یا لطیف

آه دنيا ؛
دنياي عجيبي داريم !!
اگه گريه كني ميگن كم آوردي ،
اگه بخندي ميگن ديوانه است !
اگه دل ببندي تنهات مي گذارن .
اگه عاشقي بشي دلت رو ميشكنن.
با اين حال بايد لحظه اي را گريست
و
دمي را خنديد ؛
ساعتي را دل بست و
عمري عاشقانه زيست .
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف

با تو رفتم ، بی تو باز آمدم
از سر کوی او دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو دل دیوانه
چه بگو یم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن هوس یاری مکن
تو ای ناکام دل دیوانه
با غم دیر ینه ام به مزار سینه ام
بخواب آرام دل دیوانه
بخواب آرام دل دیوانه
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف

عشق :
حسي است يكطرفه از سوي عاشق به معشوق . بزرگ و زيبا براي عاشق و بازيچه اي در دست معشوق . شايد خواهيد پرسيد آيا معشوق نمي تواند عاشق شود ؟ چرا اما ديگر نمي توان بدان عشق گفت ، در اين زمان دلدادگي است كه قد برافراشته است . و من ميگويم فرق است بين عشق و دلدادگي .
پس عشق را پاياني است ؛ پاياني درد آور و تلخ براي عاشق و حسي نامعلوم و پوچ براي معشوق . اين پايان آغاز بازي ديگري است براي معشوق يا بازيچه شدن معشوق !!! اما اين تلخي در پايان دلدادگي نيست بلكه آغازيست براي شروعي تازه زندگي تازه با خاطرات تلخ شيرين كه تلخي آن را شيريني خاص در بر دارد .
دوست داشتن :
حسي است كودكانه و پاك ؛ حسي است مه خاصيت زيبا پسندي روح آن را بر مي انگيزد . دوست داشتن اجباري نيست ؛ چون رفتار روح شما اجبار ناپذير است . اين كشش روح انسان است كه باعث دوست داشتن مي گردد ، پس از همين روست كه دوست داشتن داراي كميت است يعني هرچه روح نزديكتر به روح مقابل باشد اين حس بالا تر است . و چه زيبا و احترام برانگيز است اين حس . دوست داشتن چون از روح بر مي آيد فنا ناپذير است ، شما حتي در اوج نفرت هم باز دوست خواهيد داشت .
دروغ :
دروغ يعني فرار ؛ فرار از خطري فرزي . دروغ يعني ترس از يافتن ، از پيدايش درك و فهم . دروغ يعني فرار روح از تمامي خصوصيات . عواطف .
حسرت :
يعني حسرت !!!! يعني فرار از سرنوشت ،يعني بهانه سازي براي رد اصل سرنوشت . پس بايد دانست حسرت خوردن براي چيزي كه نزد تو نيست اشتباهيست بزرگ . پس حسرت آن را مخور كه در جاي ديگري غير از جاي فعلي نيستي چون خود نخواسته اي كه اينجا باشي و اگر مي خواستي اينجا باشي حال اينجا نيز نبودي . سرنوشت تغيير ناپذير است اگر قرار باشد در اين لحظه چشم فروبندي از اين جهان يا اگر قرار باشد اتفاقي در زندگي براي تو افتد با هيچ تدبيري نخواهي توانست آن را برگرداني
مرگ :
يعني تولدي شيرين براي روح نه جسم ، يعني دل كندن از تمام زشتها و زيباهاي زندگي . يعني راحتي روح ، آزادي مطلق ، حضور و خالي شدم انديشه از افكار تكراري زندگي . يعني فارغ شدن از عشق پوچ و دروغ و حسرت . يعني معني پيدا كردن دوست داشتن و دلدادگي
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف

عشق ؟
دوست داشتن ؟
دروغ ؟
حسرت ؟
مرگ ؟
دوست دار دوستیهاس شما علی ![]()
يا لطيف

« من اناري را مي كنم دانه ،
به دل مي گويم
خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود ،
مي پرد در چشمم آب انار؛ اشك مي ريزم ... »
اي كاش اطرافيان مي توانستن دانه هاي دل ما رو ببينن ؛ اون وقت مي فهميدن چرا به هم سلام مي كنيم . مي فهميدن چرا دوست دارشون هستيم و يا چه را متنفريم از هم ، كاش اونايي كه عاشقشون هستيم دليلش رو مي فهميدن و فرق دوست داشتن رو با عشق مي دونستن .
اي كاش من هم مي فهميدم ، اي كاش ...
دوست دار دوستيهاي شما علي ![]()
یا لطیف

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید.
مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
بارها و بارها این جمله رو از رادیو و تلویزیون شنیدیم : یک سرباز آمریکایی به هلاکت رسید !!
می بینید به چه راحتی در مورد مرگ یک انسان با تمام عواطف انسانی می شه صحبت کرد انگار نه انگار که آنها هم مثل ما و بقیه انسان هستند .
نمی دونم چرا فکر می کنیم نژاد پرستی یعنی دشمنی با سیاه پوستان ! ما هم یه جورایی نژاد پرستیم اگه کسی از ما کشته بشه شهید به حساب میاد اما اگه کشورش با ما فرق داشته باشه هلاکت بهش نسبت داده میشه .
یعنی فقط ما هستیم که حق زندگی داریم ؟ یعنی ماهستیم که فقط انسانیم !!!! ؟ به خدا سربازهای آمریکایی . عراقی . افغانی . انگلیسی . فرانسوی و .... هم مثل ما هستن حتی مردمان کشورهای دیگه همه انسان هستن اما با افکاری متفاوت همه از مخلوقات خداوند هستن همه روی ۲ پا راه میریم . توی ناراحتی گریه میکنیم . تو خوشحالی می خندیم . وقتی درد داریم همه دردمون میاد حس داریم . می بینیم تمامی رفتارهامون یکیه فقط متفاوت صحبت میکنیم . یعنی هرکی عربی و فارسی صحب نکنه انسان نیست ؟ یعنی هر کسی عربی و فارسی صحبت نکنه حق زندگی نداره ؟ یعنی بچه سرباز آمریکایی حق نداره پدر داشته باشه ؟ زنان سربازان آمریکایی حق ندارن کنار مردهاشون زندگی کنن ؟ یعنی اگه ما مردمی رو که با زبانهای مختلف صحبت می کنن رو بکشیم قتل به حساب نمی یاد ؟ نباید از مرگ اینها نارحت بشیم باید با شعف از مرگشون صحبت کنیم ؟
من که باور ندارم شما ها قبول داشته باشین کسی حق زندگی کردن نداشته باشه !!!
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یالطیف
چند وقتيه كه من با مترو ميرم سركار خيلي برام جالبه به راحتي ميشه مترو رو با يه جنگل مقايسه كرد تمام مردم خوي حيواني پيدا مي كنن وقت سوار شدن!! .
وقتي تو جنگل مشكلي پيش مياد همه حيوانات هجوم ميارن شروع به دويدن مي كنن اگه حيواني هم باشه كه نخواد فرار كنه يا بدوه نمي تونه فكر كنه هجوم بقيه باعث ميشه اونم بدوه ، تو اين فشار حيوانات ضعيف به زمين ميخورن ، هيچ حيواني اعتنايي به اون نمي كنه و زير دست و پا له ميشه .
هروز مردم همديگر رو به اين طرف اون طرف فشار ميدن تا بتونن برن داخل و بشينن . هميشه سعي ميكردم خودم رو راضي كنم كه من اشتباه مي كنم مردم ما خوي حيواني پيدا نكردن ، اما امروز با ديدن منظره افتادن يكي از مسافرا به دليل فشار و رد شدن ديگران از روي اون ، اونهم با پا گذاشتن به روي بدنش ياد صحنه فيلمهاي مستند حيات وحش افتادم وقتي كه همه حيوانات هجوم مي بردن بعضي ها كه زمين مي خوردن وقت بلند شدن نداشتن و زير دست و پا به اين ور اون ور پرت مي شدن .
جالب تر از همه خنديدن مسافران به اين صحنه و تعريف كردن اون با لذت براي همديگه بود :
« ديدي عجب فازي داد هم چنان خورد زمين كه گفتم نصف شد !!
حيف شد من گفتم الان كه بلند ميشه صورتش شكل كف مترو شده !!
چه حالي ميداد همينجوري در بسته ميشد مترو راه مي افتاد !!
قيافش رو ديدي چه باحال داد میزد وقتي داشتن از روش رد مي شدن !! »
چرا ؟ چرا ؟ مگه ما انسان نيستيم مگه ما همون آدمهايي نيستيم كه به وقت حرف زدن همه دم از انسانيت مي زنيم . اما حالا همه تغيير كرديم . همه با هم به ظاهر دوستيم اما دشمن هاي خوني هستيم كه چشم ديدن هم ديگرو نداريم .
دوست دار دوستیهای شما !!!! علی ![]()
يالطيف
سلام دوستان عزيز چند وقتي هستش كه من مطلبي به وبلاگم اضافه نكردم ، حقيقت اينه كه نمي خواستم ديگه بنويسم ، چون تا حالا فكر مي كردم كه ديگران همه بايد بدانند كه من چي مي نويسم ، چرا مي نويسم و منظور اصليم از اين همه نوشتن چيه . اما وقتي به نظرات مراجعه مي كردم جز دو نفر از عزيزان ( آيسان و محمد ) بقيه چيزي براي من نداشتن جز :
عجب وبلاگ با حالي به من هم سر بزن !!!!!!
عجب وبلاگ زيبايي داري !!!!!
مطالب قشنگي داري اما وقت نكردم بخونم بعدا مي خونم !!!!
اينا بود كه ديگه ننوشتم ، اما چند وقت پيش نشستم با خودم فكر كردم كه چرا من دوست دارم همه بفهمن كه من چي ميگم اصلا مگه ميشه ، اگه قرار باشه مثل من فكر كنن و منظور من رو كاملا بفهمن يعني اينكه كاملا شبيه من هستن . يعني اينكه هيچ فكري و هيچ نظر ديگه اي نبايد وجود داشته باشه .
اون وقت خنديدم ياد اين افتادم كه مثلا شعر حافظ رو همه دوست دارن و مي خوننش و از اون لذت مي برن :
عاشقها مي خونن و برداشت عشقي مي كنن ، بعضي ها ميگن درد دل ما رو گفته ، اونهايي كه دستي تو فلسفه دارن از لحاظ فلسفي به اون نگاه مي كنن ... ، باز خنديدم .
اگه عمري باقي بود من تونستم دوباره مطلبي اضافه كنم ، سعي مي كنم كمتر شعر باشه و مطالبي رو كه خودم دوست دارم و درد دل خودم مي نويسم چون قرار واسه دل خودم باشه اگه كسي هم ، هم دل ما بود و از اون خوشش اومد اون وقت باهم در موردش صحبت مي كنيم .
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یالطیف
" یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکش نبود " این مطلب رو همه جا همیشه اول داستانها و قصه ها ی کودکانه شنیده ایم ، اما هیچ وقت فکر نکردیم معنی این جمله چیه و چرا از بچگی این مطلب رو به ما میگن . البته مشکل اینه که اونهایی هم که این مطلب رو به بچه هاشون میگن در موردش فکر نکردن . نمی دونن معنی اصلیش چیه !!
بله درست فهمیدین من میخوام در مورد همین مطلب بنویسم در مورد این مطلب و رابطه اون با شعار اول وبلاگ « عشق + هنر = انسان » ، ما همه قبول داریم که غیر از خداهیچکس نبود ، بله این خدا بود که با هنرمندی تمام ، انسان را از گل آفرید و آنقدر عاشق این مخلوق خود گردید که قسمتی از روح و موجودیت خود را با تمام عشقی که به او داشت ، به وی بخشید .
او بدیشان روح بخشید تا انسان نیز بدو عشق ورزد . ایشان را در بهترین مکان ( بهشت ) جای داد ، به او آموخت عاشق شود عشق بورزد و سپاس گوی نعمات ، رحمات وی گردد . از او خواست از فرامینش پیروی کند تا همیشه درکنارش و یاری رسانش باشد .
اما انسان عشق را درست معنی نکرد و از فرامین معشوق خود پیروی نکرد ، پس انجام دادی کاری را که منع شده بود از آن . پس آفریدگارش فرو فرستاد او را از بالاترین مکان به زمین بی رحم !!
اما آفریدگارعاشق مخلوق خود بود ، پس فرستاد پیام آوران عشق را تا بیاموزانند بدیشان فرزندانشان که چگونه عاشق باشند ، فرستاد معلمانی را برای آموختن هنر عشق ورزی . و پیام فرستاد اگر هنر عشق ورزی را بدانی و عاشق من باشی و از روی راهنمایی های که برایت فرستادم به سوی من آیی دوباره ترا به همان مقام ( اشرف مخلوقات ) که بودی خواهم رسانید ، پس آنگاه دوباره در همان بهشت سکنا خواهی نمود .
پس بدانید که اگر ما خوب عاشق باشیم و هنر عشق ورزیدن را بفهمیم ، اگر هنرمند باشیم و عشق یک خالق به مخلوق خود را درک کنیم ، انسانیم ؛ همان اشرف مخلوقات .
پس به زبان ساده و خلاصه ریاضی خواهیم گفت :
عشق + هنر = انسان
دوست دار دوستیهای شما علی
یا لطیف
امشب می خوام از دلم بگم از حرفی که رو دلم سنگینی می کنه . دلیلش هم اینه که نمی دونم چرا این اتفاق برام افتاد ؟ نمی دونم چرا رفت ؟ نمی دونم چرا بعد از این همه خواهش و اظهار پشیمانی از کاری که نمی دونم چی بود . بازم جواب نداد ! می دونید دوست حمید بود اما من به عنوان یه فامیل دوستش داشتم به خاطر همین هم دلگیرم . به بودنش عادت کرده بودم وقتی که رفت یه چیزی تو زندگیم کم شد
بچه ها دعا کنید که بر گرده . شعر زیر رو تقدیم می کنم به همون عزیز رفته

دوست دار دوستیهای شما علی ![]()


