مرا ميداند
عاشق همچو منت نيست خدا ميداند
چاره ي من كن و مگذار كه بيچاره شوم
سر خود گيرم و از كوي تو آواره شوم
از سر كوي تو با ديده ي تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر ميكني از پيش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت
نه كه اينبار چو هر بار دگر خواهم رفت
نيست باز آمدنم باز، اگر خواهم رفت
از جفاي تو من زار چو رفتم، رفتم
لطف كن لطف كه اينبار چو رفتم، رفتم
چند در كوي تو با خاك برابر باشم
چند پامال جفاي تو ستمگر باشم
چند پيش تو به قدر از همه كمتر باشم
از تو چند اي بت بدكيش مكدر باشم
ميروم تا به سجود بت ديگر باشم
باز اگر سجده كنم پيش تو كافر باشم
خود بگو كز تو ناز تغافل تا كي
طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا كي
سبزه ي دلمن نسرين ترا بنده شوم
ابتداي خط مشكين ترا بنده شوم
چين بر ابرو زدن و كين ترا بنده شوم
گره ابروي پرچين ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمكين ترا بنده شوم
طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم
الله، الله، ز كه اين قاعده اندوخته اي
كيست استاد تو اينها ز كه آموخته اي
اينهمه جور كه من از پي هم ميبينم
زود خود را به سر كوي عدم ميبينم
ديگران راحت و من اينهمه غم ميبينم
همه كس خرم و من درد و الم ميبينم
لطف بسيار طمع دارم و كم ميبينم
هستم آزرده و بسيار ستم ميبينم
خرده بر حرف درشت من آزرده نگير
حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگير
آنچنان باش كه من از تو شكايت نكنم
از تو قطع طمع لطف و عنايت نكنم
پيش مردم ز جفاي تو حكايت نكنم
همه جا قصه ي درد تو روايت نكنم
ديگر اين قصه ي بي حد و نهايت نكنم
خويش را شهره ي هر شهر و ولايت نكنم
خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است
سوي تو گوشه ي چشمي ز تو گاهي سهل است
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
۱- گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
۲- باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
۳- اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)
۴- وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
۵- متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
۶- بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
۷- اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()


