http://www.ghoughnuseshab.persianblog.ir
یا لطیف
سلام دوستان گلم ُ چند وقتی به علت مشغله کاری نبودم اما از این به بعد سعی میکنم اگه عمری بود هر روز یه داستان یا مطلب جالب براتون بنویسم .
دوست دار دوستیهای شماعلی ![]()
یا لطیف
نیایش من ناله های یک گدا نیست ، اقرار به عشق نیز نیست . نیایش من محاسبات حقیر و پست یک کاسبکار نیز نیست : به من ببخش تا به تو ببخشم .
نیایش من گزارش یک سرباز به فرمانده خویش است : این کارهایی است که امروز به انجام رسانده ام ، این نحوه نبرد تمام عیار من برای نجات منطقه مربوط به من است ، اینها موانعی است که با آنها روبرو شدم ، این نقشه من برای نبرد فرداست .
خدای من و من دو جنگجوی سوار کاریم که زیر آفتاب سوزان و باران بی امان می تازیم و می تازیم . رنگ پریده ، گرسنه ، اما نستوه و بی آرام ، می رانیم و با هم سخن می گوییم .
فریاد می کشم : فرمانده ! او رو به من می کند و من از دیدن دلشوره اش به خود می لرزم .
عشق ما به همدیگرساده و بی پیرایه است ؛ ما دور یک میز می نشینیم و در میخانه زندگی از یک شراب می نوشیم . هنگامی که جامهامان را به هم می زنیم ، نسیم عشق و نفرتمان شروع به وزیدن می کند و مست می شویم .
فرمانده فرمان مبارزه را صادر می کند و من نیز در حالی که می لرزم حمله می کنم ، من چه همچون فراریان در عقب بایستم ، چه دلیرانه بجنگم ، همواره در عرصه نبرد هستم . با وجود این ، به پیروزی خود علمی ندارم ، به شکست خود نیز علمی ندارم .
آیا رستگاری وجود دارد ؟ آیا هدفی وجود دارد که در خدمت آن در آیم و با خدمت به آن نجات یابم ؟
یا اینکه نجاتی در کار نیست ، هدفی در کار نیست ، همه چیز عبث است و تشریک مساعی ما نیز هیچ ارزشی ندارد ؟
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف

برای ساختن چرخ ، محورها را به هم وصل می کنیم .
ولی این فضای تهی میان چرخ است
که باعث چرخش آن می شود .
از گل کوزه ای می سازیم ،
این خالی درون کوزه است که آب را در خود جای می دهد .
از چوب خانه ای بنا می کنیم ،
این فضای خالی درون خانه است که برای زندگی سود مند است .
مشغول هستی ایم ،
در حالی که این نیستی است که بکار می آید .
********
شناخت دیگران هوش و آگاهی است
شناخت خود ، خرد ناب است .
تسلط بر دیگران قدرت است ،
تسلط بر خود ، قدرت حقیقی است .
اگر اعتقاد داشته باشید که به اندازه کافی دارید
ثروتمند واقعی هستید .
اگر در مرکز باقی بمانید
و با تمام وجود مرگ را به یاد داشته باشید ،
بقای جاودان می یابید .
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
سلام دوستان گلم ، این بار برای شما یک بازی مخوام بزارم که خیلی جذابه و طالع بینی هم هستش منکه خودم خیلی ازش خوشم اومد حیفه که انجامش ندین . انجام بدین و برام نظراتت تون رو بگید .
هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد!
<
<
<
طالع بيني چيني! .. سال جديد چيني امسال سال اژدهاي آهنين است كه اميدواريم سالي خوش و پر از خوش شانسي براي شما باشد!
<
<
<
فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد!
اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!!
كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!!
اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت!
پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد!
نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!!!)
مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!
با زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد!
(باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!)
خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.
1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.
2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.
3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.
== قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!=
4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.
5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)
<
<
<
<
6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!
<
<
<
و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:
>
>
>
1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد!
2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!
3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!
4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!
5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.
6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!
7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است!
9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند!
10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!
واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر مي آيد كه درست باشه!
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
سلام دوستان گلم امیدوارم خوب باشید دیشب داشتم یک مطلب از جبران خلیل جبران می خواندم ، بعدش خیلی من رو بفکر فرو برد چون دیدم که من هم جزو او افرادی هستم که خیلی وقتها به ظاهر آدمها نگاه می کنم . بعضی وقتها نمی شه باطن آدمها رو ندید گرفت حتی اگر این شخص انسان بد سیمایی باشه ممکن ، روحی شفاف و زیبا داشته باشه . از خودم شرمنده شدم چرا بعضی وقتها فقط ظاهر مخلوقات خداوند رو دیدم چرا سعی نکردم بعضی وقتا با مخلوقاتی باشم که سیمای خوبی ندارند .
خوب زیاده گویی نمی کنم و در زیر همون مطلبی رو که خواندم برای شما عزیزان می نویسم تا شماهم بخوانید و در موردش فکر کنید .
پوشاک :
روزی زیبایی و زشتی برساحل دریایی با هم ملاقات کردند و به همدیگر گفتند « بیا در دریا حمام کنیم . » بعد لباسهایشان را کندند و در آب دریا شنا کردند و پس از مدتی زشتی به ساحل برگشت لباس های زیبایی را بر تن خود کرد و رفت . زیبایی هم از دریا بیرون آمد و رخت خود را نیافت و آن قدرشرمنده شد که نتوانست عریان بماند . بنا براین لباس زشتی را برتن خود کرد و راه خود را درپیش گرفت و رفت .
تا امروز مردان و زنان ، این دو را باهم اشتباه می گیرند . اما کسانی هستند که به چهره زیبایی نگریسته اند و او را در ورای جامه هایش می شناسند و هستند کسانی که سیمای زشتی را می شناسند و لباس قادر نیست جلوی دیدشان را بگیرد .
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخندزدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد
بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.
دوست دار دوستیهای شما علی
یالطیف
سلام دوستان الان ساعت ۲:۲۶ دقیقه نیمه شب . بی خوابی زده به سرم و دارم تو صفحات اینترنتی بیخودی میچرخم که یک هو این عکس رو دیدم که شعر نیما رو نوشته شده

تو را من چشم در راهم
شباهنگام، كه می گیرند در شاخ تلاجن، سايه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
تو را من چشم در راهم
شباهنگام، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پای سرو كوهی دام
گرم یاد آوری یا نه! من از یادت نمی كاهم؛
تو را من چشم در راهم
...
می دونم هیچط ربطی هم نداشت که بیام تو وبلاگ بگم اما نمی دونم چرا هوس کردم بیام و هم عکس رو براتون بگذارم و هم شعر و بنویسم . خوب فکر می کنم از بی خوابی باشه ![]()
آرزو مند روزی خوب هستم براشما . دوست دار دوستیهای شما علی ![]()


