تبليغاتX
ققنوس



 

یا لطیف

شب را
تا صبح

مهمان کوچه های بارانی خواهم بود

و برگ برگ دفتر
غمگينم را
در باران خواهد شست

آنگاه شعر تازه ام را

که شعر
شعر هايم خواهد بود
با دست های شاعرانه تو

بر دفتری که خا
ليست
خواهم نوشت
...
ای نام تو تغزل ديرينم در باران
!!
يک شب
هوای گريه
يک شب هوای فرياد

امشب دلم هوای تو کرده است
.....

 

دوست دار دوستیهای شما علی

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله  را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو
نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
«محبوبه های شب» هم باشند.
نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار ، عاشق تو نباشم
نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد......

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

دل زود باورم را به كرشمه اي ربودي
چو نياز ما فزون شد تو بناز خود فزودي
به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما
من و دل همان كه بوديم و تو آن نه اي كه بودي
من از آن كشم ندامت كه ترا نيازمودم
تو چرا ز من گريزي كه وفايم آزمودي
ز درون بود خروشم ولي از لب خموشم
نه حكايتي شنيدي نه شكايتي شنودي
چمن از تو خرم اي اشك روان كه جويباري
خجل از تو چشمه اي چشم رهي كه زنده رودي

 

دوست دار دوستیهای شما علی

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي ، نه غمگساري
نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري
دل من ! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري
نرسيد آن ماهي كه به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري
سحرم كشيده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ دير نگشايدت كناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

مردم از درد و نمي آيي به بالينم هنوز
مرگ خود ميبينم و رويت نمي بينم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنايان از سرم
شمع را نازم كه مي گريد به بالينم هنوز
آرزو مرد و جواني رفت و عشق از دل گريخت
غم نمي گردد جدا از جان مسكينم هنوز
روزگاري پا كشيد آن تازه گل از دامنم
گل بدامن ميفشاند اشك خونينم هنوز
گر چه سر تا پاي من مشت غباري بيش نيست
در هوايش چون نسيم از پاي ننشينم هنوز
سيمگون شد موي و غفلت همچنان بر جاي ماند
صبحدم خنديد و من در خواب نوشينم هنوز
خصم را از ساده لوحي دوست پندارم رهي
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بينم هنوز

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

دل غمدیده ما درجهان غمخوار هم دارد
برای راز دل، دل محرم اسرار هم دارد
سخن بسیار دارد دل ز جور روزگار اما
اگر گوید سخن داند ضرر بسیار هم دارد
نمی گویم به غیر حق بعالم گرچه می دانم
که گوش از بهر بشنیدن در و دیوار هم دارد
سر سبزم زبان سرخ آخر میدهد بر باد
چرا چون حرف حق گفتن طناب دار هم دارد
هنوز ای مدعی اندر فراز دار درعالم
علی درمکتب خود میثم تمار هم دارد
بجای نوش دائم میزنی نیش ونمی دانی
که این راه و روش را عقرب جرار هم دارد
مکن ظلم و ستم ظالم بترس از آه مظلومان
که صبح روشن هر فرد شام تار هم دارد
به گرد هیچ بهرهیچ درعالم مپیچ ای هیچ
که این پیچیدگی را در طبیعت مارهم دارد
غنی حق ضعیفان را به غارت می برد اما
نمی داند جهان یک خالق جبار هم دارد
بترس از آتش قهر خدا کز بهر ما ایزد
اگر دارد بهشت و آب کوثر نارهم دارد
گنه کارم من ژولیده یارب خود تومی دانی
که گل باآنهمه حسن ولطافت خارهم دارد

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

... من گذرگاهم
با همه غم هاي دنيا آشنايم
دردها و دغدغه هاي نهان را آينه ام
صيد من ، پنهان ترين جنبش
با دل من كوفته نبض هزار انسان خوف انديش
اضطراب قوم را از چشم هاشان مي شناسم
با درنگ لحظه هاشان آشنايم
دست مرموزي كه خاك خاطر هر زنده را آرام
با درشت انگشت هاي هرزه كاويده است
بر دل بي تاب من هم پنجه ساييده است
سوسوي چشمي كه از ژرفاي تاريكي
گونه ها را نور سرد خوف پاشيده است
بر دهان باز و چشم وحشت من نيز خنديده است
با همه غم هاي دنيا آشنايم
آينه ام بردگان رهسپار دور را تا پاي ديوار بلند كار
سنگ خاموش گذرگاهم
بازگوي گفتگو هاي نهانم
ابر حيرانم
ديده ي اميد ها را در پي خود مي كشانم
رنگ هر انديشه را رنگين كمانم

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

 

همچو ني مي نالم از سوداي دل
آتشي در سينه دارم جاي دل
من كه با هر داغ پيدا ساختم
سوختم از داغ نا پيداي دل
همچو موجم يك نفس آرام نيست
بسكه طوفان زا بود درياي دل
دل اگر از من گريزد واي من
غم اگر از دل گريزد واي دل
ما ز رسوايي بلند آوازه ايم
نامور شد هر كه شد رسواي دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والاي دل
گنج منعم خرمن سيم و زر است
گنج عاشق گوهر يكتاي دل
در ميان اشك نوميدي رهي
خندم از اميدواريهاي دل

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



                                    يا لطيف

 

 

بردي از يادم
دادي بر بادم
با يادت شادم
دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم
دل به تو دادم، فتادم به بند
اي گل بر اشك خونينم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پيمان، كه از آن لب خندان
بشنيدم و هرگز، خبري نشد از آن
كي آيي به برم، اي شمع سحرم
در بزمم نفسي، بنشين تاج سرم
تا از جان گذرم
پا به سرم نه، جان به تنم ده
چون به سر آمد، عمر بي ثمرم
نشسته بر دل غبار غم، زان كه من در ديار غم
گشته ام غمگسار غم
اميد اهل وفا تويي، رفته راه خطا تويي
آفت جان ما تويي
بردي از يادم
دادي بر بادم
با يادت شادم
دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم

 

 

دوست دار دوستيهاي شما علي

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

                                 یا لطیف

 

 

چشم گريان تو نازم ، حال ديگرگون ببين
گريهء ليلي کنار بستر مجنون ببين

بر نتابد اين دل نازک غم هجران دوست
يارب اين صبر کم و آن محنت افزون ببين

مانده ام با آب چشم و آتش دل ، ساقيا
چارهء کار مرا در آب آتشگون ببين

رشکت آمد ناز و نوش گل در آغوش بهار
اي گشوده دست يغماي خزان ، اکنون ببين

سايه ! ديگر کار چشم و دل گذشت از اشک و آه
تيغ هجران است اينجا ، موج موج خون ببين


دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

                                                   يا لطيف

 

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

 

 

دوست دار دوستیهای شما علی 


+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

 

علي اسفندياري كه بعدها نام «نيما يوشيج» را بر خود گذاشت در 21 آبان 1276 شمسي در «يوش» - دهي از بخش نور در شهر آمل- زاده شد. وي پسر بزرگ ابراهيم نوري مردي شجاع از افراد دودمان‌هاي قديمي شمال ايران بود. وي در زندگي‌نامه‌ي خود نوشته ، زندگي بدوي من در بين شبانان و ايلخي‌بانان گذشت كه به هواي چراگاه به نقاط دور ييلاق قشلاق مي‌كردند وشب‌ها بالاي كوه‌ها ساعت‌هاي طولاني دور هم جمع مي‌شدند . از تمام دوره‌ي بچگي خود من به جز زد و خوردهاي وحشيانه و چيزهاي مربوط به زندگي كوچ‌نشيني و تفريحات ساده‌ي آنها در آرامش يكنواخت و كور و بي‌خبر از همه جا چيزي به خاطر ندارم. نيما در دنباله زندگي‌نامه خود مي‌افزايد : در همان دهكده كه من متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفتم . او مرا در كوچه دنبال مي‌كرد و به باد شكنجه مي‌گرفت ، پاهاي نازك مرا به درخت‌هاي ريشه و گزنه‌دار مي‌بست و با تركه مي‌زد و مرا به ازبر كردن نامه‌هايي كه معمولا اهل خانواده‌ي دهاتي به هم مي نوشتند مي‌كرد.اما يك سال كه به شهر آمده بودم اقوام نزديك من مرا به همپاي برادر از خود كوچكترم «لادبن» به يك مدرسه كاتوليك واداشتند. چنانكه گذشت نيما تا 12 سالگي در «يوش» بود و بعد از آن به تهران آمد ، دوره‌ي دبستان را در مدرسه‌ي «حيات جاويد» گذراند. پدر علي شب‌ها به وي «سياق» مي‌آموخت و مادرش كه حكاياتي از «هفت پيكر» نظامي و غزلياتي از حافظ حفظ داشت را به وي مي‌آموخت. نيما در سپيده‌دم جواني به دختري دل باخت و اين دلباختگي طليعه‌ي حيات شاعرانه‌ي وي گشت . بعد از شكست در اين عشق به سوي زندگي خانوادگي شتافت و عاشق صفوراي چادرنشين شد و منظومه‌ي جاودانه « افسانه»‌ را پديد آورد. پدر نيما از ازدواج وي با صفورا راضي بود اما صفورا حاضر به آمدن به شهر نشد و ناگزير از هم جدا شدند و دومين شكست او را از پاي درآورد. نيما بعد از فراغت از تحصيل در مدرسه‌ي سن لويي به كار در وزارت دارايي پرداخت اما بعد از مدتي از اين كار دست كشيد. نيما در نتيجه‌ي آشنايي با زبان فرانسه با ادبيات اروپايي آشنا شد و ابتكار و نو‌آفريني را از اين رهگذر كسب كرد و به عنوان يكي از پايه‌هاي رهبري سبك نوين قرار گرفت. اشعار نخستين وي با اينكه در قالب اوزان عروضي ساخته شده است از مضامين نو و تخيلات شاعرانه برخوردار است كه در زمان خود موجب تحولي در شعر گرديد. نيما در آثار بعدي خود اوزان عروضي شعر را مي‌شكند و شعرش را در چارچوپ وزن و قافيه آزاد مي‌سازد و راهي تازه در شعر مي‌آفريند كه به سبك نيمايي مشهور مي‌شود. نيما يوشيج در سال 1328 در روابط عمومي و اداره تبليغات وزارت فرهنگ و هنر مشغول به كار شد. نيما در زمستان سال 1338 و در ششم دي ماه به بيماري ذات‌الريه مبتلا و در سن 64 سالگي در تجريش تهران از دنيا رفت. از آثار نيما مي‌توان به مجموعه شعر«قصه رنگ پريده» ، «خون سرد» ،‌«مطبعه‌ي سعادت»‌‌، «فريادها» ،‌«مرقد آقا» ، «كلاله‌هاي خاور» ، «ناقوس» ، «مانلي»‌، «افسانه»‌،« مرواريد» ، «اميركبير» ، مجموعه نامه‌هايي با عنوان «كشتي و طوفان» ، «قلم‌انداز»، «حكايات و خانواده سرباز» ، مجموعه نامه‌هاي «ستاره‌اي از زمين»‌ ،‌ داستان «توكايي در قفس» ، «آهو و پرنده‌ها»‌،‌ « حرف‌ةاي همسايه » ، «شعر من» ، مجموعه نامه‌هاي «دنيا خانه من است»‌ ،‌« آب در خوابگه مورچگان » ، «عنكبوت» ، « كندوهاي شبانه » ،« شهر صبح شهر شب»‌ و دو سفرنامه و ... اشاره كرد

 

دوست دار دوستیهای شما علی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يا لطيف

قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام ! ...

******

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولى دل به پائيز نسپرده ايم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه ى دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم
گواهى بخواهيد، اينك گواه
همين زخم هايى كه نشمرده ايم!
دلى سر بلند و سرى سر به زير
از اين دست عمرى به سر برده ايم.

 

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

يا لطيف

 

يا علي رفتم بقيع اما چه سود

هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود

يا علي قبر پرستويت كجاست ؟

آن گل صد برگ خوش بويت كجاست ؟

هرچه باشد من نمك پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش كرده ام

حج من بي فاطمه بي حاصل است

فاطمه حلال صدها مشكل است

من طواف سنگ كردم دل كجاست ؟

راه پيمودم پس منزل كجاست ؟

 

كعبه بي فاطمه مشتي گل است

 

قبر زهرا كعبه اهل دل است

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

 

 

يا لطيف

 

جـــــــواني شمع ره كردم كه جـــــويم زندگاني را

 

نجسـتــــــم زندگانــــي را و گم كردم جـــــواني را

 

كنــــــون با  بار پيــري آرزومنـــــدم  كه برگردم

 

بــه دنبال جــــواني  كــــوره  راه  زنـدگانـــي  را

 

بــه ياد يار ديــرين  كاروان  گــم كــــرده را مانم

 

كه شـــب در خــواب بيند هم رهان  كاروانــي را

 

بهــــاري بود و ما را هم شبابــي و شكر خوابي

 

چــــه غفلـت داشتيم اي گل شبيخون جوانـي  را

 

چه بيــداري تلخـــي بود از خواب خوش مستـي

 

كه  در كامــــم به زهر آلود شـــهد شادماني  را

 

سخـــــن  با من نمـــيگويــي الا  اي همزبان دل

 

خدا يا  با  كــه گــويم  شكوه ي بـي همزباني را

 

نسيم زلف جانان كو ؟ كه چون برگ خزان ديده

 

بــه  پاي سرو خــــود دارم هـواي جانفشاني را

 

بــه چشم آسمانـــي گردشـي  داري بلاي جـــان

 

خـــدا يا  بــر مــگردان اين بــلاي آسمانـــي را

 

نميـــري شهريار از شعر شيريــن روان گفتــن

 

كـــه از آب بقا جــــوئيد عــــمر جــــاوداني  را

 

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

يا لطيف

 

سلام دوستان گلم شعري از اشعار شهريار رو براي شما و به سفارش ليلاي عزيز در اينجا مي نويسم اميدوارم مورد پسند شما عزيزان قرار بگيره :

 

 

مايه ي حــُسن  ندارم  كــه  به بازار من آيــي     

         

جان  فـروش سر راهم  كه  خـريــدار من آيــي

 

اي غزالـــي  كـه  گرفتــار كمنــد تو شدم باش             

 

 تا  بـه  دام  غـــزل افتـي  و گرفــــتار من آيــي

 

گلــشن طبع  من آراستـــه از لالـه و نسـريــن             

 

همه  در حسرتم اي گل كه  به  گلزار من آيــي

 

سپـر صلح  و صفــا دارم  و شمــشير محبــت              

 

با  تو آن  پنجــه نبينم  كـه  به پيـكار من آيــي

 

صـيـد  را شرط  نباشـد همـــه  در دام كشيـدن              

 

به  كمــند  تو  فــتادم  كـه  نگــهـدار من آيـــي

 

نسـخه شعر تر آرم  به  شفــا خانـه ي لعــــلت             

 

كه  به  يك  خنـــده دواي دل  بيـــمار من آيـــي

 

روزروشن به خودازعشق توكردم چوشب تار 

 

به اميدي كه  تو هم  شمــع  شب تار من آيـــي

 

گفتــمش  نيشكـــر شعـــر از آن پرورم از اشك            

 

كه تواي طوطي خوش لهجه شكر خوارمن آيي

 

گفت اگـر لب بگشــايم تو بدان  طبـع گــهر بار             

 

شــــهريـــارا خــجل از شـِـكر بار مــن آيــــــي

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يالطيف

 

بايد عاشق شد و خواند :
(( بايد انديشه کنان پنجره را بست و نشست ))
پشت ديوار کسي مي گذرد
مي خواند :
(( بايد عاشق شد و رفت
چه بيابانهايي در پيش است ! ))
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد :
(( چه بيابانهايي ! بايد رفت
بايد از کوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حکايتها دل مي سپرند . ))
پشت ديوار کسي درياواري بيدار
به زنان مي نگريست :
(( چه زناني که در آرامش رود ،
باد را مي نوشند !
و براي تو - براي تو و باد -
آب هايي ديگر در گذرست . ))
بايد اين ساعت - انديشه کنان مي گويم -
رفت و از ساعت ديواري ، پرسيد و شنيد .
و شب و ساعت ديواري و ماه
به تو انديشه کنان مي گويند :
(( بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست ! ))
پشت ديوار کسي مي گذرد ،
مي خواند :
(( بايد عاشق شد و رفت
بادها در گذرند . ))


دوست دار دوستیهای شما علی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يالطيف

 

شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشایی

من همه جا پی تو گشته ام
از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام

تو ای پری کجایی
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشایی

دل من سر گشته تو
نفسم آغشته تو
به باغ رویاها چو گلت بویم
بر آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی؟!

در این شب یلدا ز پی ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی ؟!

مه و ستاره درد من می داند
که همچو من پی تو سرگرداند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان چشم من هویدا شو

تو ای پری کجایی
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشایی

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

يا لطيف

 

ابري رسيد و آسمانم از تو پر شد
باراني آمد ، آبدانم از تو پر شد

نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشك
اول دلم پس ديدگانم از تو پر شد

جان جوان بودي تو و چندان دميدي
تا قلبت بخت جوانم از تو پر شد

خون نيستي تا در تن ميرنده گنجي
جاني توو من جاودانم از تو پر شد

چون شيشه مي گرداند عشق ، از روز اول
تا روز آخر ، استكانم از تو پر شد

در باغ خواهش هاي تن روييدي اما
آنقدر باليدي كه جانم از تو پر شد

پيش گل سرخ تو ،‌برگ زرد من كيست ؟
آه اي بهاري كه خزانم از تو پر شد

با هر چه و هر كس تو را تكرار كردم
تا فصل فصل داستانم از تو پر شد

آيينه ها در پيش خورشيدت نشاندم
و آنقدر ماندم تا جهانم از تو پر شد


دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

يا لطيف

 

بگذار دنيا
در هوس‌های تند نفرت و کام
بميرد
من با نفس‌های تو
بيدار می‌شوم ...
از صدف درآمدی ديروز
و حالا بر کف دست من
پرواز را دل دل می‌کنی!
گفتم؟
پيش از تو
هيچ مرواريدی پروانه نشد ...

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

يا لطيف

 

هنگام باران ...
اگر من را‌ كني راهي به مجنون خانه دل‌ها
نخواهم رفت مجنون خانه ، من مستم
شوم راهي به سوي ساقي و مي خانه دل‌ها
تو گر خواهي شوي راهي
به راه ديگري رو جان
كه من در انتظارت سال‌ها شب را سحر كردم
سحر آمد سپيده بر دميد و صبح روشن شد
نمازم را به ياد تو ز بركردم
ز بحر بيكران عشق مجنون هم گذر كردم
از آن دنيا به اين دنيا سفر كردم
به هر سو چون صدايي مي‌شنيدم
زان صدا گوش دلم را هم خبركردم
كوير دل چو ماند سال‌ها
در انتظار قطره‌اي باران
و من هنگام باران چون رسيد
از خيسي عشقت حذر كردم
بدين سان جان خود را سال‌ها
منزلگه داغ و شرر كردم
به آن اميد آمد بار ديگر وقت باران و
همه دلدادگان را من خبركردم

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يا لطيف

 

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا
رهـــا، رهـــا من

                                   ز مــــن هر آنکــه او
دور، چـو دل به سينه نزديک
                                   به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا
من
                           
نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده
در سبويي
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا
من
                          
                                 ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در
آسمـــــان ابــــري
                                 دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با
من
                          
نبسته ام به کس  دل، نبســـــته کس به
من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من

 

 

دوست دار دوستيهاي شما علي

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

يا لطيف

 

 

توضيح شاعر : من همين چند وقت پيش يك خوابي ديدم ، بعد از بيدار شدن ، عين آن را نوشتم . اسمشو گذاشتم محكمه الهي ، چون رفتم به قيامت اين حرفها...

 

 

يه شب كه من حسابي خسته بودم

همينجوري چشمامو بسته بودم

سياهي چشام يه لحظه سر خورد

يكدفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب ديدم محشر كبري شده

محكمه   الهي  برپا  شده   

خدا نشسته ، مردم از مرد و زن

رديف رديف مقابلش وايسادن

چرتكه گذاشته و حساب مي كنه

به بنده هاش عتاب خطاب مي كنه

مي گه چرا اين همه لج مي كنيد

راهتون و بيخودي كج مي كنيد

آيه فرستادم كه آدم بشيد

با دلخوشي كنار هم جمع بشيد

دلهاي غم گرفته را شاد كنيد

با فكر تون دنيا را آباد كنيد

عقل دادم بريد تدبر كنيد

نه اينكه جاي عقلو كاه پر كنيد

من بهتون چقدر ماشا الله گفتم

نيافريده  بارك الله  گفتم   

من كه هواتون و هميشه داشتم

حتي يه لحظه گشنه تون نذاشتم

اما شما بازي نكرده باختيد

نشستيد و خداي جعلي ساختيد

هر كدام از شما خودش خدا شد

از ما و آيه هاي ما جدا شد

يه جو زمين و اين همه شلوغي

اين همه دين و مذهب دروغي

حقيقتاً شماها خيلي پستيد

خر نباشيد گاو و نمي پرستيد

از توي جمع يكي بلند شد ايستاد

بلند بلند هي صلوات فرستاد

 از اون قيافه هاي حق به جانب

هم از خودي شاكي هم از اجانب

گفت چرا هيچ كي روسري سرش نيست

پس چرا هيچ كي پيش همسرش نيست

چرا زن ها اينجوري بد لباسند

مرداي غيرتي كجا پلاسند

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن

يارو كنف شد ولي از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش مي چرخند نمي دونم چشه؟

آهان  مي خواد يواشكي جيم بشه

ديد يه كمي سرش شلوغه خدا

يواش يواش شد از جماعت جدا

با شكمي شبيه بشكه نفت

يه هو سرش رو پايين انداخت و رفت

قراول ها چند تا بهش ايست دادند

يارو وانستاد تا جلوش وايستادند

فوري در آورد واسشون چك كشيد

گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد

دلم براي حوري ها لك زده

دير برسم يكي ديگه تك زده

اگه نرم حوريه دلگير ميشه

ترو خدا بذار برم دير ميشه

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه خيلي كلان نشد نرم

گوشهاي يارو رو گرفت تو دستش

كشون كشون برد و يه جايي بستش

رشوه حاجي رو ضميمه كردند

توي جهنم اونو بيمه كردند

حاجيه داشت بلند بلند غر مي زد

داشت روي اعصابا تلنگر مي زد

خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي

يه خورده هم حبس نفس كن حاجي

اين همه آدم رو معطل نكن

بگير بشين اينقده كل كل نكن

يه عالمه نامه داريم نخونده

تازه  هنوز كرات ديگه مونده

نامه تو پر از كارهاي زشته

كي به تو گفته جات توي بهشته

بهشت جاي آدم هاي با حاله

ولت كنم بري بهشت ؟ محاله

يادته كه چقدر ريا مي كردي

بنده هاي ما را سياه مي كردي

تا يه نفر دور و برت مي ديدي

چقدر والضالين و مي كشيدي؟

اين همه كه روضه و نوحه خوندي

يه لقمه نون دست كسي رسوندي؟

خيال مي كردي ما حواسمون نيست؟

نظم و نظام هستي كشكي كشكيست؟

هر كاري كردي بچه ها نوشتن

مي خواي خودت برو ببين تو زونكن

خلاصه وقتي يارو فهميد اينه

بازم درست نمي تونست بشينه

كاسه صبرش يه دفعه سر مي رفت

تا فرصتي گير مي آورد در مي رفت

قيامته اينجا عجب جاييه

جون شما خيلي تماشاييه

از يه طرف كلي كشيش آوردند

كشون كشون همه رو پيش آوردند

گفتم اينا رو كه قطار كردند

بيچاره ها مگه چيكار كردند؟

ماموره گفت مي گم بهت من الان

مفسد في الارض كه مي گن همين هان

گفت كه اينا بهشت فروشي كردند

بي پدرا خدا رو جوشي كردند

بنام دين حسابي خوردن اينها

كفر خدا رو در آوردند اينها

بد جوري ژاندارك و اينا چزوندن

زنده توي آتش اونو سوزوندن

روي زمين خدايي پيشه كردند

خون گاليله را تو شيشه كردند

اگه بهش بگي كلاتو صاف كن

بهت مي گه بشين و اعتراف كن

هميشه در حال نظاره بودند

شما بگو اينا چيكاره بودند؟!

خيام اومد ، يه بطري هم تو دستش

رفت و يه گوشه اي گرفت نشستش

حاجي بلند شد با صداي محكم

گفت اين آقا بايد بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نكن

به اهل معرفت جسارت نكن

بگو چرا به خون اين هلاكي

اين كه نه مدعي داره نه شاكي

نه گرد و خاك كرده و نه هياهو

نه اربده كشيده و نه چاقو

نه مال اين نه مال اونو برده

فقط عرق خريده رفته خورده

آدم خوبيه هواشو داشتم

اينجا خودم براش شراب گذاشتم

يه هو شنيدم ايست خبردار دادند

نشسته ها بلند شدند وايستادند

حضرت اسرافيل از اون ور اومد

رفت روي چهارپايه و چندتا سور زد

ديدم دارن تخت روان ميارن

فرشته رو دوششون ميارن ..

مونده بودم كه اين كيه خدايا

تو محشر اين كارا چيه خدايا ..

فكر مي كنيد داخل اون تخت كي بود؟

الان ميگم يه لحظه ، اسم چي بود ؟

همون كه كارش عالي بود اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد

همون كه اين لامپها رو اختراع كرد

همون كه كارش عالي بود ، اون ديگه

بگيد بابا ، توماس اديسون ديگه

خدا بهش گفت ديگه پايين نيا

يه راست برو بهشت پيش انبيا

وقت رو تلف نكن توماس ، زود برو

به هر وسيله اي اگر بود برو

از روي پل نري يه وقت مي افتي

مي گم هوايي ببرند و مفتي

باز حاجي ساكت نتونست بشينه

گفت كه"مفهوم عدالت اينه؟"

توماس اديسون كه مسلمون نبود

اين بابا اهل دين و ايمون نبود

نه روضه رفت بود نه پاي منبر

نه شمر مي دونست چيه نه خنجر

يه ركعت هم نماز شب نخونده

با سيم ميم ها  شب رو به صبح رسونده

حرفاي يارو كه به اينجا رسيد

خدا يه آهي از ته دل كشيد

حضرت حق خودش رو جا به جا كرد

يه كم به اين حاجي نيگاه نيگاه كرد

از اون نگاه هاي عاقلاً در

صفيحه شو بايد بيارم اين ور

با اينكه خيلي خيلي خسته  هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب كله خرهايي هستيد

بابا عجب جونورايي هستيد...

شمر اگر بود آدولف هيتلر هم بود

خنجر اگر بود رو وور هم بود

حيفه كه آدم خودش و پير كنه

و سوزنش فقط يه جا گير كنه

مي گيد توماس من مسلمون نبود

اهل نماز و دين و ايمون نبود

اولاً از كجا مي گيد اين حرفو

در بياريد كله زير برفو

اون منو بهتر از شما شناخته

دليلش هم اين چيزايي كه ساخته

درسته گفتم عبادت كنيد

نگفته ام به خلق خدمت كنيد

توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده

دنيا رو هم كلي قشنگ كرده

من يه چراغ كه بيشتر نداشتم

اونم تو آسمونها كار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد

نمي دونيد چقدر كمك به من كرد..

تو دنيا هيشكي بي چراغ نبوده

يا اگرهم بوده تو باغ نبوده

خدا براي حاجي آتش افروخت

دروغ چرا يه كم براش دلم سوخت

طفلي تو باورش چه قصرها ساخته

اما به اينجا كه رسيده باخته

يكي مياد يه هاله ايي باهاشه

چقدر بهش مياد فرشته باشه

اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم

دهانشو آورد كنار گوشم

گفت تو كه كله ات پر قرمه سبزيست

وقتي نمي فهمي بپرسي بد نيست

اون كه نشسته يك مقام والاست

مترجمه ، رفيق حق تعالي است

خود خدا نيست ،نماينده شه

مورد اعتمادشه ، بنده شه

خداي لم يلد كه ديدني نيست

صداش با اين گوشا شنيدني نيست

شما زمينها همه اش همينيد

اونور ميزي را خدا مي بينيد!

همينجوري  مي خواست  بلند شه  نم نم

گفت كه پاشو بايد بري جهنم

وقتي ديدم منم گرفتار شدم

داد كشيدم يكدفعه بيدار شدم.

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يا لطيف

 

 

 

 

ديگر نمي خواهم تو را؟!

ديگر اگر گريان شوي

چون شاخه اي لرزان شوي

در اشك ها غلطان شوي

                                       ديگر نمي خواهم تو را

گر باز گردي از سفر

آسوده گردي هر گذر

شب را نخوابي تا سحر

                                       ديگر نمي خواهم تو را

گر باز هم يارم شوي

 شمع شب تارم شوي

شادان ز ديدارم شوي

                                       ديگر نمي خواهم تو را

گر محرم رازم شوي

شكسته چون سازم شوي

تنها گل نازم شوي

                                       ديگر نمي خواهم تو را

گر باز گردي از خطا

دنبالم آيي هر كجا

اي سنگدل اي بي وفا

                                       ديگر نمي خواهم تو را

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

يالطيف

 

آدمك ، آخر دنياست ، بخند

آدمك ، مرگ همين جاست ، بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دست خطي كه تو را عاشق كرد

شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند

فكر كن درد تو ارزشمند است

فكر كن گريه چه زيباست ، بخند

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فرداست ، بخند

راستي ، آنچه به يادت داديم

پر زدن نيست ، كه درجاست ، بخند

آدمك ، نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست ، بخند

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نيست ترا

رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست ترا                  

التفاتي به اسيران بلا نيست ترا

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا              

با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا

 

                                               فارغ از عاشق غمناك نمي بايد بود

                                               جان من اين همه بي باك نمي بايد بود

 

همچو گل چند به روي همه خندان باشي  

همره غير به گلگشته گلستان باشي

هر زمان با دگري دست و گريبان باشي   

زان بيانديش كه از كرده پشيمان باشي

جمع با جمع نباشند و پريشان باشي              

ياد حيراني ما آري و حيران باشي

 

                                                   ما نباشيم كه باشد كه جفاي تو كشد

                                                   با جفا سازد و صد جور براي تو كشد

 

شب به كاشانه ي اغيار نمي بايد بود                   

غير را شمع شب تار نمي بايد بود

همه جا با همه كس يار نمي بايد بود                          

يار اغيار دل آزار نمي بايد بود

تشنه ي خون من زار نمي بايد بود                     

تا به اين مرتبه خونخوار نمي بايد بود

 

                                                   من اگر كشته شوم باعث بدنامي تست

                                                   موجب شهرت بي باكي و خود كامي تست

 

ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد                   

جز تو كس در نظر خلق مرا زار نكرد

آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد           

هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد

اين ستمها دگري با من بيمار نكرد                    

هيچكس اين همه آزار من زار نكرد

 

                                                   گر ز آزردن من هست غرض مردن من

                                                   مردم ، آزار مكش از پي آزردن من

 

جان من سنگدلي دل به تو دادن غلط است              

بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است

چشم اميد به روي تو گشادن غلط است                      

روي پرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز كوي تو، ستادن غلط است              

جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است

 

                                                    تو نه آني كه غم عاشق زارت باشم

                                                   چون شود خاك بر آن خاك گذارت باشم

 

مدتي هست كه حيرانم و تدبيري نيست              

عاشق بي سر و سامانم و تدبيري نيست

از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست                   

خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست

از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست                     

چه توان كرد پشيمانم و تدبيري نيست

 

                                                  شرح درماندگي خود به كه اقرار كنم

                                                  عاجزم، چاره من چيست، چه تدبير كنم

 

نخل نوخيز گلستان جهان بسيار است                  

گل اين باغ بسي، سرو روان بسيار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است                  

ترك زرين كمر موي ميان بسيار است

با لب همچو شكر تنگ دهان بسيار است         

نه كه غير از تو جوانيست ، جوان بسيار است

 

                                                      ديگري اين همه بيداد به عاشق نكند

                                                      قصد آزردن ياران موافق نكند

 

مدتي شد كه در آزارم و ميداني تو                     

به كمند تو گرفتارم و ميداني تو

از غم عشق تو بيمارم و ميداني تو            

داغ عشق تو به جان دارم و ميداني تو

خون دل از مژه ميبارم و ميداني تو                    

از براي تو چنين زارم و ميداني تو

 

                                                          از زبان تو حديثي نشنودم هرگز

                                                          از تو شرمنده يك حرف نبودم هرگز

 

مكن آن نوع كه آزرده شوم از خويت               

دست بر دل نهم و پا بكشم از كويت

گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت                      

نكنم بار دگر ياد قد دلجويت

ديده پوشم ز تماشاي رخ نيكويت              

سخني گويم و شرمنده شوم از رويت

 

                                                       بشنو پند و نكن قصد دل آزرده خويش

                                                      ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش

 

چند صبح آيم و از خاك درت شام روم              

از سر كوي تو خودكام به ناكام روم

صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم                   

از پيت آيم و با من نشوي رام روم

دور دور از تو تيره سر انجام روم                       

نبود زهره كه همراه تو يك گام روم

 

                                               كس چرا اين همه سنگين دل و بد خو باشد

                                               جان من اين روشي نيست كه نيكو باشد

 

از چه با من نشوي يار، چه مي پرهيزي         

يار شو با من بيمار، چه مي پرهيزي

چيست مانع ز من زار، چه مي پرهيزي          

بگشا لعل شكر بار، چه مي پرهيزي

حرف زن اي بت خونخوار، چه مي پرهيزي  

نه حديثي كني اظهار، چه مي پرهيزي

 

                                                     كه ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

                                                     چين به ابرو زن و يكبار به ما حرف مزن

 

درد من كشته ي شمشير بلا ميداند             

سوز من سوخته ي داغ جفا ميداند

مسكنم ساكن صحراي فنا ميداند              

همه كس حال من بي سر و پا ميداند

پاكبازم همه كس طور مرا ميداند               

عاشق همچو منت نيست خدا ميداند

 

                                                     چاره ي من كن و مگذار كه بيچاره شوم

                                                     سر خود گيرم و از كوي تو آواره شوم

 

از سر كوي تو با ديده ي تر خواهم رفت      

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر ميكني از پيش نظر خواهم رفت     

گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

نه كه اينبار چو هر بار دگر خواهم رفت          

نيست باز آمدنم باز، اگر خواهم رفت

 

                                                           از جفاي تو من زار چو رفتم، رفتم

                                                           لطف كن لطف كه اينبار چو رفتم، رفتم

 

چند در كوي تو با خاك برابر باشم                    

چند پامال جفاي تو ستمگر باشم

چند پيش تو به قدر از همه كمتر باشم         

از تو چند اي بت بدكيش مكدر باشم

ميروم تا به سجود بت ديگر باشم              

باز اگر سجده كنم پيش تو كافر باشم

 

                                                       خود بگو كز تو ناز تغافل تا كي

                                                       طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا كي

 

سبزه ي دلمن نسرين ترا بنده شوم                

ابتداي خط مشكين ترا بنده شوم

چين بر ابرو زدن و كين ترا بنده شوم                    

گره ابروي پرچين ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمكين ترا بنده شوم                   

طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم

 

                                                           الله، الله، ز كه اين قاعده اندوخته اي

                                                           كيست استاد تو اينها ز كه آموخته اي

 

اينهمه جور كه من از پي هم ميبينم              

زود خود را به سر كوي عدم ميبينم

ديگران راحت و من اينهمه غم ميبينم         

همه كس خرم و من درد و الم ميبينم

لطف بسيار طمع دارم و كم ميبينم                 

هستم آزرده و بسيار ستم ميبينم

 

                                                            خرده بر حرف درشت من آزرده نگير

                                                            حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگير

 

آنچنان باش كه من از تو شكايت نكنم              

از تو قطع طمع لطف و عنايت نكنم

پيش مردم ز جفاي تو حكايت نكنم                  

همه جا قصه ي درد تو روايت نكنم

ديگر اين قصه ي بي حد و نهايت نكنم     

خويش را شهره ي هر شهر و ولايت نكنم

 

                                               خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است

                                               سوي تو گوشه ي چشمي ز تو گاهي سهل است

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب .

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آورند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند :

« دور باید شد

دور

مرد آن شهر اساطیر نداشت .

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ آیینه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی مشعلی را ننمود

دور باید شد دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست »

همچنان خواهم خواند

همچنان خواهم راند

پشت دریا ها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرد

دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله . به یک خواب لطیف

خاک موسیقس احساس ترا می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریاها شهری است

که در آن وسهت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریاها شهری است !

قایقی باید ساخت .

 

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

 

صدای پای آب

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي
مادري دارم، بهتر از برگ درخت
دوستاني، بهتر از آب روان

و خدايي كه در اين نزديكي است
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب، روي قانون گياه

من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه، مهرم نور
دشت سجادة من
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتي مي خانم
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدستة سرو
من نمازم را، پي «تكبيره الاحرام» علف مي خوانم
پي «قد قامت» موج

كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زير اقاقي هاست
كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر

«حجرالاسود» من روشني باغچه است

اهل كاشانم
پيشه ام نقاشي است
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود
چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم
پرده ام بي جان است
خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك «سيلك»
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي
پدرم پشت زمان ها مرده است
پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد
پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟ ...

 

 

 


 

كفش‌هایم كو،
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
ومنوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه‌ها
می‌گذرد
و نسیمی خنك از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد
بوی هجرت می‌آید
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست
صبح خواهد شد
و به این كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد
باید امشب بروم
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد
هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یك ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
– دختر بالغ همسایه – پای كمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند
چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
(مثلاً شاعره‌ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی در شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهایی من
جا دارد، بردارم،
و به سمتی بروم
كه درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می‌خواند
یك نفر باز صدا شد: سهراب!
كفش‌هایم كو؟

 

دوست دار دوستیهای شما علی 


+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

 

پشيماني


دل زود باورم را به كرشمه اي ربودي
چو نياز ما فزون شد تو بناز خود فزودي
به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما
من و دل همان كه بوديم و تو آن نه اي كه بودي
من از آن كشم ندامت كه ترا نيازمودم
تو چرا ز من گريزي كه وفايم آزمودي
ز درون بود خروشم ولي از لب خموشم
نه حكايتي شنيدي نه شكايتي شنودي
چمن از تو خرم اي اشك روان كه جويباري
خجل از تو چشمه اي چشم رهي كه زنده رودي

 

 

پاس دوستی


بهر هر ياری كه جان دادم به پاس دوستی
دشمنی ها كرد با من ، در لباس دوستی
كوه پا بر جا گمان مي كردمش ، دردا كه بود
از حبابی سست بنيان تر ، اساس دوستی
بس كه رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بيم دشمنی ، دارد هراس دوستی
جان فدا كرديم و ياران قدر ما نشناختند
كور بادا ، ديده حق ناشناس دوستی
دشمن خويشی رهی ، كز دوستداران دوروی
دشمنی بينی و خاموشی به پاس دوستی

 

 

رسواي دل


همچو ني مي نالم از سوداي دل
آتشي در سينه دارم جاي دل
من كه با هر داغ پيدا ساختم
سوختم از داغ نا پيداي دل
همچو موجم يك نفس آرام نيست
بسكه طوفان زا بود درياي دل
دل اگر از من گريزد واي من
غم اگر از دل گريزد واي دل
ما ز رسوايي بلند آوازه ايم
نامور شد هر كه شد رسواي دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والاي دل
گنج منعم خرمن سيم و زر است
گنج عاشق گوهر يكتاي دل
در ميان اشك نوميدي رهي
خندم از اميدواريهاي دل

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

 

 

محمد حسن رهي معيري متخلص به رهي مدتي پس از وفات پدر خود محمد حسن خان معيري که در کار ديواني بود به هنر و شعر توجه و علاقه تمام داشت؛ در تاريخ دهم ارديبهشت 1288 خورشيدي در اواخر حکومت احمد شاه قاجار ديده به جهان گشود. رهي دوران کودکي خويش را در دامان مادر که نقش پدر را نيز بر عهده داشت رشد کرد؛ او که آموزشهاي مقدماتي و آشنايي ابتدايي با هنر را از مادر آموخته بود و تلمذ کرده بود به مدرسه رفت و ضمن تحصيل، موسيقي و نقاشي را که پيش از اين زمينه هاي آنها از جانب مادر در او فراهم شده بود، فرا گرفت. او از همان دوران نوجواني دل به شعر و سرود سپرد؛ و علاقه وافري نسبت به اشعار شعراي متقدم ايران چون سعدي، حافظ، ملاي روم و عراقي پيدا کرد. رهي پس از پايان تحصيلات دبيرستاني به استخدام دولت درآمد و در مشاغل چندي انجام وظيفه کرد. او در دهه 20 از اوايل شعر و ترانه سرايي خود به انجمن ادبي حکيم نظامي که جلسات و نشست هاي آن با حضور مديريت مرحوم وحيد دستگردي، مدير مجله ارمغان که انتشارات آن تا سال 1350 ادامه داشت، تشکيل ميشد، رفت و آمد مي کرد و بعدها از اعضاي سخت کوش و فعال آن انجمن گرديد. رهي که اشعار و ترانه هايش در بيشتر جرايد و مجلات آن ايام چاپ و منتشر مي شد، مورد توجه آهنگسازان و نوازندگان و خوانندگان پر آوازه دهه بيست و سالهاي بعد قرار گرفت، که در نتيجه آقايان زنده ياد مرتضي محجوبي، علينقي وزيري و روح الله خالقي و عده ديگري از مصنفين روي ترانه هاي او آهنگهايي خلق و اجرا کردند. که اين امر بر آوازه و شهرت او افزود و ترانه هاي او که بر صفحه ضبط شده بود، نام او را به آنسوي مرزهاي افغانستان، تاجيکستان و هندوستان برد. شعر و ترانه خزان که با صداي زنده ياد جواد بديع زاده خوانده شده بود، بر روي صفحه ضبط و پخش گرديد. رهي در سالهاي دهه سي که چون دستي قوي در نوشتن نظم طنز و فکاهيات نيز داشت، اشعار طنزآلود و پر نيش و نوش انتقادي سياسي و اجتماعي خود را با نامها و امضاهاي راغچه و شاه پريون و چند اسم مستعار ديگر در روزنامه هاي توفيق و بابا شمل و ساير جرايد به مناسبت ها و ضرورتهاي مختلف چاپ و منتشر مي کرد که مورد توجه و استقبال روزنامه ها و طنز پردازان معاصر و مردم قرار گرفت. رهي در سال 1336 خورشيدي در معيت جمعي از اديبان و صاحبان جرايد به ترکيه دعوت شد که مدت يک ماه در آن کشور بود. در سال 1337 به دعوت اتحاد جماهير شوروي براي شرکت در جشن چهلمين سالگرد انقلاب سوسياليستي اکتبر به آن کشور رفت. در سال 1338 به ايتاليا و فرانسه رفت و مدت زماني در آنجا اقامت نمود. در مهرماه 1341 به دعوت حکومت وقت افغانستان براي شرکت در نهصدمين سال وفات خواجه عبدالله انصاري به کابل عزيمت کرد؛ او مجدداً در سال 1346 که آخرين سفر فرهنگي و هنري او بود، براي شرکت در جشن سالگرد افغانستان به آنجا رفت و مورد استقبال دکتر محمد خليلي و جمعي ديگر قرار گرفت. او در سال 1346 به سرطان مبتلا شد و براي مداوا به لندن رفت، اما مداوا مؤثر واقع نشد و در 24 آبان ماه 1347 خورشيدي از دنيا رفت. مردم پيکرش را که در مسجد سپهسالار به امانت نهاده شده بود، طي مراسم باشکوهي به گورستان ظهير الدوله تجريش مشايعت کردند و در آنجا به خاک سپرده شد.

 

 دوست دار دوستیهای شما علی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

 

از دوست داشتن


امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

 

 

 

اي ستاره ها


اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد


آري اين منم كه در دل سكوت شب
نامه هاي عاشقانه پاره ميكنم
اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره ميكنم


با دلي كه بويي از وفا نبرده است
جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است


اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟


جام باده سر نگون و بسترم تهي
سر نهاده ام به روي نامه هاي او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشاني از وفاي او


اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو رويي و جفاي ساكنان خاك
كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك


من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زين سپس به عاشقان با وفا كنم


اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزني بسوي اين جهان گشاده ايد


رفته است و مهرش از دلم نميرود
اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟
اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها ...
پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟

دوست دار دوستیهای شما علی  

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

 

درد واره ها ...

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهء سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های سادهء سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خستهء غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجاست ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سر نوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد رنگ و بوی غنچهء دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازهء مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم ؟
درد حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

 

 

از آن باده ندانم چون فنايم
از آن بي‌جا نمي‌دانم کجايم

زماني قعر دريايي درافتم
دمي ديگر چو خورشيدي برآيم

زماني از من آبستن جهاني
زماني چون جهان خلقي بزايم

چو طوطي جان شکر خايد به ناگه
شوم سرمست و طوطي را بخايم

به جايي درنگ نجيدم به عالم
بجز آن يار بي‌جا را نشايم

منم آن رند مست سخت شيدا
ميان جمله رندان‌ هاي هايم

مرا گويي چرا با خود نيايي
تو بنما خود که تا با خود بيايم

مرا سايه هما چندان نوازد
که گويي سايه او شد من همايم

بديدم حسن را سرمست مي گفت
بلايم من بلايم من بلايم

جوابش آمد از هر سو ز صد جان
ترايم من ترايم من ترايم

تو آن نوري که با موسي همي‌گفت
خدايم من خدايم من خدايم

بگفتم شمس تبريزي کيي گفت
شمايم من شمايم من شمايم

 

دوست دار دوستیهای شما علی


+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

 

قائم موشك

آه...مادرم...تاج سرم...

يادته گفتم:
... مامانم... مامانم... چشم ميذاري من قايم بشم؟...
مامانم.. تا ده بشماريا... بعد بيا و پيدام كن
قول ميدم كه توي بالكن اتاق پشتي نرم ؛
مي دونم نرده نداره،
دلت هري مي ريزه اگه من اونجا باشم...
مامانم...

...مامانم... مامانم...
بيا ديگه...ماماني...
ماماني من قايم شدم ؛ پيدا شدم ؛
بزرگ شدم ؛ آقا شدم ؛
پير شدم...
چشماتو باز كن مامانم
مامانم چشماتو... وا كن مامانم...

الان سي ساله كه چشم گذاشتي و من قايم شدم
من هنوزم از حقيقت مرگت قايم شدم...

ببين كه توي اتاق پشتي نميرم
ببين كه پسرت ، قند عسلت...
ديگه نمي خواي نازم كني؟
اگه مريض شدم... شيربرنج دهنم كني؟
ماماني... ماماني... من سردمه!...
نمي خواي ديگه بافتني تنم كني؟...ماماني...
مامانم... مامانم...

آه...مادرم...تاج سرم...
ديگه وقتشه...
مي خوام... بيام پيشت!
مي خوام... چشم بزارم!
مي خوام... تا ده بشمارم...
يك ؛ دو ؛ سه ؛ چهار؛ پنج ؛ شش ؛ هفت.....

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

 

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت
مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد
گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان
چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم
تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

 

عاشقانه‌های ناب را
برای کسی می‌سرايند
که شعله‌ی اميد
در چراغ انتظار
پِت پِت کند
و فانوس راه
خاموش و آويخته باشد
به ديوار

من اما
برای تو
کلمه کم می‌آورم
بانوی من!
شعر بلد نيستم
وقتی آمدی
با چشم‌هام می‌گويم
...
عاشقانه‌های ناب را
برای آدمی می‌خوانند
تا از رنگ کلمات
خود را بيارايد
و زيباترين لباس‌هاش را
برای معشوق به تن کند
من اما
لباسی به تنت نمی‌گذارم
...
عاشقانه‌های ناب را
برای زنی می‌گويند
که با عطر کلمات
شبی
دل‌آرام شود
من اما
قرار ندارم
شبی آرام برای تو بسازم ...

 

دوست دار دوستیهای شما علی 

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يالطيف

 

 


در قزوين متولد شد. پدرش هادى وكيلى بود. او موسيقيدان، خواننده، شاعر و مسلط به رديف موسيقي ايران بود. عارف بيوگرافيش را در يك كتاب نوشته است كه اشعار تصنيف هايش را نيز مي توان در اين كتاب يافت. اساتيدش صادق خرازى و ميرزا حسن واعظ بودند. تصنيف هاى او توسط قمرالملوك وزيرى و مرتضى نى داوود و ديگران اجرا شده و همچنان اجرا مي شوند. تصنيف هاي عارف اغلب سياسي، اجتماعي هستند كه با اشعار و ملودي هاي بسيار زيبا كه ساخته خودش بود، وي را در زمره بهترين سازندگان تصنيف در موسيقي ايران قرار مي دهد و مي توان گفت تصنيفهاى او به يادماندنى ترين تصنيفها در موسيقى كلاسيك ايرانى هستند. تصنيفهاى او توسط درويش خان در تفليس هم اجرا شد. او بسيار مرد آزاديخواهى بود و اين خصلت در اشعارش هويداست. عارف در طول فعاليتش در زمينه ساخت تصنيف، بيست و نه تصنيف ساخت. عارف در اواخر عمرش با تعدادي از موسيقي دان هاي ايران اختلاف عقيده پيدا كرد كه درويش خان و علي نقي وزيري از جمله اين افراد بودند. او نامه اى به علينقى وزيرى نوشت و در آن نامه به شدت از وي انتقاد كرد. تصنيف هاي عارف در بسيارى از كتابها نوشته شده است، از جمله كتاب تصنيف هاي عارف، نوشته ارشد تهماسبي و بخش تصانيف كتاب رديف آوازي دوامي به روايت فرامرز پايور.

 

اين شاعر ارجمند و دوستدار ايران‌زمين، شعر زيبايي دارد كه در وصف اشوزرتشت سروده است.

 

زرتشت :

 

به‌نام آن‌كه در شانش كتاب است
چــراغ راه ديـنــش آفتــاب اســت
مـــهيـــن دســتور دربــار خـدايـي
شــــــرف بخــش نـــژاد آريــــايـي
دوتا گــــرديده چـــرخ پيـر را پشت
پي پـــوزش بـه پيـش نام زرتشـت
بــه زيــر سـايـه نـامــش تــوانـــي
رسـيد از نــو بـه دور باســتانــــي
ز هــاتف بشــنود هر كس پيامش
چو عـارف جان كند قربـان نامــش
شـفق چون سر زند هر بامـدادش
پي تـــعظيم خـور، شــادم بيـادش
چومن‌ گر‌دوست‌داري‌كشور‌خويش
ستايــش بايــدت پيـغمبر خويــش
بــه ايمــــاني ره بيــگانــه جويــي
رها كن، تا بــه كي بــي آبـــرويي
به قرن بيـست گـــــر در بنــد آيي
همان به، ديـن بـــهدينان گـــرايي
به‌چشم عقل، آن‌دين‌را فروغ‌است
كه خود بنيـان كن ديـو دورغ است
چون دين كردارش و گـفتـار و پندار
نـكو شـد بـهـتر از يـك ديــن پــندار
در آتشـــكده دل بر تــــو بــاز است
درآ كاين خانه سـوز و گــداز اسـت
هر آن دل كـه نباشـد شعـلـه‌افروز
به حال ملك و ملت نيست دلـسوز
در اين آتــش اگـــر مامــن گزيــنـي
گلستـان چـون خليل، ايران ببيني
دراين‌كشورچو‌شد‌اين‌شعله‌خاموش
فتـــادي ديگ مــليت هـم از جوش
تو را اين آتش اسباب نجــات است
در اين آتش، نهان آب حيـات است
چنان يكسـر سراپاي مرا سـوخـت
كه بايد ســـوختن را از مـن آموخت
اگرچه ازمن به‌جز‌خاكستري‌نيست
براي گــرمي يك قرن كافي اسـت
چو انــدر خاك خــفتم زود يــا ديـــر
تواني‌‌‌‌‌‌‌‌جست از‌آن‌خاكستـر، اكسير
بـه دنيـا بس همــين يك افتـــخـارم
كــه يـــك ايــــرانـــــي والاتبـ‌‌ـــــارم
به خون دل نيم زين زيسـت، شادم
كه زردشتـــي بـــود خــون و نـژادم
در دل باز چــــون گـــوش تـــو و راه
بــــود مســـدود، بـايد قصـه كـوتــاه
كنونت نيـست چون گوش شـنفتن
مـرا هـــم گفتـــه‌هـا بـايـد نـهفــتن
بسي اســـرار در دل مانده مسـتور
كـــه بـي تـرديد بـايســتي بـرم گور

 

دوست دار دوستيهاي شما علي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

يا لطيف

 

پرنده مردني است

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ايوان مي‌روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده‌ي شب مي‌كشم
چراغ‌هاي رابطه تاريكند
چراغ‌هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشک‌ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني‌ست

 

                                          ********

 

تولدي ديگر

 

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم



زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره میخوانند



آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "


دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت


گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد


کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست


سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد


و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد .


من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
 

 

                                 **********

 

پرسش


سلام ماهی ها... سلام، ماهی ها
سلام، قرمزها، سبزها، طلائی ها

به من بگوئید، آیا در آن اتاق
بلور
که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است

و مثل آخر شب های شهر، بسته و
خلوت
صدای نی لبکی را شنيده ايد

که از ديار پری های ترس و تنهايی

به سوی
اعتماد آجری خوابگاه هاا،
و لای لای کوکی ساعت ها،

و هسته های شيشه ای نور
- پيش می آيد؟


و همچنان که پيش می آید

ستاره های اکليلی، از آسمان به
خاک می افتند
و قلب های کوچک بازيگوش

از حس گريه می ترکند

 

 

دوست دار دوستيهاي شما علي

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

يالطيف

 

نام : فروغ
نام خانوادگی :فرخزاد

شماره شناسنامه: 678

صادره: تهران بخش
:5
فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه 1313 در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا
آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود که در کودتای رضا خان نقش داشت وی بر خلاف اخلاق ارتشی اش و مستبد بودنش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می کردو فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر می خواند گوش می داد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی داشت. خانواده فروغ خانواده ای بسته و مرد سالار بود. فروغ در سن 17 سالگی عاشق شد و با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت. در 29 خرداد 1331 تنها فرزندش کامیار متولد شد. و پس از آن روزهای سختی را گذراندو بسیار زود از شوهرش جدا شد.
در سال 1331 نخستین مجموعه شعر خود را به نام اسیر و در سال 1335
دومین مجموعه را با نام دیوار منتشر کرد. سومین مجموعه اشعار را با نام عصیان در بیست و دو سالگی به دست چاپ سپرد. فروغ بعد ها این سه آثار خودرا ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.
در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب می کند. و در این
مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم (خانه سیاه است) را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. و در سال 1342 در نمایشنامه شش شخصیت در جیستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می دهد. در زمستان همان سال خبر می رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه اول فستیوال « اوبر هاوزن » شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیتراژ بالای سه هزار نسخهتوسط انتشارات مروارید منتشر کرد.در سال 1343 به آلمان و ایتالیا و فرانسه سفر می کند. سال بعد در دومین فستیوال سینمای مولف در پزارو شرکت می کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می شوند.
روز 24 بهمن 1345 آخرین برگ از دفتر
زندگی این شاعر برجسته ورق خورد. فروغ در این روز بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس-قلهک جان باخت- خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود می ترسم قبل از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم نا تمام بماند و این درد بزرگیست.
جسم بی جان
فروغ را روز چهارشنبه 26 بهمن ماه با مراسم تشیعی با شکوه توسط نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپردند. روحش شاد و يادش گرامي باد

 

 

 

 

 

 

 

 

دوست دار دوستيهاي شما علي

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

دريا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلي نيمه‌آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش
مي‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش
خواهر زمان ، زمان برادركشي‌ست باز‌
شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌
با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
شعري كه دوست داشتي از خود رها ترش
دريا سكوت كرده و من حرف مي‌زنم
حس مي‌كنم كه راه نبردم به باورش
دريا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش
هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها
خون مي‌خورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست
خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيكرش
دريا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام
بغض برادرانه‌اي از قهر خواهرش

 

 

**********

 

اگرچه سيلي آئينه ها کرم کرده است
و تا هميشه سکوت مصورم کرده است
نمي تواند از طعم شوکراني من
مذاق پاک کند آنکه نوبرم کرده است
من از تبار غزلهاي سهل و ممتنعم
که هر که گوش سپرده است از برم کرده است
حسود يعني باور کنم خودم را باز
که باز شورترين چشم باورم کرده است
زمان ، زمانه افسانه هاي طي شده نيست
چه آتشي است که ققنوس پرورم کرده است
کبوترانه به بامم نشسته بودم ـ‌ شعر
براي قاف تو سيمرغ ديگرم کرده است
چه فرق دارد ، شيطان و يا فرشته شدن
که عشق بر حذر ازهردو پيکرم کرده است
از آبهاي جهان سهم بي کرانگي ام
جزيره اي است که در خود شناورم کرده است
جزيره اي که تويي ابتداي اقيانوس
و انتهاي زميني که ( شاعرم) کرده است

 

************

 

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي  كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

محمد علی بهمنی در فروردین ماه سال ۱۳۲۱ در دزفول به دنیا آمد. خودش درباره تولدش و روزگار كودكى اش مى گويد: «در فروردين ۱۳۲۱در سفر خانواده در دزفول به دنيا آمدم. در تهران بزرگ شدم و اينك در بندرعباس زندگى مى كنم. به دليل شرايط خانوادگى و زندگى، از هفت سالگى كارگر چاپخانه ها بوده ام و اگر آموخته اى دارم، از مدرسه ی كار است و ديگر هيچ».

برخی از آثار محمد علی بهمنی

باغ لال (١٣٥٠)

در بیوزنی (١٣٥١)

عاميانه ها (١٣٥٥)

گيسو، کلاه، کفتر (١٣٥٦)

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (١٣٦٩)

غزل (١٣٧٧)

عشق است (١٣٧٨)

شاعر شنيدنی است (١٣٧٧)

نيستان (١٣٧٩)

اين خانه واژه های نسوزی دارد (١٣٨٢)

کاسه آب ديوژن، امانم بده (١٣٨٠)  و…

زندگی ادبی:

اولین شعر محمد علی بهمنی زمانی که او تنها ۹ سال داشته (یعنی سال 1330) به چاپ رسید. در سال ۱۳۷۸ تندیس «خورشید مهر» به عنوان برترین غزلسرای ایران به وی تعلق گرفت. محمد علی بهمنی از سال ۱۳۵۲ با رادیو همکاری داشته و برنامه صفحه ی شعر را با همکاری صدا و سیمای خلیج فارس ارائه داده است.

نام «محمدعلى بهمنى» مخاطب شعر جوان امروز را به دنياى صاف و صميمى شاعرى دريايى رهنمون مى كند كه نامش با غزل گره خورده است و اگر كارنامه اش را مرور كنيم، بيش از آنكه بخواهيم او را «سپيد سرا» يا «ترانه سرا» بخوانيم، از اين شاعر به عنوان غزلسرايى تمام عيار ياد مى كنيم. با اين همه او در عالم غزل به جهان امروز بى توجه نيست و غزلسراى نسلى است كه سعى دارد خود را به رودخانه پرآب «نيما» متصل سازد كه اين رودخانه وصل به درياست و دريا مخاطب بهمنى است.

شعر بهمنى خيلى زود راه رشد و نمو را يافت. او اولين شعرش را در ۹ سالگى سروده و در همان سال هم به چاپ رسانده. در سال ۱۳۳۱ اولين شعر او در مجله روشنفكر به چاپ مى رسد و با اين حال اولين مجموعه اشعارش در ۳۰ سالگى او تحت عنوان «باغ لال» توسط انتشارات بامداد به عرصه چاپ مى رسد و ۳ سال بعد تجديد چاپ مى شود. بهمنى اتفاقاً در اين سالها شاعر پركارى هم بوده است و پس از باغ لال در سال ۱۳۵۱ ، «در بى وزنی » را چاپ مى كند و ۴ سال بعد «عاميانه ها» و در سال ۱۳۵۶ مجموعه اى از شعر كودك را تحت عنوان «گيسو، كلاه، كفتر» به چاپ مى رساند و به مدت ۱۳ سال از او خبرى نمى شود و تازه بعد از جنگ است كه در سال ۱۳۶۹ «گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود» را به چاپ مى رساند كه با موجى از اشتياق و استقبال روبرو مى گردد.
بهمنى شاعر «من» ها و «زبان حال» هاست. شعر او شعرى برآمده از تجربه هاى اوست و اگر در دفتر «گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود» اكثر قريب به اتفاق شعرها، راوى اول شخص دارند، به همين دليل است كه او، خواهان ارائه تجربيات شخصى خويش در قالب شعر است. اگرچه گاهى به نظر مى رسد که «من» شعر بهمنى، «من»ى محدود و منفرد است.
اين رويكرد شاعر از او فردى اجتماعى و شاعرى متعهد به آرمان هاى مشترك جامعه مى سازد و اين تفكر در غزل هاى او نمود خاصى مى يابد.

بهمنى از سال ۶۹ و پس از سكوتى ۱۳ ساله دوباره پركار مى شود و تقريباً هر دو سال يك كار تازه و شعرى جديد را ارائه مى كند. او از همين سالها به عالم ترانه هم كشيده مى شود و استقبال خوانندگان بعد از انقلاب و جوان هاى نسل سوم از اشعارش او را بيش از پيش ميان جوانان بعد از انقلاب كه عمدتاً محصول انقلاب نيز محسوب مى شود، محبوب مى كند. در سال ۷۰ بهمنى همكارى خود را با مركز صدا و سيماى خليج فارس آغاز مى كند و در اين مركز برنامه صفحه شعر را ارائه مى كند. «گاهى دلم براى خودم تنگ مى شود» او در اين سالها به شدت مورد استقبال جوانان قرار مى گيرد. تا جايى كه هنوز سه سال از زمان چاپش نگذشته ۳ بار تجديد چاپ مى شود و اين استقبال هنوز هم ادامه دارد و چاپ اين مجموعه از شش و هفت هم گذشته است.
بهمنى در سال ۱۳۷۴ همكارى خود را با هفته نامه نداى هرمزگان آغاز مى كند و صفحه اى تحت عنوان «تنفس در هواى شعر» را هر هفته در پيشگاه مشتاقان خود قرار مى دهد و درحالى كه مجموعه «عشق است» او به همراه سى دى و كاست روانه بازار مى شود و «پرويز پرستويى» بازيگر نام آشناى تئاتر و سينما بر آن دكلمه مى كند و اين مجموعه به شدت مورد استقبال جوانان قرار مى گيرد. در سال ۱۳۷۸ از محمدعلى بهمنى در تالار وحدت به خاطر سالها غربت و استوارى اش در عرصه غزل، تحت عنوان «برترين غزلسراى ايران» تقدير مى شود و تنديس «خورشيد مهر» به او تعلق مى گيرد. ۵ سال بعد از بهمنى در زادگاهش تقديرى درخور مى شود و او را كه در آستانه ۶۲ سالگى قرار دارد، بزرگان ادب و هنر مورد تشويق قرار مى دهند و از اين سال به بعد هر سال جايزه اى تحت عنوان جايزه شعر «محمدعلى بهمنى» به ابتكار خودش به شاعران جوان جنوب تعلق مى گيرد و اين جايزه براى نوجويان شعر و ادب جنوب ايران بسيار ارزنده و تعيين كننده محسوب مى شود.
بهمنى در تمام اشعارش رويكردى اجتماعى و بشرى به شعر دارد و شعر را از نگاه جامعه اى كه در آن زندگى مى كند، مى نگرد و با اين همه نگاه عميق و دقيق خود را از سنتهاى بومى و خرده فرهنگهاى ايران بر نمى گيرد، همين موضوع شايد اصلى ترين عامل گرمى استقبال جوانان و مردم عادى از اشعار اوست.
درباره بهمنى گفته اند كه «او على رغم همه فروتنى ها و آرامش خاصى كه در رفتار شخصى اش نيز بروز كرده و به راحتى قابل درك است، اما در شعرهايش دل را به دريا زده و جسارت كرده است، جسارتى كه بى شك براى نسلهاى بعد بسيار راهگشا بوده است. حقيقتاً مى توان گفت اگر جسارت بهمنى و هم نسلانش همچون مرحوم منزوى و بهبهانى و نيستانى و… نبود، قطعاً نوگرايى در غزل دهه ها به تأخير مى افتاد.
بهمنى در آغاز هفتمين دهه عمرش، شاعرى است نام آشنا و شناخته شده كه علمدار نوجويى و نوگرايى در شعر فارسى است و جوانترها پشت پاى او جولان دادن را تجربه مى كنند و البته همين جسارت است كه از او در ذهن ما شاعرى پيشرو ساخته. شاعرى كه به نيما عشق مى ورزد و غزل را چون جان عزيز مى داند.

 امروز بهمنی در دهه های میانی عمرش ، شاعری است کاملا نام آشنا و شناخته شده برای اهل ادب . غزلسرایان نسل گذشته از بهمنی تصویر غزلهای نرم و روان را در ذهن دارند.  غزل هایی آرام و عاشقانه و انسانی .نسل جوان نیز حرکت او به سمت نو آوری و جسارتش را در خاطر دارند، جسارتی که از او شاعری پیشرو ساخت.

دوست دار دوستیهای شما علی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

سلام به همه دوستان خیلی ها فیلم مارمولک رو دیدن و شاید از ترانه آخر فیلم خوششون اومده باشه من هم امروز یه لینک  کلیپ فلش این ترانه رو با صدای رشید بهبودف برای همه این عزیزان میارم

http://www.geocities.com/b_asghari2002/kuchalar.htm

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي

 

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!

                      « استاد قیصر امین پور »

 

بازهم یکی دیگر از برگهای درخت کهن سال هنر از شاخسار شعر بر خاک فرو افتاد . باز هم داغی بر سینه ما نشست . قیصر شاعران درگذشت و ما را تنها گذاشت . او رفت دیگر کی این کره مثال اورا خواهد یافت.

استاد قیصر امین پور پرکشید سوی معبود . چند وقت پیش وقتی در مورد استاد قیصر امین پور مطالبی را نوشتم و از اشعارش برای دوستان نوشتم - حتی برای لحظه ای هم به ذهنم نرسید که روزی من باید پیام تسلیت برای از دست رفتن این عزیز برای شما بنویسم . اما پیش آمدی زمانی که کاش نمی آمد . قیصر شعر ایران را همه کم و بیش می شناسند حتی اگر کسی تمام شعرهای او را نشناسد این شعر را شنید « حسرت همیشگی » :

 حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني : 
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي !
         لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
         آي ...
         اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
         ناگهان
                         چقدرزود 
 
                                    دير مي‌شود !

این شعر رو همه می شناسن شاید خیلی ها هم ندونن که استاد امین پور هستش اما این شعر رو شنیدن و از اون لظت بردن . و چه زیبا با این زمان هم خوانی پیدا کرده چون ناگهان وقت رفتن قیصر آمد و خزان زندگی او را از ما گرفت . روحش شاد و باقای امر خانواده داغدارش .

در آخر هم پیام تسلت رهبر عزیز و رئيس موسسه بين المللي گفتگوي فرهنگ ها و تمدن ها را برای شما می نویسم .

 

 

در پي در گذشت شاعر برجسته و خلاق انقلاب، قيصر امين‌پور، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي رهبر معظم انقلاب اسلامي پيام تسليتي صادر كردند.  متن پيام به اين شرح است:  

بسم الله الرحمن الرحيم

با اندوه و دريغ، خبر تلخ درگذشت شاعر فرزانه انقلاب، دكتر قيصر امين‌پور را دريافت كردم.

از دست دادن او براي اينجانب و براي همه اصحاب شعر و ادب، خسارت بار است. او شاعري خلاق و برجسته بود و همچنان به سمت قله‌هاي اين هنر بزرگ پيش مي‌رفت.

درگذشت او آرزوهايي را خاك كرد ولي راه فتح قله‌ها را اميد است، دوستان و ياران نزديك و شاگردان اين عزيز ادامه دهند. او و دوستانش نخستين رويش‌هاي زيبا و مبارك انقلاب در عرصه‌هاي شعر بودند و بخش مهمي از طراوت و جلوه‌ اين بوستان، مرهون ظهور و رشد آن عزيز و ديگر دوستان همراه اوست.

خدا پاداش خوبي‌هاي او را امروز كه بيش از گذشته به آن نيازمند است، با كرم و فضل به او برگرداند و او را در آغوش رحمت و مغفرت خويش بگيرد.

به خاندان و بازماندگان و دوستان و شاگردان آن عزيز صميمانه تسليت مي‌گويم.

 

 

حجت الاسلام و المسلمين سيد محمد خاتمي، رئيس موسسه بين المللي گفتگوي فرهنگ ها و تمدن ها به مناسبت درگذشت دكتر قيصر امين پور، پيامي تسليتي صادر كرد. متن پيام به اين شرح است

بسم الله الرحمن الرحيم

فضيلت و هنر داغدار خاموش مهر تاباني است كه در آسمان آگاهي و دينداري و ادب و هنر روزگار ما مي درخشيد و جان هاي مومن و زيبايي طلب و خيرخواه و والانگر را روشني مي بخشيد

قيصر امين پور گوهر تاباني بود كه «خوش درخشيد» ولي دولت مستعجل بود. او از وفاداران به انقلاب اسلامي و خواستار سربلندي ايران عزيز بود و اينك در جوار رحمت حق آرميده است اما ياد و نام او همواره زنده و انگيزاننده به سوي خوبي و معرفت و حقيقت خواهد بود

با دلي داغدار اين مصيبت بزرگ را به همه خوبان و نيك انديشان و ملت سرفراز ايران و اصحاب فرهنگ و هنر به ويژه به خانواده و بستگان معزز و شكيباي اين بزرگوار تسليت مي گويم و از درگاه خداوند منان براي روان پاك او آمرزش و والايي جايگاه طلب مي كنم.

 

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یالطیف

 

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود

می آمد ، می رفت .

می آمد ، می رفت .

و من روی شن های روشن بیابان

تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم ،

خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود

در هوایش زندگی ام آب شد .

خوابی که چون پایان یافت

من به پایان رسیدم .

من تصویر خوابم را می کشیدم

و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهشت خودش گم کرده بود .

چگونه می شد در رگهای بی فضای این تصویر

همه سرگرمی خواب دوشین را ریخت ؟

چیزی گم شده بود .

روی خود خم شدم :

حفره ای در هستی من دهان گشود

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود

و من کنار تصویر زنده خوابم بودم ،

تصویری که رگهایش در ابدیت می تپید

و ریشه نگاهم در تار و پودش می سوخت .

این بار

هنگامی که سایه لنگر ساعت

از روی تصویر جان گرفته من گذشت

بر شن های روشن بیابان چیزی نبود .

فریاد زدم :

             تصویر را بازده !

و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود :

می آمد ، می رفت .

می آمد ، می رفت .

و نگاه انسانی به دونبالش می دوید .

                               « استاد سهراب سپهری »

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



 

یا لطیف

 

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک ،

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر .

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید .

ازمیان برده است طوفان نقش هایی را

که بجا ماند از کف پایش.

گر نشان از هر که پرسی باز

برنخواهد آمد آوایش .

آن شب

هیچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود .

کوه : سنگین ، سرگران ، خونسرد .

باد می آمد ، ولی خاموش .

ابر پر می زد ، ولی آرام .

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا برتخته سنگی کار کندن را کند آغاز ،

رعد غرید

کوه را لرزاند

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند .

امشب

باد و باران هر دو می کوبند

باد خواهد برکند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فروشوید

هر دو می کوشند

می خروشند

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین

سالها آن را نفرسوده ست

کوشش هر چیز بیهوده ست

کوه اگر بر خویشتن پیچد

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک .

                 « استاد سهراب سپهری »

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

با تو لحظه هام پر از نور

بی تو تاریک و سرده

مثل خورشید حضورت دنیا دور تو می گرده

گلهای سرخ تو باغچه همشون ارزونی تو

من و از خودم گرفته عشق آسمونی تو

همه ترسم از اینه تو رو از دست بدم آخر

نباید عقربه ها رو بذارم برن جلوتر

کاشکی خیلی پیش از اینها ، عشق من ، تورو می دیدم

آخه من توشهر چشمات به خود خودم رسیدم

اومدی با ترن صبح ، از یه شهر دور و بی نام

تو یه تعبیر قشنگی واسه تموم خوابهام

مثل خواب معبدی دور که پر از رازو نیازه

پرم از محبت تو ، پرم از یه عشق تازه

 

دوست دار دوستیهای شما علی

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یا لطیف

- قیصر امین پور شاعر، ادیب و فارسى پژوه متولد ،۱۳۳۸ گتوند خوزستان
- ترك تحصیل از رشته دامپزشكى دانشگاه تهران ۱۳۵۷
- ترك تحصیل از رشته علوم اجتماعى دانشگاه تهران ۱۳۶۳
- اخذ دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران با راهنمایى دكتر شفیعى كدكنى ۱۳۷۶
- تدریس در دانشگاه الزهرا ۷۰- ۱۳۶۷
- تدریس در دانشگاه تهران ۱۳۷۰ تاكنون
- دبیر شعر هفته نامه سروش ۷۱-۶۰
- سردبیر ماهنامه ادبى - هنرى سروش نوجوان ۸۳- ۶۷
- عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسى
- برخى از آثار او عبارتند از: ظهر روز دهم (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) به   قول پرستو (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) تنفس صبح، در كوچه آفتاب، منظومه روز دهم، توفان در پرانتز، بى بال پریدن، گلها همه آفتاب گردانند و...
- برنده تندیس مرغ آمین
۱۳۶۸ - برنده تندیس ماه طلایى (برگزیده شعر كودك و نوجوان ۲۰ سال انقلاب)

 

عکسهایی از استاد :

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



سلام دوستان گل من . چند وقت پیش یه دوست خوب با نام محبوب در نظراتش منو شرمنده کرده بود و در مورد شعر شاتقی زندانی دختر عمو طاووس استاد ثالث از من پرسیده بود به احترام این عزیز دل من امروز این شعر را براتون می نویسم

یا لطیف

... عامی ، امّا خاصه خوانِ دفتر ایام

اُمّی ، اما تلخ و شیرین تجارب را

ــ مثل رند و هفت خط جام ــ

خوانده از دون و ورای خویش ...

ــ « زندگی با ماجراهای فراوانش ،

ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست ؛

چیست اما ساده تر از این ، که در باطن

تارو پود هیچی و پوچی هم آهنگ است ؟

ماجرای زندگی آیا

جز مشقت های شوقی توامان با زجر ،

اختیارش هم عنان با جبر ،

بسترش بر بعد فرار و مه آلود زمان لغزان ،

در فضای کشف پوچ ماجراها ، چیست ؟

من بگویم ، یا تو می گویی هیچ جز این نیست ؟ »

تو بگویی یا نگویی ، نشنود او جز صدای خویش .

« ماجراها » گوید ، اما نقش هر کس را

می نگارد ، یا می انگارد ،

بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش .

شاتقی ، زندانی دختر عمو طاووس

فیلسوفی کوچک ست و حرف ها دارد برای خویش .

عامی ، اما خاصه خوان دفتر ایام ،

امی ، اما تلخ و شیرین تجارب را

ــ مثل رند و هفت خط جام ــ

خوانده از دون و ورای خویش .

آن که گر خواهد ، تواند کرد

وقت خاک آلود و تلخ همنشینش را

به زلالی همچو لبخند صفای خویش .

گاه اگر بگذاردش غم های این عالم

عالمی دارد برای همنشسین و آشنای خویش .

ــ « هی ، فلانی ! »

           ] او همیشه هر کسی را با همین یک « نام » می خواند

اسم و رسم دیگران سهل ست ، او شاید

غالبا نام خودش را هم نمی داند .

عصر بود و در حیاط کوچک پاییز ،

                                                        در زندان ،

راه می رفتیم ؛

چند تن زندانی با خستگی همگام  .

چون طواف حاجیان در عید آن کشتار وحشتناک ،

گرد بر گرد بتی از جنس و رنگش نام ،

لات و عزی و هبل را از بنی اعمام ،

دور حوض خالی معصوم ،

گرد می گشتیم ، اما بی هوار و هروله ، آرام .

اینک آن غمگین بی آزار ،

شاتقی ، زندانی دختر عمو طاووس ،

داشت با لبخند مجروحی که اغلب بر لبانش بود ،

و خطوط چهره اش را ، گاه

چون نگه جزم و جری می کرد ؛

ماجرا می گفت و با ما راه می پیمود .

عصر خشکی بود ، از یک روز آبانی .

بی صدا و از نظر پنهان ،

لحظه ها ، مثل صف موران خواب آلود ،

با همیشه همعنان می رفت ؛ وز هر گام ،

سکه می زد « دیر شد » بر پولک هر « زود »

راه می رفتیم و با هر گام ما یک لحظه می پژمرد .

من خط زنجیر هستی خواره موران را ،

این چنین احساس می کردم که با ترتیب

در صف نوبت یکا یک خوابشان می برد .

و به نوبت هر یکی ، تاپای بیرون می نهاد از صف ،

چون جرقه می پرید از خواب و می افسرد .

راست پنداری

هستی و ناچیزی ما بود .

که بدین گونه ،

بود همسان داشت با نابود .

و بدینسان تنگ تر می شد فضای روز .

باختر چون تون سردی می شد و در آن

آتش دل مرده می افسرد ، دود اندود .

و بدین سان خوب می شد دید در سیمای هر سکه ،

و نگاه آفل و غمگین هر لحظه ،

این که چیزی در فضا می کاست ؛

وین که چیزی داشت می افزود .

داشت می رفت آتش خورشید ؛

داشت می آمد شب چون دود .

باز می رفتیم و می کردیم

رفته تا انجام را ، آغاز .

وگر ره باز و دیگر بار ،

باز ... و باز ... و باز .

                                              « مهدی اخوان ثالث »

 

برگرفته از کتاب : در حیاط کوچک پائیز ، در زندان

ناشر : انتشارات بزرگمهر

                            

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



يا لطيف

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
                                             
] سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ
گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و لغزان
است .
وگر دست محبت سوی کسی یازی
،
 
به کراه آورد دست از بغل بیرون
؛
 
که
سرما سخت سوزان است .
نفس ، کز گرمگاه سینه میاید برون ، ابری شود تاریک

 
چو
دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم
دوستان دور یا نزدیک ؟
 
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا
بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...
دمت گرم و سرت خوش باد
!
سلامم را تو پاسخ
گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
.
منم من ، سنگ
تیپاخورده ی رنجور
 
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه
از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
.
حریفا
! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
 
تگرگی نیست ، مرگی نیست
.
صدائی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
.
من امشب آمدستم وام
بگزارم .
 
حسابت را کنار جام بگذارم
.
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد
آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
.
حریفا ! گوش سرما
برده است این ، یادگار سیلی سرد

                                                     زمستان ست
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا
زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
.
حریفا ! رو چراغ
باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا
دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ؛
نفسها ابر ، دلها خسته و
غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین
،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
،
غبار
آلوده ، مهر و ماه ،
زمستان است .

 

                              « استاد مهدي اخوان ثالث »

                                        ( م . اميد )

كتاب زمستان

انتشارات مرواريد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   | 



یالطیف

دوستان عزیزم عده ای از شما ها من رو مورد لطف قرار دادید و در ایمیلهای ارسالی یا نظاراتی که گذاشته بودید از وبلاگ تعریف کرده بودید و گفته بودید که شما هم استاد مهدی اخوان ثالث را دوست دارید من هم امروز گوشه ای از صدای استاد رو که اشعار خودشو خوانده برای شما هدیه میارم لینک این صدای همیشه ماندگار در زیر هست کافی برای گوش دادن روش کلید کنید . 

دوست دار دوستیهای شما علی

http://enigma61.persiangig.com/p30world/akhvan%20sales/Derakhte_marefat.wma

http://enigma61.persiangig.com/p30world/akhvan%20sales/Ghasedak.wma

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط علی احمدپور   |