تبليغاتX
ققنوس



 

یا لطیف

نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله  را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو
نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
«محبوبه های شب» هم باشند.
نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار ، عاشق تو نباشم
نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد......

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

دل زود باورم را به كرشمه اي ربودي
چو نياز ما فزون شد تو بناز خود فزودي
به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما
من و دل همان كه بوديم و تو آن نه اي كه بودي
من از آن كشم ندامت كه ترا نيازمودم
تو چرا ز من گريزي كه وفايم آزمودي
ز درون بود خروشم ولي از لب خموشم
نه حكايتي شنيدي نه شكايتي شنودي
چمن از تو خرم اي اشك روان كه جويباري
خجل از تو چشمه اي چشم رهي كه زنده رودي

 

دوست دار دوستیهای شما علی

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

با تو رفتم ، بی تو باز آمدم
از سر کوی  او دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو دل دیوانه
چه بگو یم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن هوس یاری مکن
تو ای ناکام دل دیوانه
با غم دیر ینه ام به مزار سینه ام
بخواب آرام دل دیوانه
بخواب آرام دل دیوانه

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

عشق :

حسي است يكطرفه از سوي عاشق به معشوق . بزرگ و زيبا براي عاشق و بازيچه اي در دست معشوق . شايد خواهيد پرسيد آيا معشوق نمي تواند عاشق شود ؟ چرا اما ديگر نمي توان بدان عشق گفت ،‌ در اين زمان دلدادگي است كه قد برافراشته است . و من ميگويم فرق است بين عشق و دلدادگي .

پس عشق را پاياني است ؛ پاياني درد آور و تلخ براي عاشق و حسي نامعلوم و پوچ براي معشوق . اين پايان آغاز بازي ديگري است براي معشوق يا بازيچه شدن معشوق !!! اما اين تلخي در پايان دلدادگي نيست بلكه آغازيست براي شروعي تازه زندگي تازه با خاطرات تلخ شيرين كه تلخي آن را شيريني خاص در بر دارد .

 

دوست داشتن :

حسي است كودكانه و پاك ؛ حسي است مه خاصيت زيبا پسندي روح آن را بر مي انگيزد . دوست داشتن اجباري نيست ؛‌ چون رفتار روح شما اجبار ناپذير است . اين كشش روح انسان است كه باعث دوست داشتن مي گردد ، پس از همين روست كه دوست داشتن داراي كميت است يعني هرچه روح نزديكتر به روح مقابل باشد اين حس بالا تر است . و چه زيبا و احترام برانگيز است اين حس . دوست داشتن چون از روح بر مي آيد فنا ناپذير است ، شما حتي در اوج نفرت هم باز دوست خواهيد داشت .

 

دروغ :

دروغ يعني فرار ؛ فرار از خطري فرزي . دروغ يعني ترس از يافتن ، از پيدايش درك و فهم . دروغ يعني فرار روح از تمامي خصوصيات . عواطف .

 

حسرت :

يعني حسرت !!!! يعني فرار از سرنوشت ،‌يعني بهانه سازي براي رد اصل سرنوشت . پس بايد دانست حسرت خوردن براي چيزي كه نزد تو نيست اشتباهيست بزرگ . پس حسرت آن را مخور كه در جاي ديگري غير از جاي فعلي نيستي چون خود نخواسته اي كه اينجا باشي و اگر مي خواستي اينجا باشي حال اينجا نيز نبودي . سرنوشت تغيير ناپذير است اگر قرار باشد در اين لحظه چشم فروبندي از اين جهان يا اگر قرار باشد اتفاقي در زندگي براي تو افتد با هيچ تدبيري نخواهي توانست آن را برگرداني

 

مرگ :

يعني تولدي شيرين براي روح نه جسم ، يعني دل كندن از تمام زشتها و زيباهاي زندگي . يعني راحتي روح ، آزادي مطلق ، حضور و خالي شدم انديشه از افكار تكراري زندگي . يعني فارغ شدن از عشق پوچ و دروغ و حسرت . يعني معني پيدا كردن دوست داشتن و دلدادگي

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   |