يا لطيف
سلام دوستان گل امروز براي شما سه داستان از صادق هدايت با نامهاي « لاله » و « محلل » و « مردي نفسش را كشت » رو لينك ميكنم اميدوارم كه از خواندنش لذت ببريد . براي دريافت فايل pdf داستانها روي لينكهاي زير كليك كنيد .
نظر در مورد داستانها يادتون نره !!
لاله :
http://www.ebookpars.com/ebooks/ebooks/laleh.pdf
محلل :
http://www.ebookpars.com/ebooks/ebooks/mohallel.pdf
مردي كه نفسش را كشت :
http://www.ebookpars.com/ebooks/ebooks/mardi-ke-nafsash-ra-kosht.pdf
دوست دار دوستيهاي شما علي ![]()
يا لطيف
سلام دوستان گل امروز براي شما دو داستان از صادق هدايت با نامهاي « س . گ . ل . ل » و « كاتيا» رو لينك ميكنم اميدوارم كه از خواندنش لذت ببريد . براي دريافت فايل pdf داستانها روي لينكهاي زير كليك كنيد .
نظر در مورد داستانها يادتون نره !!
س . گ . ل . ل :
http://www.ebookpars.com/ebooks/ebooks/sgll.pdf
كاتيا :
http://www.ebookpars.com/ebooks/ebooks/katia.pdf
دوست دار دوستيهاي شما علي ![]()
یا لطیف

رمان فریدون سه پسر داشت رمانی زیبا از آقای عباس معرفی
برای دریافت فایل pdf این رمان زیبای بر روی لینک زیر کلیک کنید :
http://fereydoon.malakut.org/fereydoon.pdf
![]()
یا لطیف

شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
"يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
"مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم".
مادر خواب آلود گفت:" بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ "
ماهي کوچولو گفت:" نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم."
مادرش گفت :" حتما بايد بروي؟"
ماهي کوچولو گفت: " آره مادر بايد بروم."
مادرش گفت:" آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟"
ماهي سياه کوچولو گفت:" مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست."
مادر خنديد و گفت:" من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد."
ماهي سياه کوچولو گفت:" آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... "
مادرش ميان حرفش دويد و گفت:" اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!"
ماهي سياه کوچولو گفت:" نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟....."
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:" بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم..."
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:" همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟"
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :" چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند."
همسايه گفت :" چطور مگر؟"
مادر ماهي گفت:" ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!"
همسايه گفت :" کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟"
ماهي کوچولو گفت :" خانم! من نمي دانم شما "عالم و فيلسوف" به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم."
همسايه گفت:" وا ! ... چه حرف ها!"
مادرش گفت :" من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!"
ماهي کوچولو گفت:" هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم."
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:" خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟"
مادر گفت:" آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!"
ماهي کوچولو گفت:" بس کن مادر! او رفيق من بود."
مادرش گفت:" رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!"
ماهي کوچولو گفت:" من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد."
همسايه گفت:" اين حرف ها مال گذشته است."
ماهي کوچولو گفت:" شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد."
مادرش گفت:" حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟"
ماهي کوچولو گفت:" پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم."
چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:" خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟"
ديگري گفت:" فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!"
مادر ماهي سياه گفت:" برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!"
يکي ديگر از آنها گفت:" خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني."
همسايه گفت:" من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم."
ديگري گفت:" تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره."
ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:" واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟"
ماهي کوچولو گفت:" مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن."
يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :" توهين نکن ، نيم وجبي!"
دومي گفت:" اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!"
سومي گفت:" اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!"
چهارمي گفت:" مگر اينجا چه عيبي دارد؟"
پنجمي گفت:" دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!"
ششمي گفت:" اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي."
هفتمي گفت:" آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم....."
مادرش گفت:" به من رحم کن، نرو!.....نرو!"
ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:" دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد."
دوستانش گفتند:" چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!"
ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:" ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟"
ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :" خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم."
يکي از کفچه ماهي ها گفت:" ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم."
ديگري گفت:" داراي اصل و نسب."
ديگري گفت:" از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود."
ديگري گفت:" مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم."
ماهي گفت:" من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد."
کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:" يعني ما نادانيم؟"
ماهي گفت: " اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست."
کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:
" اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!"
ماهي گفت:" شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟"
کفچه ماهي ها گفتند:" مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟"
ماهي گفت:" دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست."
کفچه ماهي ها گفتند:" خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!"
ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:" حالا مادرتان کجاست؟"
ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:" من اينجام ، فرمايش؟"
ماهي گفت:" سلام خانم بزرگ!"
قورباغه گفت:" حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري."
ماهي کوچولو گفت:" صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي."
قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.
دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:
" چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!"
ماهي کوچولو گفت:" من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم."
خرچنگ گفت:" تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟"
ماهي گفت: ?من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم."
خرچنگ گفت:" خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟"
ماهي گفت:" ديگر خودت را به آن راه نزن!"
خرچنگ گفت:" منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعاً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !"
خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:" بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟"
ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
"مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم."
مارمولک گفت:" هر چه مي خواهي بپرس."
ماهي گفت:" در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو."
مارمولک گفت:" اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي."
ماهي گفت :" چه کيسه اي؟"
مارمولک گفت:" مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد."
ماهي گفت:" حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟"
مارمولک گفت:" هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني."
آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.
ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:" مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم."
مارمولک گفت:" تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم."
ماهي گفت:" مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟"
مارمولک گفت:" خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند."
ماهي سياه گفت:" مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟"
مارمولک گفت:" آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا."
مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: " من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند."
مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:" ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟
ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.
يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:
"آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟"
آهو گفت:" شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش."
ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.
بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:" مثل اينکه غريبه اي ، ها؟"
ماهي سياه گفت:" آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم."
ماهي ريزه ها گفتند:" کجا مي خواهي بروي؟"
ماهي سياه گفت:" مي روم آخر جويبار را پيدا کنم."
ماهي ريزه ها گفتند:" کدام جويبار؟"
ماهي سياه گفت:" همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم."
ماهي ريزه ها گفتند:" ما به اين مي گوييم رودخانه."
ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:" هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟"
ماهي سياه گفت:" آره ، مي دانم."
يکي ديگر گفت:" اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟"
ماهي سياه گفت:" اين را هم مي دانم."
ماهي ريزه گفت:" با اينهمه باز مي خواهي بروي؟"
ماهي سياه گفت:" آره ، هر طوري شده بايد بروم!"
به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:" اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم."
لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.
ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:" سلام ، ماه خوشگلم!"
ماه گفت:" سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟"
ماهي گفت:" جهانگردي مي کنم."
ماه گفت:" جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي."
ماهي گفت:" باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم."
ماه گفت:" دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد."
ماهي گفت:" ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد."
ماه گفت:" ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟"
ماهي گفت:" اين غير ممکن است."
ماه گفت:" کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد ..."
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.
صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:" صبح به خير!"
ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:" صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!"
يکي از ماهي هاي ريزه گفت:" آره ، اما هنوز ترسمان نريخته."
يکي ديگر گفت:" فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد."
ماهي سياه گفت:" شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد."
اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.
ماهي سياه کوچولو گفت:" دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست."
ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:" ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!"
يکي ديگر گفت:" حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!"
ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:" چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها ... راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ..."
ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:" حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!"
مرغ سقا گفت:" من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ...."
چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:" حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده ..."
ماهي کوچولو گفت:" ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟"
ماهي هاي ريزه گفتند:" تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!"
مرغ سقا گفت:" آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط."
ماهي هاي ريزه گفتند:" شرطتان را بفرماييد ، قربان!"
مرغ سقا گفت:" اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد."
ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:" قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم ..."
اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:" ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد."
ماهي هاي ريزه گفتند:" بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!"
ماهي سياه گفت:" عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!"
ماهي ريزه ها گفتند:" تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!"
ماهي سياه گفت:" پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما ..."
يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:" بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ..."
ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:" اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟"
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:" حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم ..."
مرغ سقا خنديد و گفت:" کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!"
ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.
ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود .
ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد ? هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:" رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟"
ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:" نگاه کنيد! يکي ديگر ..."
بعد به ماهي سياه گفت:" رفيق ، به دريا خوش آمدي!"
يکي ديگر از ماهي ها گفت:" همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند."
يکي ديگر گفت:" هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي."
ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:" بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم."
يکي از ماهي ها گفت:" همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد."
آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
" مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم ? که مي شوم ? مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ..."
ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟
ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:" چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود."
ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:" آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟"
خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:" اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است."
اين بود که گفت:
"مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟"
ماهيخوار فکر کرد:" احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم ... اما ببينم ... کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!"
ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
"يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!"
اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:" آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟"
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:
"کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟"
ماهي ريزه گفت:" تو ديگر ... کي هستي؟ ... مگر نمي بيني دارم ... دارم از بين ... مي روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم ... اوهو ... اوهو!"
ماهي کوچولو گفت:" بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!"
وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:
" من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري."
ماهي ريزه گفت:" تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟"
ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
" از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر."
ماهي ريزه گفت:" پس خودت چي؟"
ماهي کوچولو گفت:" فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم."
ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ،
تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده...
ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:" ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد."
بچه ها و نوه ها گفتند:" مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد."
ماهي پير گفت:" آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خير!"
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو"شب به خير" گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود .......
صمد بهرنگی
زمستان 1346
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
يا لطيف
قبل از اينكه داستان ديگه اي از استاد ساعدي رو براي شما بنويسم خلاصه بيوگرافي اين استاد رو اينجا مي نويسم تا شايد باعث بشه شناخت شما نسبت به استاد يكم بيشتر بشه
غلامحسين ساعدي در 14 دي 1314 در تبريز متولد شد. نخستين آثارش را از 1334 در مجلات ادبي به چاپ رساند. او كه در ابتدا به عنوان نمايشنامهنويسي چيره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت يافته بود، با نگارش داستانهاي زيبايي چون گدا، دو برادر و آرامش در حضور ديگران، جايگاه خود را به عنوان يكي از خلاقترين داستاننويسان ايران نيز تثبيت كرد.
آثار او دستمايهي برخي از بهترين فيلمهاي بلند سينماي ايران قرار گرفته است، كه از جملهي آنها ميتوان فيلمهاي "گاو) " ساختهي داريوش مهرجويي، 1348)، "آرامش در حضور ديگران" (ساختهي ناصر تقوايي، (1349 و "دايرهي مينا" (ساختهي داريوش مهرجويي، 1353) را نام برد.
ساعدي در دوم آذر 1364 به علت خونريزي دستگاه گوارش در فرانسه درگذشت و در گورستان پرلاشز در كنار صادق هدايت يه خاك سپرده شد.
يه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعهي آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب ميشود اما بازم نصفههاي شب با يه ماشين قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونهي سيد اسدالله بودم. در كه زدم عزيز خانم اومد، منو كه ديد، جا خورد و قيافه گرفت. از جلو در كه كنار ميرفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: خانم بزرگ مگه نرفته بودي؟
روي خودم نياوردم، سلام عليك كردم و رفتم تو، از هشتي گذشتم، توي حياط، بچه ها كه تازه از خواب بيدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو ميشستند، پاشدند و نگام كردند. من نشستم كنار ديوار و بقچهمو پهلوي خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزيز خانم دوباره پرسيد: راس راسي خانم بزرگ، مگه نرفته بودي؟
گفتم: چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم.
عزيز خانم گفت: حالا كه مي خواستي بري و برگردي، چرا اصلاً رفتي؟ ميموندي اين جا و خيال مارم راحت مي كردي.
خنديدم و گفتم: حالا برگشتم كه خيالتون راحت بشه، اما ننه، اين دفعه بيخودي نيومدم، واسه كار واجبي اومدم.
بچهها اومدند و دورهام كردند و عزيز خانم كه رفته رفته سگرمههاش توهم مي رفت، كنار باغچه نشست و پرسيد: كار ديگهات چيه؟
گفتم: اومدم واسه خودم يه وجب خاك بخرم، خوابشو ديدم كه رفتنيام .
عزيز خانم جابجا شد و گفت: تو كه آه در بساط نداشتي، حالا چه جوري ميخواي جا بخري؟
گفتم: يه جوري ترتيبشو دادهم. و به بقچهام اشاره كردم.
عزيز خانم عصباني شد و گفت: حالا كه پول داري پس چرا هي مياي ابنجا و سيد بيچاره رو تيغ مي زني؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگي مي كنه، جون ميكنه و وسعش نميرسه كه شكم بچههاشو سير بكنه، تو هم كه ولكنش نيستي، هي ميري و هي مياي و هر دفعه يه چيزي ازش ميگيري.
بربر زل زد تو چشام كه جوابشو بدم و منم كه بهم برخورده بود، جوابشو ندادم. عزيزه غرولندكنان از پلهها رفت بالا و بچههام با عجله پشت سرش، انگار ميترسيدند كه من بلايي سرشون بيارم. اما من همونجا كنار ديوار بودم كه نفهميدم چطور شد خواب رفتم. تو خواب ديدم كه سيد از دكان برگشته و با عزيزه زير درخت ايستاده حرف منو مي زنه، عزيزه غرغرش دراومده و هي خط و نشان مي كشه كه اگر سيد جوابم نكنه خودش ميدونه چه بلايي سرم بياره. از خواب پريدم و ديدم راسي راسي سيد اومده و تو هشتي، بلند بلند با زنش حرف ميزنه. سيد ميگفت: آخه چه كارش كنم، در مسجده، نه كندنيه، نه سوزوندني، تو يه راه نشونم بده، ببينم چه كارش ميتونم بكنم.
عزيز خانم گفت: من نميدونم كه چه كارش بكني، با بوق و كرنا به همهي عالم و آدم گفته كه يه پاپاسي تو بساطش نيس، حالا اومده واسه خودش جا بخره، لابد واديالسلام و اينا رو پسند نميكنه، مي خواد تو خاك فرج باشه. حالا كه اين همه پول داره، چرا ولكن تو نيس؟ چرا نميره پيش اوناي ديگه؟ اين همه پسر و دختر داره، چون تو از همه پخمهتر و بيچارهتري اومده وبال گردنت شده؟ سيد عبدالله، سيد مرتضي، جواد آقا، سيد علي، اون يكيا، صفيه، حوريه، امينه آغا و اون همه داماد پولدار، چرا فقط ريش تو را چسبيده؟
سيد كمي صبر كرد و گفت: من كه عاجز شدم، خودت هر كاري دلت مي خواد بكن، اما يه كاري نكن كه خدا رو خوش نياد، هر چي باشه مادرمه.
از هشتي اومدند بيرون و من چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم. سيد از پله ها رفت بالا و بعد همانطور بي سر و صدا اومد پايين و از خانه رفت بيرون. من يه تيكه نون از بقچهم درآوردم و خوردم و همونجا دراز كشيدم و خوابيدم. شبش تو ماشين آنقدر تكون خورده بودم كه نمي تونستم سرپا وايسم. چشمم و كه باز كردم، هوا تاريك شده بود و تو اتاق چراغ روشن بود. چند دفعه سرفه كردم و بعد رفتم كنار حوض، آبو بهم زدم، هيشكي بيرون نيومد، پلهها رو رفتم بالا و ديدم عزيز خانم و بچه ها دور سفره نشستهاند و شام مي خورند، سيد هنوز نيومده بود، توي دهليز منتظر شدم، شام كه تمام شد، سرمو بردم تو وگفتم: عزيز خانم، عزيز خانم جون.
ماهرخ دختر بزرگ اسدالله از جا پريد و جيغ كشيد، همه بلند شدند، عزيز خانم فتيلهي چراغو كشيد بالا و گفت: چه كار ميكني عفريته؟ ميخواي بچه هام زهره ترك بشن؟
پس پس رفتم و گفتم: ميخواستم ببينم سيد نيومده؟
عزيز خانم گفت: مگه كوري، چشم نداري و نميبيني كه نيومده؟ امشب اصلاً خونه نمياد.
گفتم: كجا رفته؟
دست و پاشو تكان داد و گفت: من چه مي دونم كدوم جهنمي رفته.
گفتم: پس من كجا بخوابم؟
گفت: روسر من، من چه ميدونم كجا بخوابي، بچههامو هوايي نكن و هر جا كه مي خواي بگير بخواب.
همونجا تو دهليز دراز كشيدم و خواب رفتم. صبح پا شدم، ميدونستم كه عزيزه چشم ديدن منو نداره اين بود كه تا نماز خوندم پا شدم از خونه اومدم بيرون و رفتم حرم. اول حضرت معصومه را زيارت كردم و بعد بيرون در بزرگ حرم، چارزانو نشستم و صورتمو پوشوندم و دستمو دراز كردم طرف اونايي كه براي زيارت خانم مياومدند. آفتاب پهن شده بود كه پاشدم و پولامو جمع كردم و گوشهي بقچه گره زدم و راه افتادم. نزديكياي ظهر، دوباره اومدم خونهي سيد اسدالله. واسه بچه ها خروس قندي و سوهان گرفته بودم، در كه زدم ماهرخ اومد، درو نيمه باز كرد و تا منو ديد فوري درو بست و رفت. من باز در زدم، زن غريبه اي اومد و گفت: سيد اسدالله سه ماه آزگاره كه از اين خونه رفته.
گفتم: كجا رفته؟ ديشب كه اين جا بود.
زن گفت: نمي دونم كجا رفته، من چه ميدونم كجا رفته.
درو بهم زد و رفت، مي دونستم دروغ ميگه، تا عصر كنار در نشستم كه بلكه سيد اسدالله پيدايش بشه، وقتي ديدم خبري نشد، پا شدم راه افتادم، يه هو به كلهم زد كه برم دكان سيدو پيدا بكنم. اما هر جا رفتم كسي سيد اسدالله آيينه بندو نمي شناخت، كنار سنگتراشيها آيينهبندي بود كه اسمش سيد اسدالله بود، يه مرد با عمامه و عبا اونجا نشسته بود. ميدونستم سيد هيچ وقت عمامه نداره. برگشتم و همينطور ول گشتم و وقت نماز كه شد رفتم حرم و صدقه جمع كردم و اومدم تو بازار. تا نزديكياي غروب اين در و اون در دنبال سيد اسدالله گشتم، مثل اون وقتا كه بچه بود و گم ميشد و دنبالش ميگشتم. پيش خود گفتم بهتره باز برم دم در خونهش، اما ترس ورم داشته بود، از عزيزه ميترسيدم، از بچههاش مي ترسيدم، از همه ميترسيدم، زبانم لال، حتا از حرم خانم معصومهم ميترسيدم، يه دفعه همچو خيالات ورم داشت كه فكر كردم بهتره همون روز برگردم، رفتم پاي ماشينها كه سيد اسدالله را ديدم با دستهاي پر از اونور پيادهرو رد مي شد، صداش كردم ايستاد، دويدم و دستشو گرفتم و قربون صدقهاش رفتم و براش دعا كردم، جا خورده بود و نميتونست حرف بزنه، زبونش بند اومده بود و هاج و واج نگام مي كرد. گفتم: ننه جون، نترس، نميام خونهت، ميدونم عزيز خانم چشم ديدن منو نداره، من فقط دلم برات يه ذره شده بود، ميخواستم ببينمت و برگردم.
سيد گفت: آخه مادر، تو ديگه يه ذره آبرو برا من نذاشتي، عصري ديدمت تو حرم گدايي ميكردي فوري رد شدم و نتونستم باهات حرف بزنم، آخر عمري اين چه كاريه ميكني؟
من هيچ چي نگفتم. سيد پرسيد: واسه خودت جا خريدي؟
گفتم: غصهي منو نخورين، تا حال هيچ لاشهاي رو دست كسي نمونده، يه جوري خاكش ميكنن.
بغضم تركيد و گريه كردم، سيد اسداللهم گريهش گرفت، اما به روي خودش نياورد و از من پرسيد: واسه چي گريه ميكني؟
گفتم: به غريبي امام هشتم گريه ميكنم.
سيد جيبهاشو گشت و يك تك تومني پيدا كرد و داد به من و گفت: مادر جون، اينجا موندن واسه تو فايده نداره، بهتره برگردي پيش سيد عبدالله، آخه من كه نميتونم زندگي تو رو روبرا كنم، گداييم كه نميشه، بالاخره ميبينن و ميشناسنت و وقتي بفهمن كه عيال حاج سيد رضي داره گدايي ميكنه، استخوناي پدرم تو قبر مي لرزه و آبروي تمام فك و فاميل از بين ميره، برگرد پيش عبدالله، اون زنش مثل عزيزه سليطه نيس، رحم و انصاف سرش ميشه.
پاي ماشينها كه رسيديم به يكي از شوفرا گفت: پدر، اين پيرزنو سوار كن و شوش پيادهش بكن، ثواب داره.
برگشت و رفت، خداحافظيم نكرد ، ديگه صداش نزدم، نمي خواست بفهمند كه من مادرشم.
تو خونهي سيد عبدالله دلشون برام تنگ شده بود. سيد با زنش رفته بود و بچه ها خونه رو رو سر گرفته بودند. خواهر گنده و باباغوري رخشنده هم هميشهي خدا وسط ايوان نشسته بود و بافتني ميبافت، صداي منو كه شنيد و فهميد اومدم، گل از گلش واشد، بچههام خوشحال شدند، رخشنده و سيد عبدالله قرار نبود به اين زوديها برگردند، نون و غذا تا بخواي فراوان بود، بچه ها از سر و كول هم بالا ميرفتند و تو حياط دنبال هم ميكردند ، ميريختند و ميپاشيدند و سر به سر من ميذاشتند و ميخواستند بفهمند چي تو بقچهم هس. اونام مثل بزرگتراشون ميخواستند از بقچهي من سر در بيارن، خواهر رخشنده تو ايوان مينشست و قاه قاه ميخنديد و موهاي وزكردهشو پشت گوش ميگذاشت با بچهها همصدا ميشد و ميگفت: خانم بزرگ، تو بقچه چي داري؟ اگه خوردنيه بده بخوريم.
و من ميگفتم: به خدا خوردني نيس، خوردني تو بقچهي من چه كار مي كنه.
بيرون كه ميرفتم بچههام ميخواستن با من بيان، اما من هرجوري بود سرشونو شيره ميماليدم و ميرفتم خيابون. چارراهي بود شبيه ميدونچه، گود و تاريك كه هميشه اونجا مينشستم، كمتر كسي از اون طرفا در ميشد و گداييش زياد بركت نداشت و من واسه ثوابش اين كارو مي كردم. خونه كه بر ميگشتم خواهر رخشنده ميگفت: خانم بزرگ كجا رفته بودي؟ رفته بودي پيش شوهرت؟
بعد بچه ها دورهام مي كردند و هر كدوم چيزي از من ميپرسيدند و من خندهم ميگرفت و نميتونستم جواب بدم و ميافتادم به خنده، يعني همه ميافتادند و اونوقت خونه رو با خنده مي لرزونديم. خواهر رخشنده منو دوست داشت، خيليم دوست داشت، دلش ميخواست يه جوري منو خوشحال بكنه، كاري واسه من بكنه، بهش گفتم يه توبره واسه من دوخت. توبره رو كه تموم كرد گفت: توبره دوختن شگون داره. خبر خوش مي رسه.
اين جوريم شد ، فرداش آفتاب نزده سرو كلهي عبدالله و رخشنده پيدا شد كه از ده برگشته بودند، رخشنده تا منو ديد جا خورد و اخم كرد، سيد عبدالله چاق شده بود، سرخ و سفيد شده بود، ريش در آورده بود، بيحوصله نگام كرد و محلم نذاشت. پيش خود گفتم حالا كه هيشكي محلم نمي ذاره، بزنم برم، موندن فايده نداره، هركي منو مي بينه اوقاتش تلخ ميشه، ديگه نميشد با بچهها گفت و خنديد، خواهر رخشنده هم ساكت شده بود. سيد عبدالله رفت تو فكر و منو نگاه كرد و گفت: چرا اين پا اون پا ميكني مادر؟
گفتم: ميخوام بزنم برم.
خوشحال شد و گفت: حالا كه ميخواي بري همين الان بيا با اين ماشين كه ما رو آورده برو ده.
بچه ها برام نون و پنير آوردند، من بقچه و توبرهاي كه خواهر رخشنده برام دوخته بود ورداشتم و چوبي رو كه سيد عوض عصا بخشيده بود دست گرفتم و گفتم: حرفي ندارم، ميرم.
بچه ها رو بوسيدم و بچه ها منو بوسيدند و رفتم بيرون، ماشين دم در بود، سوار شدم. بچهها اومدند بيرون و ماشينو دوره كردند، رخشنده و خواهرش نيومدند، سيد دو تومن پول فرستاده گفته بود كه يه وقت به سرم نزنه برگردم. صداي گريهي خواهر رخشنده رو از تو خونه شنيدم. دختر بزرگ رخشنده گفت: اون ميترسه، ميترسه شب يه اتفاقي بيفته. نزديكياي ظهر رسيدم ده، پياده كه شدم منو بردند تو يه دخمه كه در كوچك و چارگوشي داشت. پاهام، دستام همه درد مي كرد، شب برام نون و آبگوشت آوردند، شام خوردم و بلند شدم كه نماز بخونم در دخمه رو باز كردم، پيش پايم درهي بزرگي بود و ماه روي آن آويزان بود و همه جا مثل شير روشن بود و صداي گرگ مياومد، صداي گرگ، از خيلي دور مياومد، و يه صدا از پشت خونه ميگفت: الان مياد تو رو ميخوره گرگا پيرزنا رو دوس دارن.
همچي به نظرم اومد كه دارم دندوناشو ميبينم، يه چيز مثل مرغ پشت بام خونه قدقد كرد و نوك زد. پيش خود گفتم خدا كنه كه هوايي نشم، اين جوري ميشه كه يكي خيالاتي ميشه. از بيرون ترسيدم و رفتم تو. از فردا ديگه حوصلهي دره و ماه و بيرونو نداشتم، همهش تو دخمه بودم، دلم گرفته بود، فكر ميكردم كه چه جوري شد كه اين جوري شد. گريه ميكردم،گريه ميكردم به غريبي امام غريب، به جواني سقاي كربلا. ياد صفيه افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود، اما از شوهرش ميترسيدم، با اين كه ميدونستم نميدونه من كجام، باز ازش ميترسيدم، وهم و خيال برم مي داشت.
ده همه چيزش خوب بود، اما من نميتونستم برم صدقه جمع كنم. عصرها ميرفتم طرفاي ميدونچه و تاشب مينشستم اونجا. كاري به كار كسي نداشتم، هيشكيم كاري با من نداشت، كفشامو تو راه گم كرده بودم و فكر مي كردم كاش يكي پيدا مي شد و محض رضاي خدا يه جف كفش بهم ميبخشيد، ميترسيدم از يكي بخوام، ميترسيدم به گوش سيد برسه و اوقاتش تلخ بشه، حالم خوش نبود، شبها خودمو كثيف ميكردم، بي خودي كثيف مي شدم نميدونستم چرا اين جوري شدهم، هيشكيم نبود كه بهم برسه.
يه روز درويش پيري اومد توي ده. شمايل بزرگي داشت كه فروخت به من، اون شب و شب بعد، همهش نشستم پاي شمايل و روضه خوندم. خوشحال بودم و ميدونستم كه گدايي با شمايل ثوابش خيلي بيشتره.
يه شب كه دلم گرفته بود، نشسته بودم و خيالات ميبافتم كه يه دفه ديدم صدام ميزنن، صدا از خيلي دور بود، درو وا كردم و گوش دادم، از يه جاي دور، انگار از پشت كوهها صدام ميزدند. صدا آشنا بود، اما نفهميدم صداي كي بود، همهي ترسم ريخت پا شدم شمايل و بند و بساطو ورداشتم و راه افتادم، جاده ها باريك و دراز بود، و بيابون روشن بود و راه كه
ميرفتم همه چيز نرم بود، جاده پايين ميرفت و بالا ميآمد، خستهام نميكرد همه اينا از بركت دل روشنم بود، از بركت توجه آقاها بود، از آبادي بيرون اومدم و كنار زمين يكي نشستم خستگي در كنم كه يه مرد با سه شتر پيداش شد، همونجا شروع كردم به روضه خوندن، مرد اول ترس برش داشت و بعد دلش به حالم سوخت و منو سوار كرد و خودشم سوار يكي شد. شتر سوم پشت سرما دوتا، آرام آرام مي اومد. دلم گرفته بود و ياد شام غريبان كربلا افتادم و آهسته گريه كردم.
به جواد آقا گفتم ميرم كار ميكنم و نون ميخورم، سير كردن يه شكم كه كاري نداره، كار ميكنم و اگه حالا گدايي ميكنم واسه پولش نيس، واسه ثوابشه، من از بوي نون گدايي خوشم مياد، از ثوابش خوشم مياد، به شما هم نباس بر بخوره، هر كس حساب خودشو خودش پس ميده و جواد آقا گقت كه تو خونه رام نميده، برم هر غلطي دلم مي خواد بكنم، و درو بست. مي دونستم كه صفيه اومده پشت در و فهميده كه جواد آقا نذاشته من برم تو و رفته خودشو زده، غصه خورده، گريه كرده، و جواد آقا كه رفته توي اتاق، ننوي بچه را تكون داده و خودشو به نفهمي زده. ميدونستم كه يه ساعت ديگه جواد آقا ميره بازار. رفتم تو كوچهي روبرو و يه ساعت صبر كردم و دوباره برگشتم و در زدم كه يه دفعه جواد آقا درو باز كرد و گفت: خب؟
و من گفتم: هيچ.
و راهمو كشيدم رفتم. و جواد آقا اون قدر منو نگاه كرد كه از كوچه رفتم بيرون. و شمايلو از تو بقچه در آوردم و شروع كردم به مداحي مولاي متقيان. زن لاغري پيدا شد كه اومد نگام كرد و صدقه داد و گفت: پيرزن از كجا مياي، به كجا ميري؟
گفتم: از بيابونا ميام و دنبال كار مي گردم.
گفت: تو با اين سن و سال مگه ميتوني كاري بكني؟
گفتم: به قدرت خدا و كمك شاه مردان، كوه روي كوه ميذارم.
گفت: لباس ميتوني بشوري؟
گفتم: امام غريبان كمكم ميكنه.
گفت: حالا كه اين طوره پشت سر من بيا.
پشت سرش راه افتادم، رفتيم و رفتيم تو كوچهي خلوتي به خونهي بزرگي رسيديم كه هشتي درندشتي داشت. رفتيم تو، حياط بزرگ بود و حوض بزرگيم داشت كه يه دريا آب ميگرفت وسط حياط بود و روي سكوي كنار حوض، چند زن بزك كرده نشسته بودند عين پنجهي ماه، دهنشون ميجنبيد و انگار چيزي ميخوردند كه تمومي نداشت. منو كه ديدند خندهشون گرفت و خنديدند و هي با هم حرف ميزدند و پچ پچ ميكردند و بعد گفتند كه من نميتونم لباس بشورم، بهتره بشينم پشت در. با شمايل و بقچه نشستم پشت در، و اون زن لاغر بهم گفت هر كي در زد ربابه رو خواست راش بدم و بذارم بياد تو. تا چند ساعت هيشكي در نزد. من نشسته بودم و دعا ميخوندم، با خداي خودم راز و نياز مي كردم، گوشهي دنجي بود، و از تاريكي اصلاً باكيم نبود. از حياط سرو صدا بلند بود و نمي دونم كيا شلوغ مي كردند، اون زن بهم گفته بود كه سرت تو لاك خودت باشه، و منم سرم تو لاك خودم بود كه در زدند، گفتم: كيه؟
گفت: ربابه رو مي خوام.
درو وا كردم، مرد ريغونهاي تلوتلوخوران آمد تو و يكراست رفت داخل حياط. از توي حياط صداي خنده بلند شد و بعد همه چيز مثل اول ساكت شد، آروم آروم خوابم گرفت، و تو خواب ديدم بازم رفتهم خونهي صفيه و در مي زنم كه جواد آقا درو باز كرد و گفت خب؟ و من گفتم هيچ، و يك دفعه پريد بيرون و من فرار كردم و او با شلاق دنبالم كرد، تو اين دلهره بودم كه در زدند از خواب پريدم، ترس برم داشت، غير جواد آقا كي مي تونست باشه؟ گفتم: كيه؟
جواد آقا : واكن.
گفتم: كي رو ميخواي ؟
گفت: ربابه رو.
گفتم: نيستش.
گفت: ميگم واكن سليطه.
و شروع كرد به در زدن و محكمتر زدن. همون زن لاغر اومد و گفت: چه خبره؟
گفتم: الهي من فدات شم، الهي من تصدقت، درو وا نكن.
گفت: چرا؟
گفتم: اگه واكني منو بيچاره ميكنه، فكر مي كنه اومدم اين جا گدايي.
گفت: اين كيه كه ميخواد تو رو بيچاره كنه؟
گفتم: جواد آقا، دامادم.
گفت: پاشو تو تاريكي قايم شو.
پا شدم و رفتم تو تاريكي قايم شدم، زنيكه درو وا كرد، صداي قدمهاشو شنيدم اومد تو و غرولند كرد و رفت تو حياط، از تو حياط صداي غيه و خوشحالي بلند شد، بعد همه چي مثل اول آرام شد. من برگشتم و درو وا كردم، بيرون خوب و روشن و پر بود، بقچه و شمايلو برداشتم و گفتم: يا قمر بني هاشم، تو شاهد باش كه از دست اينا چي مي كشم. و از در زدم بيرون.
اون شب صدقه جمع نكردم، نون بخور نميري داشتم، عصا بدست، شمايل و بقچه زير چادر، منتظر شدم، ماشين سياهي اومد و منو سوار كرد، از شهر رفتيم بيرون سركوچهي تنگ و تاريكي پيادهم كرد. آخر كوچه روشنايي كم سويي بود. از شر همه چي راحت بودم، وقتش بود كه ديگه به خودم برسم، به آخر كوچه كه رسيدم در باز بود و رفتم تو. باغ بزرگي بود و درختهاي پير و كهنه، شاخه به شاخهي هم داشتند و صداي آب از همه طرف شنيده ميشد، قنديل كهنه و روشني از شاخهي بيدي آويزون بود. زير قنديل نشستم و منتظر شدم، قمر و فاطمه و ماهپاره اومدند، هر چار تا اول گريه كرديم و بعد نشستيم به درد دل، قمرخپله و چاق مانده بود، اما شكمش، طبلهي شكمش وا رفته بود، فاطمه آب شده بود و چيزي ازش نمونده بود، اما هنوزم ميخنديد و آخرش گريه ميكرد. ماهپاره گشنهش بود، همانطور كه چينهاي صورتش تكان تكان ميخورد انگشتاشو ميجويد، نميدونست چشه، اما من ميدونستم كه گشنشه، بقچهمو باز كردم و نونا رو ريختم جلوش، فاطمه هنوز بقچهشو داشت و هنوزم مواظبش بود. ماهپاره شروع كرد به خوردن نونا، همچي به نظرم اومد كه خوردن يادش رفته، يه جوري عجيبي ميجويد و ميبلعيد، بعد نشستيم به صحبت، و هر سه نفرشون گله كردند كه چرا به ديدنشون نميرم، من هي قسم و آيه كه نبودم، اما باورشون نميشد، بعد، از گدايي حرف زديم و من، فاطمه رو هر كارش كردم از بقچهش چيزي نگفت، بعد رفتيم لب حوض، من همه چي رو براشون گفتم، گفتم كه دنيا خيلي خوب شده، منم بد نيستم، صدقه جمع مي كنم، شمايل مي گردونم، فاطمه گفت: حالا كه شمايل ميگردوني يه روضه قاسم برامون بخون، دلمون گرفته.
هر چارتامون زير درختا نشسته بوديم، من روضه خوندم، فاطمه اول خندهاش گرفت و بعد شروع به گريه كرد، و ما هر چار نفرمون گريه كرديم، از توي باغ هم هاي هاي گريه اومد5دعاي علقمه كه تموم شد، به فكر خونه و زندگيم افتادم، همه را جمع كرده گذاشته بودم منزل امينه آغا. عصر بود كه رفتم و در زدم، خودش اومد درو باز كرد. انگار كه من از قبرستون برگشتهم بهتش زد، من هيچي نگفتم، نوههاش اومدند، دخترش نبود، و من ديگه نپرسيدم كجاس، مي دونستم كه مثل هميشه رفته حموم.
امينه گفت: كجا هستي سيد خانم ؟
گفتم: زير سايهتون.
امينه گفت : چه عجب از اين طرفا؟
گفتم: اومدم ببينم زندگيم در چه حاله.
امينه زيرزمين را نشان داد و گفت: چند دفه سيد مرتضي و جواد آقا و حوريه اومدهن سراغ اينا، و من نذاشتم دست بزنن، به همهشون گفتم هنوز خودش حي و حاضره، هر وقت كه سرشو گذاشت زمين، من حرفي ندارم بيايين و ارث خودتونو ببرين.
از زيرزمين بوي ترشي و سدر و كپك مي اومد، قاليها و جاجيمها را گوشهي مرطوب زيرزمين جمع كرده بودند، لولههاي بخاري و سماورهاي بزرگ و حلبي ها رو چيده بودند روهم، يه چيز زردي مثل گل كلم روي همهشون نشسته بود، بوي عجيبي همه جا بود و نفس كه ميكشيدي دماغت آب مي افتاد، سه تا كرسي كنار هم چيده بودند، وسطشون سه تا بزغالهي كوچك عين سه تا گربه، نشسته بودند و يونجه مي خوردند. جونور عجيبيم اون وسط بود كه دم دراز و كلهي سه گوشي داشت و تندتند زمين را ليس ميزد و خاك ميخورد.
امينه ازم پرسيد: پولا را چه كردي سيد خانم؟
من گفتم: كدوم پولا؟
امينه گفت: عزيزه نوشته كه رفته بودي قم واسه خودت مقبره بخري؟
گفتم: تو هم باورت شد؟
امينه گفت: من يكي كه باورم نشد، اما از دست اين مردم، چه حرفا كه در نميارن.
گفتم: گوشت بدهكار نباشه.
امينه پرسيد: كجاها ميري، چه كارا مي كني؟
گفتم: همه جا ميرم، تو قبرستونا شمايل ميگردونم، روضه ميخونم، مداح شدهام.
بچه هاي امينه نيششان باز شد، خوشم اومد، شمايلو نشانشون دادم، ترسيدند و در رفتند.
امينه گفت: حالا دلت قرص شد؟ ديدي كه تمام دار و ندارت سر جاشه و طوري نشده؟
گفتم: خدا بچههاتو بهت ببخشه، يه دونه از اين بقچههام بهم بده، مي خوام واسه شمايلم پرده درست كنم.
امينه گفت: نميشه، بچههات راضي نيستن، ميان و باهام دعوا مي كنن.
گفتم: باشه، حالا كه راضي نيستن، منم نميخوام.
و اومدم بيرون. يادم اومد كه شمايل حضرت بهتره كه پرده نداشته باشه، تازه گرد و غبار قبرستونها كافيه كه چشم ناپاك به جمال مباركش نيفته، سر دوراهي رسيدم و نشستم و شروع كردم به روضه خوندن. مردها به تماشا ايستادند. من مصيبت ميگفتم و گريه ميكردم، و مردم بيخودي ميخنديدند.
ديگه كاري نداشتم، همهش تو خيابونا و كوچهها ولو بودم و بچه ها دنبالم ميكردند، من روضه ميخوندم و تو يه طاس كوچك آب تربت ميفروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمي شده بود و ناخن پاهام كنده شده بود و ميسوخت، چيزي تو گلوم بود و نميذاشت صدام دربيايد، تو قبرستون ميخوابيدم، گرد و خاك همچو شمايلو پوشانده بود كه ديگه صورت حضرت پيدا نبود، ديگه گشنهم نميشد، آب، فقط آب ميخوردم، گاهي هم هوس ميكردم كه خاك بخورم، مثل اون حيوون كوچولو كه وسط برهها نشسته بود و زمين را ليس ميزد. زخم گندهاي به اندازهي كف دست تو دهنم پيدا شده بود كه مرتب خون پس ميداد، ديگه صدقه نميگرفتم، توي جماعت گاه گداري بچههامو ميديدم كه هروقت چشمشون به چشم من ميافتاد خودشونو قايم مي كردند. شب جمعه تو قبرستون بودم، و پشت مرده شور خونه نماز ميخوندم كه پسر بزرگ سيد مرتضي و آقا مجتبي اومدند سراغ من كه بريم خونه. من نميخواستم برم. اونا منو به زور بردند و سوار ماشين كردند و رفتيم و من يه دفعه خودمو تو باغ بزرگي ديدم. منو زير درختي گذاشتند و خودشون رفتند تو يه اتاق بزرگي كه روشن بود و بعد با مرد چاقي اومدند بيرون و ايستادند به تماشاي من. پسر سيد مرتضي و آقا مجتبي رفتند پشت درختا و ديگه پيداشون نشد، دو نفر اومدند و منو بردند تو يه راهروي تاريك. و انداختنم تو يه اتاق تاريك و من گرفتم خوابيدم. فردا صبح اتاق پر گدا بود و وقتي منو ديدند، ازم نون خواستند و من روضهي ابوالفضل براشون خوندم. توي يه گاري برامون آبگوشت آوردند و ما همه رفتيم توي باغ كه آبگوشت بخوريم، اما زخم بزرگ شده دهنمو پر كرده بود و من نميتونستم چيزي قورت بدم، بين اونهمه آدم هيشكي به شمايل من عقيده نداشت، يه شب خواب صفيه و حوريه رو ديدم، و يه شب ديگه بچههاي سيد عبدالله رو و شباي ديگه خواب حضرتو، مثل آدماي هوايي ناراحت بودم، از همه طرف بهم فحش ميدادند، بد و بيراه ميگفتند، مي خواستم برم بيرون. اما پيرمرد كوتوله اي جلو در نشسته بود كه هر وقت نزديكش مي شدم چوبشو يلند مي كرد و داد مي زد: كيش كيش. يه روز كمال پسر بزرگ صفيه با يه پسر ديگه اومدند سراغ من. صفيه برام كته و نون و پياز فرستاده بود. كمال بهم گفت همه مي دونن كه من تو گداخونهام، چشماش پر شد و زد زير گريه. بعد بهم گفت كه من مي تونم از راه آب در برم، بعد خواست كفشاشو بهم ببخشه و ترسيد باهاش دعوا بكنند، من از جواد آقا ميترسيدم، از سيد مرتضي ميترسيدم، از بيرون ميترسيدم، از اون تو ميترسيدم. به كمال گفتم: اگر خدا بخواد ميام بيرون.
اونا رفتند و پيرمرد جلو در نصف كته و پيازمو ور داشت و بقيه شو بهم داد.
شب شد و من وسط درختا قايم شدم و سفيدي كه زد، من راه آبو پيدا كردم و بقچه و شمايلو بغل كردم و مثل مار خزيدم توي راه آب، چار دست و پا از وسط لجنها رد شدم، بيرون كه رسيدم آفتاب زد و خونه ها به رنگ آتش در اومد.
از اونوقت به بعد، ديگه حال خوشي نداشتم، زخم داخل دهنم بزرگ شده تو شكمم آويزون بود، دست به ديوار ميگرفتم و راه ميرفتم، يه چيز عجيبي مثل قوطي حلبي، تو كلهام صدا مي كرد، يه چيز مثل حلقهي چاه از تو زمين باهام حرف مي زد، شمايل حضرت باهام حرف مي زد، امام غريبان، خانم معصومه، ماهپاره، باهام حرف مي زدند، يه روز بچه هاي سيد عبدالله رو ديدم كه خبر دادند خالهشون مرده، من مي دونستم، از همه چيز خبر داشتم.
يه روز بيخبر رفتم خونه امينه، در باز بود و رفتم تو، همه اونجا، تو حياط دور هم جمعبودند، سيد اسدالله و عزيزه از قم اومده بودند و داشتند خونه زندگيمو تقسيم ميكردند، هيشكي منو نديد، باهم كلنجار ميرفتند، به همديگه فحش ميدادند، به سر و كلهي هم ميپريدند، جواد آقا و سيد عبدالله با هم سر قاليها دعوا داشتند، و امينه زار زار گريه ميكرد كه همه زحمتا رو اون كشيده و چيزي بهش نرسيده، صداي فاطمه رو از زيرزمين شنيدم كه صدام مي كرد، يه دفعه كمال منو ديد و داد كشيد، همه برگشتند و نگاه كردند، و بعد آرام آرام جمع شدند دور من، جواد آقا كه چشمانش دودو ميزد داد كشيد: ميبيني چه كارا ميكني؟
من دهنمو باز كردم ولي نتونستم چيزي بگم و شمايلو به ديوار تكيه دادم، اونا اول من و بعد شمايل حضرتو نگاه كردند.
جواد آقا گفت: بقچهتو وا كن، ميخوام بدونم اون تو چي هس.
امينه گفت: سيد خانم بقچهتو وا كن و خيالشونو راحت كن.
جواد آقا گفت: يه عمره سر همهمون كلاه گذاشته، د ياالله زود باش.
بقچه مو باز كردم و اول نون خشكهها رو ريختم جلو شمايل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه كردند و روشونو كردند طرف ديگه، كمال پسر صفيه با صداي بلند به گريه افتاد.
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
يا لطيف
همه ما را تنگ هم چپانده بودند. داخل كاميون زوار در رفته اي كه هر وقت از دست اندازي رد ميشد چهارستون اندامش وا ميرفت و ساعتي بعد تخته بندها جمع و جور مي شدن دو ما يله مي شديم و همديگر را مي چسبيد يم كه پرت نشويم.انگار داخل دهان جانوري بوديم كه فك هايش مدام باز و بسته مي شدولي حوصله جويدن و بلعيدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود مي چرخيد. نفس مي كشيد و نفس پس مي دادو آتش مي ريخت ومدام مي زد تو سر ما. همه له له مي زديم. دهان ها نيمه باز بودو همديگر را نگاه مي كرديم. كسي كسي را نمي شناخت. هم سن و سال هم نبوديم. روبروي من پسر چهارده ساله اي نشسته بود. بغل دست من پيرمردي كه از شدت خستگي دندان هاي عاريه اش را در آورده بود و گر فته بود كف دستش و مرد چهل ساله اي سرش را گذاشته بود روي زانوانش و حسابي خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زيلي بودند. بيشتر از شصت نفر بوديم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفري از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بوديم. تشنه بوديم و گرسنه بوديم. كاميون از پيچ هر جاده اي كه رد ميشد گرد و خاك فراواني به راه مي انداخت و هر كس سرفه اي مي كرد تكه كلوخي به بيرون پرتاب ميكرد.
چند ساعتي اين چنين رفتيم و بعد كاميون ايستاد. ما را پياده كردند. در سايه سار ديوار خرابه اي لميديم. از گوشه ناپيدايي چند پيرمرد پيدا شدند كه هر كدام سطلي به دست داشتند. به تك تك ما كاسه آبي دادند و بعد براي ما غذا آوردند. شورباي تلخي با يك تكه نان كه همه را با ولع بلعيدم.دوباره آب آوردند. آب دومي بسيار چسبيد. تكيه داده بوديم به ديوار. خواب و خميازه پنجول به صورت ما مي كشيد كه ناظم پيدايش شد. مردي بود قد بلند.. تكيده و استخواني . فك پايينش زياده از حد درشت بودو لب پايينش لب بالايش را پوشانده بود. چند بار بالا و پايين رفت. نه كه پلك هايش آويزان بود معلوم نبود كه متوجه چه كسي است. بعد با صداي بلند دستور داد كه همه بلند بشويم و ما همه بلند شديم و صف بستيم. راه افتاديم و از درگاه درهم ريخته اي وارد خرابه اي شديم. محوطه بزرگي بود. همه جا را كنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشيه گودال ها نشستيم. روبروي ما ديوار كاه گلي درهم ريخته اي بود و روي ديوار تخته سياهي كوبيده بودند.
پاي تخته سياه ميز درازي بود از سنگ سياه و دور سنگ سياه چندين سطل آب گذاشته بودند. چند گوني انباشته از چلوار و طناب و پنبه هاي آغشته به خاك. آفتاب يله شده بود و ديگر هرم گرمايش نمي زد تو ملاج ما. مي توانستيم راحت تر نفس بكشيم.نيم ساعتي منتظر نشستيم تا معلم وارد شد. چاق و قد كوتاه بود. سنگين راه مي رفت.مچ هاي باريك و دست هاي پهن و انگشتان درازي داشت. صورتش پهن بود و چشم هايش مدام در چشم خانه ها مي چرخيد. انگار مي خواست همه كس و همه چيز را دائم زير نظر داشته باشد. لبخند مي زد و دندان روي دندان مي ساييد. جلو آمد و با كف دست ميز سنگي را پاك كردو تكه اي گچ برداشت و رفت پاي تحته سياه و گفت: درس ما خيلي آسان است. اگر دقت كنيد خيلي زود ياد ميگيريد.وسايل كار ما همين هاست كه مي بينيد.با دست سطل هاي پر آب و گوني ها را نشان دادو بعد گفت: ؛ كار ما خيلي آسان است. مي آوريم تو و درازش مي كنيم.
و روي تخته سياه شكل آدمي را كشيد كه خوابيده بودو ادامه داد: ؛اولين كار ما اين است كه بشوريمش. يك يا دو سطل آب مي پاشيم رويش. وبعد چند تكه پنبه ميگذاريم روي چشم هايش و محكم مي بنديم كه ديگر نتواند ببيند.؛با يك خط چشم هاي مرد را بست و بعد رو به ما كرد و گفت:؛ فكش را هم بايد ببنديم؛. پارچه اي را از زير فك رد مي كنيم و بالاي كله اش گره مي زنيم. چشم ها كه بسته شد دهان هم بايد بسته شود كه ديگر حرف نزند.فك پايين را به كله دوخت و گفت:؛ شست پاها را به هم مي بنديم كه راه رفتن تمام شد.؛
و خودش به تنهايي خنديد و گفت:؛ دست هارا كنار بدن صاف مي كنيم و مي بنديم؛ و نگفت چرا و دست هارا بست. و بعد گفت:؛ حال بايد در پارچه اي پيچيد و ديگر كارش تمام است. و بعد به بيرون خرابه اشاره كرد. دو پيرمرد مرد جواني را روي تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله ميكرد. گاه گداري دست و پايش را تكان مي داد. او را روي ميز خواباندند. پيرمردها بيرون رفتند و معلم جلو آمدو پيرهن ژنده اي را كه بر تن مرد جوان بود پاره كرد و دور انداخت.
معلم پنجه هايش را دور گردن مرد خفت كرد و فشار داد و گردنش را پيچيدو دست ها و پاهاتكاني خوردند و صدايش بريد و بدن آرام شد.آنگاه سطل آبي را برداشت. روي جنازه پاشيدو بعد پنبه روي چشم ها گذاشت و با تكه پارچه اي چشم را بست. فك مرده پايين بود كه با يك مشت دو فك را به هم دوخت و بعد پارچه ديگري را از گوني بيرون كشيد و دهانش را بست و تكه ديگري را از زير چانه رد كرد و روي ملاج گره زد. بعد دست ها را كنار بدن صاف كرد. تعدادي پنبه از كيسه بيرون كشيد و لاي پاها گذاشت و شست پاها را با طنابي به هم بست و و بعد بي آنكه كمكي داشته باشد جنازه را در پارچه پيچيد و بالا و پايين پارچه را گره زد و با لبخند گفت :؛كارش تمام شد . اشاره كرد و دو پير مرد وارد خرابه شدندو جسد را برداشتند و داخل يكي از گودال ها انداختند و گودال را از خاك انباشتند و بيرون رفتند. معلم دهن دره اي كردو پرسيد : ؛ كسي يا د گرفت؟؛
عده اي دست بلند كرديم. بقيه ترسيده بودندو معلم گفت :؛آنها كه ياد گرفته اند بيايند جلو. بلند شديم و رفتيم جلو. معلم مي خواست به بيرون خرابه اشاره كند كه دست و پايش را گرفتيم و روي تخته سنگ خوابانديم. تا خواست فرياد بزند گلويش را گرفتيم و پيچانديم. روي سينه اش نشستيم و با مشت محكمي فك پايينش را به فك بالا دوختيم. روي چشم هايش پنبه گذاشتيم و بستيم. دهانش را به ملاجش دوختيم و لختش كرديم و پنبه لاي پاهايش گذاشتيم. شست پاهايش را با طناب به هم گره زديم و كفن پيچش كرديم و بعد بلندش كرديم و پرتش كرديم توي گودال بزرگي و خاك رويش ريختيم و همه زديم بيرون. ناظم و پيرمردهانتوانستند جلو ما را بگيرند.راننده كاميون پشت فرمان نشست و همه سوار شديم. وقتي از بيرا هه ا ي به بيراهه ديگر مي پيچيديم آفتاب خاموش شده بود . گل ميخ چند ستاره بالا سر ما پيدا بود و ماه از گوشه اي ابرو نشان ميداد.
تابستان 1362
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
زمانی مردی ثروتمند زندگی می کرد که صرفاً به خاطر سردابه و شراب در آن به خودش افتخار می کرد در آن سردابه جامی از شراب انگور قدیمی بود که فقط برای موقعی که تنها خودش می دانست مصرف می شد .
روزی فزمانروای آن کشور به دیدن او آمدو او با خود فکر کرد و گفت : « آن خمره به خاطر یک فرمانروا نباید باز شود .»
و بعد اوزخوف آن ناحیه به ملاقات او آمد اما او به خودش گفت :« نه ، نه ، آن خمره را نخواهم گشود . او نه ارزش آن را می داند و نه دردی راکه به مخاطش می رسد . »
شاهزاده آن سرزمین پیش او آمد و با او شام خورد . اما او با خود فکر کرد « آن شراب بسیار سلطنتی تر از آن است که صرفاً با یک شازده خورده شود . »
و حتی روز ازدواج خواهرزاده اش به خودش گفت : « نه ، نه ، برای این مهمانان نباید آورده شود . »
و سال ها از پی هم گذشتند و او که پیرمردی شده بود مرد و مثل هر بذر و میوه بلوط به خاک سپرده شد . و در روز خاک سپاریش ، کوزه قدیمی به همراه دیگر کوزه های شراب بیرون آورده شد و بین فقرای همسایه توزیع شد و هیچ کس از زمان زیاد آن خبر نداشت .
از نظر آنان هر آنچه که داخل فنجانی ریخته شود فقط شراب است.
![]()
یالطیف
اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،
و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي .
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد.........
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار .......
برخي نادوست و برخي دوستدار .......
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي ......
نه كم و، نه زياد ..... درست به اندازه
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد .....
تا كه زياده به خود غره نشوي
و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....
تا در لحظات سخت ،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است ،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........
چون اين كار ساده اي است ،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند ......
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي .
و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي ......
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي ...........
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني ،
وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت ....
به رايگان ......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني ....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد .
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
" اين مال من است "
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازید .....
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ......
یالطیف
در عصر ابريِ دل گرفته، وقتي صادق هدايت، نويسندة چهلوهشت سالة ايراني، مقيم موقت پاريس، به سوي خانهاش در محلة هجدهم، كوچة شامپيونه، شماره 37 مكرر ميرود، دو مرد را ميبيند كه بيرون خانهاش منتظرش هستند. آنها ازش ميپرسند كه آيا از ادارة پليس ميآيد، و آيا جواز اقامت پانزده روز بعدي را گرفته؟ آنها با او در خيابانها راه ميافتند و حرف ميزنند: رفتن پي تمديد اقامت، آن هم با خيالي كه تو داري! هدايت ميگويد: من خيالي ندارم! يكيشان ميخندد: البته كه نداري! خودكشي؟ اينجا پاريس است؛ و آن هم اول بهار!
در هواي خاكستري پيش از غروب، آنها در دوسويش از پي ميآيند و ازش ميپرسند چه فايدهاي دارد زنده بماند؟ اين زندگي كه پانزده روز يك بار تمديد ميشود! آيا نميداند كه هيچ اميدي نمانده است؟
هدايت تقريباً خاموش است. يكي از آنها فكر او را ميخواند و از آخرين اميدش ـ تغييري معجزهآسا در همه چيز ـ حرف ميزند: تو ميداني كه هيچ تغييري در پيش نيست. همه در نهان مثل همند. كشورت بوي نفت و گدايي ميدهد، و همه همدستِ چپاولگرانند. رجالهها همين نيست كلمهاي كه بهكار ميبري؟ رجالهها هر فكر نوي دلسوزانهاي را با گلوله پاسخ ميدهند. همين روزها نويسندهاي را در دادگستري تهران، روز روشن جلوي چشم همه كشتند، به خاطر صراحت افكارش! و اميد به اينكه با نوشتن چيزي را عوض كني يا حتي فقط آيينهاي باشي، در تو مرده. اينجا كسي زبان نوشتههاي تو را نميداند؛ و آنها كه در كشورت خط تو را ميخوانند آيا از حروف الفبا بيشترند؟! هدايت ميخواهد بداند كه آنها پليساند؟ نه؛ آن دو بسيار شبيه خود هدايت هستند. هدايت ميگويد در نظر اول آنها را اشتباه گرفته با كساني كه خيال ميكند دنبالش هستند. آنها پيش خود ميخندند.
آنها به كافه ميروند و زن اثيري برايشان قهوه و كنياك ميآورد. هدايت دست به جيب ميبرد: نميتوانم مهمانتان كنم. آنها لبخند ميزنند: ته ماندة دست و دلبازي اشرافي؟ هدايت رد ميكند: برايم ممكن نيست! يكيشان نگاهي شوخ مياندازد و به جيب بغل او: نميشود گفت نداري! هدايت دفاع كنان پسميكشد: اين نه! يكمي به شوخي تأكيد ميكند: البته؛ بايد به فكر آينده بود! دومي تند ميپرسد: مخارج كفن و دفن؟ هدايت ميگويد: دست دراز كردن ياد نگرفتهام! يكمي ميخندد:داستان "تاريكخانه"! او يادداشتي در ميآورد و پيش چشم ميگيرد: "با خودم عهد كردهام روزي كه كيسهام ته كشيد، يا محتاج كس ديگري بشوم، به زندگي خودم خاتمه بدهم." يادداشت را ميبندد: لازم است بگويم چه سطر و چه صفحهاي؟
هدايت كمي گيج در نيمة تاريكي چراقي كه فقط روي ميز را روشن ميكند به آنها مينگرد: حتماً مأموريتي داريد. چپي هستيد يا راستي؟ مذهبي هستيد يا دولتي؟ اين تكه را نوشته و دست و دستتان دادهاند. شما فقط وانمود ميكنيد كه خيلي ميدانيد؛ ولي واقعاً يك كلمه هم از من نخواندهايد! آنها در برابر اين خشم غير منتظره، دمي هاج و واج و ندانمكار بههم نگاه ميكنند؛ و اندك اندك يكيشان آغاز ميكند: "همة اهل شيراز ميدانستند كه داشآكل و كاكا رستم ساية يكديگر را با تير ميزنند..." و همچنان كه ميگويد داشآكل و كاكا رستم قمهكشان، در جنگي ابدي، از پشت پنجره كافه كه حالا ديگر بفهمي نفهمي همان محله سردزك شيراز است، از برابر مرجانِ طوطي بهدست ميگذرند. هدايت فقط مينگرد. ديگري چراغ روي ميز را به سوي هدايت سر ميگرداند و سايه او را چون جغدي بر ديوار مياندازد: "در زندگي زخمهايي است كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد..." و همچنان كه ميگويد زن اثيري ـ كه سيني سفارش يك مشتري را ميبرد ـ دمي روان ميان تاريك روشن كافه به هدايت لبخند ميزند؛ و گدايي شبيه پيرمرد خنزرپنزري با كوزة شكسته زير بغل از پشت پنجره ـ كه حالا كم و بيش خانههاي كاه گلي تو سري خورده، و درشكهاي با اسب لاغر مردني، در چشمانداز آن پيداست ـ ميگذرد. و به طرزي هراسآور ميخندد چنان كه دندانهايش نمايان ميشود؛ از ميان راهش زني لكاته ناگهان پيش ميآيد و چادرش را مياندازد و سر و تن خود را به شيشه پنجره ميچسباند. هدايت ميكوشد با تكان دادن سر آنها را از ذهن خود براند. يكيشان علويه خانم را تعريف ميكند؛ زن ميان سالي پر زاد و رودي كه براي ثواب و كاسبي، دائم با كاروان زوار ميرود و ميآيد و در راه صيغه ميشود؛ و همچنان كه ميگويد قافلة زوار و چاوشخوان از پشت سرش ميگذرند، علويه خانم نشسته ميان گاري پر از زنهاي ديگر و بروبچههاي قد و نيم قد خودش، پياپي بر سينه ميكوبد و كسي را نفرين ميكند. هدايت خاموش مينگرد. ديگري ميگويد تو كه نميخواهي حاجيآقا را سر تا ته بشنوي. هان؟ خود آزاري است! كار چاق كني نشسته بر يك سكو كه گمان ميكند مركز دنياست! و همچنان كه ميگويد كافه اندك اندك نوري از سوراخ سقف ميگيرد و حاجيآقا نشسته در هشتي خانهاش ديده ميشود كه به چند مرد تهريشدار با تحكم و بد خلقي دستورهايي ميدهد و صدايش كمكم شنيده ميشود:«در مجامع رسوخ بكنيد؛ سينما و تياتر، قاشق چنگال، هواپيما، اتوموبيل و گرامافون را تكفير بكنيد. از معجزه سقاخانه غافل نباشد!» ناگهان گويي چشمش به هدايت افتاده لحن عوض ميكند: "آقا من اعتقادم از اين جوانان فرنگ رفته هم سلب شده. وقتي برميگردند يك نفر بيگانه هستند!" ارباب رجوع حاجيآقا محو ميشود و فقط دو تن كه محرمترند خود را پيش ميكشند. حاجيآقا خشمگين هدايت را نشان ميدهد: "آقا اين مرتيكه خطرناكه. حتماً بلشويكه؛ از مال پس و از جان عاصي؛ بايد سرش را زير آب كرد." ناگهان پارابلومي از زير لباده بيرون ميآورد و به آنها نزديك ميكند: "در حقيقت شما ثواب جهاد با كفار را ميبريد!" هدايت بياختيار ميگويد كاش ميشد همه را…! ساية يكم از تاريكي درميآيد: نه، نميتواني پارهشان كني؛ آنها سالهاست ديگراز اختيار تو بيروناند. دورهات كردهاند. نه! اين كي بود رد شد؟ ساية دوم از تاريكي درميآيد: زرينكلا؛ زني كه مردش را گم كرد. سايه يكم ميپرسد: دوستش داشتي؟ هدايت لبخند ميزند. ساية دوم ميگويد هنوز دنبال مردش ميگردد. و همچنان كه ميگويد زرينكلا پيش ميآيد و در جستوجوي مردش ميگذرد. ساية يكم كتابي را باز ميكند: "عشق مثل يك آواز دور، نغمه دلگير و افسونگر است كه آدم زشت بد منظرهاي ميخواند. نبايد دنبال او رفت و از جلو نگاه كرد!" كتاب را ميبندد: ميخواهي ببيني؟ نوشته توست: "آفرينگان"! ـ هدايت برافروخته و بياختيار از جا بلند ميشود. يكمي در پياش مي آيد: عشق يك طرفه. نه؟ به مردمي كه دوستشان داري و قدر خودشان را نمي دانند! هدايت از در بيرون ميزند؛ دومي در پياش ميآيد: درد تو وقتي شروع شد كه زن اثيري در آغوشت مرد. بدبختي تو بود كه پيش از مرگ آن درد عميق را در چشمانش ديدي. اين وطنت نبود؟ هدايت رو ميگرداند كه چيزي بگويد ولي زبانش بسته ميماند. پشت شيشة كافه زن اثيري، با بردن انگشت به سوي بينياش او را به خاموشي ميخاند لبخندي بيرنگ؛ و سپس هدايت سرش را به زير مياندازد.
آنها در خيابانها ميروند مردي با تهريش شتابزده ميگذرد؛ به تنهاي كه ندانسته ميزند ميماند و ميپرسد شما ايراني هستيد؟ من پي واجبالقتلي به اسم هدايت ميگردم؛ صادق هدايت! هدايت ميگويد نه، من هادي صداقتم. مرد نفسزنان ميگويد حكم خونش را دارم ولي به صورت نميشناسمش. لعنت به چاپارخانه وطني! مدتهاست از تهران فرستاده شده و هنوز در راه است. اين ملعون چه شكلي است؟ هدايت ميگويد: او تصويري ندارد؛ مدتها است شبيه هيچ كس نيست؛ نه هموطنانش، نه مردم اينجا. مرد شتابزده ميرود، و هدايت به سايههايش ميگويد اين يكي از آنها است. چندي است دنبالش هستند. پس از دست به دست شدن نسخه في بلادالافرنجيه حكم قتلش را دارند. آنها از حاجيآقا دستور ميگيرند. سايهها نوشته را ميشناسند؛ داستان چند قشري كه ميآيند فرنگ را اصلاح كنند و خودشان آلودة فسق و فجور فرنگ ميشوند. و همچنان كه ميگويند شخصيتهاي داستان في بلادالافرنجيه مست و خراب ميگذرند؛ يكي مطربي كنان و يكي دست در گردن لكاتهاي.
هدايت و دو همراهش به پرلاشز مي روند و گوري را ميبينند كه پيرمرد خنزرپنزري ميكند. كنار درشكه فكستني با اسب لاغر مردنياش، سايهها ميگويند ببين حتي گور آماده است. از گور دو قشري شتابزده درميآيند و راست به سوي هدايت ميآيند و ميگويند حاجيآقا ميپرسد چهطور بهتر است بميرد؛ با زهر، چاقو، گلوله، يا طناب؟ او بايد انتخاب كند! هدايت برميگردد و به همراهانش مينگرد. آنها با شانه بالا انداختن نشان ميدهند كه توصيهاي ندارند. هدايت رو برميگرداند به سوي دوقشري؛ ولي آنها نيستند. گيج پرسان رو ميگرداند سوي دو همراهش؛ و از ميان شانههاي آن دو، پاي درخت سروي لب جوي، زن اثيري را ميبيند كه به پيرمرد خنزرپنزري گل نيلوفري تعارف ميكند. هدايت ميكوشد اين خيال را از سر خود براند، ولي چون به خود ميآيد دو همراهش هم نيستند.
هدايت از كنار آگهي سيرك و چرخ و فلك ميگذرد؛ از كنار آگهي لاتاري، و راستة نقاشان خياباني. نقاشي پيش ميخواندش كه چهرهاش را بكشد. هدايت سر تكان ميدهد و دور ميشود. روان ميان جمعيت، يكي از دو سايهاش از دور ميگويند: "افسوس ميخورم كه چرا نقاش نشدم. تنها كاري بود كه دوست داشتم و ازش خوشم ميآمد!" حرف توست از دهن قهرمان زندهبهگور. هنوز هم به اين گفته پايبندي؟ بعد از آنهمه نقاشي با كلمات؟ هدايت روميگرداند و از كنار عينك فروشي دو دهنهاي ميگذرد با علامت جغدي عينك زده؛ و سپستر از كنار كتاب فروشي بزرگي كه پشت پنجرهاش عكسي از كافكا است. از ميان آيند و روند جمعيت يكي از سايهها ميگويد: عجيب است كه جلوي كتابخانه نايستادي! و دومي جواب ميدهد: چه فايده وقتي پول نداري بخري؟ يكمي ميگويد: تازه اگر پولي هم بود اول دسته عينكش! روزنامه فروشي فرياد كنان ميچرخد و چند تن روزنامهخوان پيش ميآيند. هدايت از ميان آنها ميگذرد. يكمي شوخيكنان نگاهش روي روزنامهها ميچرخد: هيچ خبري از ايران! و اگر هم بود مثلاً چه بود؟ درنرو؛ حدس بزن! ـ آن يكي مي گويد: تازگيها روشنفكراني مردهاند. هدايت همچنان كه ميرود زير لب ميغرد: دركشور من هيچ روشنفكري نميميرد؛ همه نابود ميشوند!
باران سيلآسا. چترها باز ميشوند. هدايت از زيردرختان برگ نياوردة لخت ميان جمعيت ميرود. دورادور بر سردر سينماها هملت، مهمانان شب، محاكمه، رم شهر بيدفاع ، اورفه نفرين شدگان، زمين ميلرزد، همشهري كين، درشهر و سپس تصويري از انفجار بمب اتم در هيروشيما. هدايت ولي به سينماي مقابل ميرود. سايهاي ميگويد: فيلمهاي مرفحتر است چرا فيلمهاي بعد از جنگ اوّل؛ ما بعد از جنگ دوميم! و آن يك ميگويد: با روح تو سازگارترند. نه؟ با تصور تو از ويراني كشورت! هدايت بر ميگردد فحشي بدهد، ولي فقط رفت و آمد مردم است زير چترها، و پليسي بارانيپوش كه از دور به او مينگرد. هدايت ميرود توي سينماي سوت و كوري كه چهار تالار كوچك دارد. دري باز ميشود: روي پرده دانشمند زردوست كه از ائيرمن كمك ميگيرد ناگهان درمييابد كه قلعهاش آتش گرفته، و غلام گِلياش ـ گولم ـ از ميان آتش ميرود. مردم روستايي به ديدن قلعة آتش گرفته شادي ميكنند. هدايت لاي در به بليط خود مينگرد و صدايي از پشت سر ميشنود: گجستهدژ چنين چيزي ميشد اگر درآن كشور سينمايي بود. نه؟ هدايت گيج مينگرد؛ و ميداند كه از دو همراهش خلاصي ندارد، حتي اگر ظاهراً جلوي چشمش نباشند. دري باز ميشود: روي پرده بردگان شهر پيشرفته متروپوليس كارخانهها را ميگردانند و توسط چشمها و دستگاههاي پيشرفته نظارت ميشوند. پچ پچي زير گوش هدايت: جاي يك قلدر سيبيل از بنا گوش دررفته با چشمان از حدقه در آمده خالي است؛ با چكمههاي سربازياش. اين طور نيست؟ هدايت رو ميگرداند. دري باز ميشود؛ روي پرده ارابة نوسفراتو ميايستد و او نوك پنجه با قوزي كه پشت خود مياندازد و دستهاي جلو برده از پلهها بالا ميرود. هدايت در تالار را ميبندد. دري باز ميشود؛ روي پرده ارابة مرگ خسته ميگذرد. هدايت در صندلي خود مينشيند. پچپچ آن دو را از پشت سر ميشنود: اين تباهي و تلخي با روح آزرده تو همآهنگ است؛ انسانهاي عاجز، كه بردة خود يا ديگرياند. درست گفتم؟ هدايت با خشم رو برميگرداند و ميبيند زن اثري به سوي او ميآيد. هدايت يكه ميخورد و عينك از چشمش پايين ميلغزد. دست و پا گم كرده باز عينك دسته شكسته را بر چشم خود استوار ميكند، ولي حالا زن لكاته است كه از يكي دو رديف آن طرفتر وقيحانه روبه او ميخندد و دست به دكمههاي لباس خود ميبرد. هدايت از ميان فيلم بر ميخيزد.
ميان شلوغي خيابان دوقشري شتابزده از دور پيش ميدوند، و فقط وقتي ندانسته به او تنه ميزنند دمي ميمانند و با خشنودي ميگويند يك نفر هدايت را در اين راسته ديده است. وآنها به زودي پيدايش ميكنند و كلكش را ميكنند. هدايت به آنها تبريك ميگويد و آنها شتابان دور ميشوند؛ در همان حال كه دو همراه پيش ميآيند و گويي منتظر تصميم به او مينگرند. هدايت يك هو شكلكي ميسازد؛ ناگهان ابروان خود را بالا ميبرد و نيمخندهاي به چهره خود ميدواند، پنجة راستش را بالاتر و پنجة چپش را پايينتر ـ گشوده ـ جلو ميبرد؛ در حالي كه بر پنجة پاي چپ است، پاي راستش را مثل اينكه بخواهد از پلهكاني بالا برود پيش ميبرد و اداي نوسفراتو را درميآورد. ساية يكم ميگويد تو اداي نوسفراتو را درميآوري. مردهاي كه روزها در تابوت ميخوابد و شبها به دنبال عاطفه و خون زندگي است. چرا؟ و سايه دوم تندي ميكند: تو بهشان تبريك گفتي. چطور ميتواني احساس درونيات را پنهان كني؟
هدايت تند پشت ميكند و دور ميشود؛ آنها در پياش ميروند. يكمي تند ميگويد: "شايد در دنيا تنها يك كار ازمن برآيد؛ ميبايستي بازيگر تئاتر شده باشم." و ديگري تند بشكني در هوا ميزند: از "زنده به گور" زير باران هدايت تند ميكند تا هرچه بيشتر از آنها دور شود، ولي ناگهان آندو را سر راه خود ميبيند. ساية يكم: تو داري خداحافظي ميكني! درست نگفتم؟ هرجايي كه خاطرهاي داري چرخ ميزني! ساية دوم: همهچيز عوض شده، به سرعت، و ديگر همان نيست كه در خاطره بود! هدايت از ميان آندو ميگذرد و به زير سرپناهي ميكشد. آندو، دو سويش زير سرپناه جا ميگيرند. زير چترها مردمي ميگذرند. هدايت مينگرد: چاق، لاغر، خشنود، غمگين، شتابزده، كند. پيري كه اداي جواني را درآورده؛ مردي كه خود را شبيه زنان ساخته. زني كه خود را چون مردان آراسته. يكي كه گويي غمباد دارد با فرزندش كه عين خودش است. صداي ساية يكم كه از روي نوشتهاي ميخواند: "هركس چندين صورت با خود دارد. بعضيها فقط يكي از اين صورتها را دائم بهكار ميبرند كه زود چرك ميشود و چين و چروك ميخورد. دستة ديگر صورتهاي خودشان را براي زاد و رود خودشان نگه ميدارند. بعضي ديگر پيوسته صورتشان را تغيير ميدهند، ولي همينكه پا به سن گذاشتند ميفهمند كه اين آخرين صورتك آنها بوده و به زودي مستأمل و خراب ميشود و صورت حقيقي آنها از پشت آن بيرون ميآيد." تو نوشتهاي، يادت هست؟ بوف كور!
هدايت ناگهان برميگردد و خود را در پنجره مغازهاي كه پر از آينههاي كج و كوجي است مينگرد؛ كش آمده، دراز شده، كوچكتر يا بزرگتر شده. صداي ساية دوم در گوشش ميپيچد كه از رو ميخواند: "صورت من استعداد براي چه قيافههاي مضحك و ترسناكي را داشت. گويا همه ريختهاي مسخره، هراسانگيز، و باور نكردني را كه در نهاد من پنهان بود آشكار ميديدم. همة اين قيافهها در من و مال من بودند. صورتكهاي ترسناك و جنايتكار و خندهآور كه به يك اشاره عوض ميشدند." همان "بوف كور" شش صفحه بعد! هدايت عينك خود را كه شيشههايش خيس باران است از چشم برميدارد و ميبرد زير بالاپوش و با ماليدنش به پيراهن پاكش ميكند. باران بند آمده چترها بسته ميشود. دوچرخهها و چرخ دستيها راه ميافتند. توي چالة آبي ماه ميدرخشد. هدايت پيش ميرود و به آن خيره ميشود. دو همراه ميبينندش و لبخند ميزنند: درست است؛ در تهران هم ماه بالا آمده. آنجا هم كساني به ماه نگاه ميكنند. كساني با بغض و اشك و كساني بيخيال. دومي پيش ميآيد: آه مردمان است كه روي ماه را گرفته. نه؟ هدايت ميگويد: تا كي ميخواهيد فكرهاي من را بخوانيد؟
ساية يكم به ابري كه از روي ماه ميگذرد مينگرد: اين سايهروشن تو را ياد آن فيلمها مياندازد، وقتي كه خونآشام راه ميافتاد. با همة تاريكي، درآن فيلمها، به معنا عشق است كه مي چربد گرچه در عمل مرگ است كه پيروز است. مرگ خسته! ـ آنجا اميدي بود. نبرد عشق و مرگ. چرا در نوشته تو عشق كمكي نيست؟ هدايت با پا ماه را در چاله آب به لرزه مياندازد: انفجار اتم دروغ آوريل نبود! آن دو يكه ميخورند و گويي از كشفي كه كردهاند خشكشان زده باشد، ميخكوب به رميدن هدايت مينگرند: هوم ـ تا به حال از وطنت نااميد بودي، و حالا از همه جهان! هدايت تند و بياختيار ميرود آندو شتابان به او ميرسند: ولي اين جواب نبود، فرار از جواب بود: چرا در نوشته تو براي داش آكل هيچ اميدي نيست. چرا مرجان تلاشي نميكند؟ چرا عشق هميشه باعث دلگرمي است؟ هدايت ميماند و مرموز ميشود؛ و با لبخندي پنهانكار به سوي آنها رو ميگرداند و صدايش را پايين ميآورد: رازي هست كه شما نميدانيد، حتي اگر همه كلمات مرا ازبر باشيد. آن دو كنجكاو پيش ميآيند. هدايت تقريباً پچپچ ميكند: مرجان متعلّقه حاجيآقاست؛ همسر پنجمش! آن دو جا خورده و ناباور مينگرند: اين را فقط به شما ميگويم. درست شنيديد؛ همسر خون آشام! خودش دير ميفهمد؛ مثلِ طوطيِ در قفس. اگر اين را نفهميده باشيد چيزي هم از من نخواندهايد! هدايت دور ميشود و آنها حيران ميمانند، گيج و سردرنياورده. از هر جيب كتابي بيرون ميآورد تندتند ورق ميزنند و پي اين مضمون ميگردند. ميغرند و ميخروشند كه چرا تا به حال اين نكته را نيافتهاند.
هدايت از كنار سينمايي كه فيلم "نبرد راه آهن" را نشان ميدهد رو به پيادهروي آن سو ميرود و خطكشي عابر پياده خيابان را پشت سر ميگذارد كساني با صندوقهايي كه تكان ميدهند براي مصدومان نهضت مقاومت اعانه جمع ميكنند. هدايت از ميان آنها ميگذرد. يك سواري بيماربر آژيركشان ميگذرد و جماعتي شمع روشن بهدست آرام در عرض خيابان پيش ميآيند، با شعارهايي. در رديفهاي جلو برخي بر صندلي چرخدار، و بعضي با چوب زير بغل؛ بيدست يا بيپا.
روي پل رودخانه هدايت پياده ميشود و به آن پايين به جريان آب مينگرد. بازتاب لرزان ماه در آب. دو همراه پشت سرش پديدار ميشوند: سقوط در آب؟ نه؛ تو يك بار امتحان كردهاي! دومي تأكيد ميكند: تو در آب نميپري. نه! ميترسي يكهو وحشت بگيردت و كمك بخواهي. يكمي كامل ميكند: تو عارت ميآيد از كسي كمك بخواهي! هدايت راه ميافتد؛ آنها در پياش. يكمي ميگويد: تو نقشهاي داري! هدايت همچنان ميرود و دومي به جاي او ميگويد: "از كارهايي كه قبلاً نقشهاش را بكشند بيزارم." يكمي رد ميكند: اين فقط جملهايست در سين گاف لام لام كه ميتواند تا به حال تصحيح شده باشد. و تند رخ به رخِ هدايت پس پس ميرود: هوم ـ تو واقعاً داري خداحافظي ميكني؛ با همهچيز و همهجا! تو خيالي داري! هدايت ميايستد. يكمي ميگويد چرا ما را به خانهات نبردي؟ ترسيدي پنبهها را ببينيم؟ دومي فرصت نميدهد: سه روز است پنبه ميخري. نه؟ براي لاي درزها! يكمي دنبال حرف را ميگيرد: ميشد از لحاف كش رفت و پول نداد. هدايت ميگويد: من پول ندادم: من از لحاف كش رفتم. آن دو به هم مينگرند: خب، اگر به اينجا كشيده پس بهترين راه است؛ فقط بپا؛ نبايد كبريت بكشي! هدايت لبخند ميزند: من نقشهاي ندارم! آن دو گيج مينگرند. هدايت عينكش را برميدارد وبه بالا مينگرد؛ به ماه، كه ابر از روي آن ميگذرد. يكمي شگفتزده تأكيد ميكند: حرفم را پس نميگيرم. آخرين نگاه ـ واقعاً داري خداحافظي ميكني! ساية دوم به ماه مينگرد و لب باز ميكند: "نياكان همة انسانها، به آن نگاه كردهاند؛ جلوي آن گريه كردهاند؛ و ماه سرد و بياعتنا در آمده و غروب كرده. مثل اين است كه يادگار آنها، در آن مانده." هدايت در حالي كه عينكش را ميگذارد. پيش دستي ميكند: "سين گاف لام لام"، نميدانم چه صفحهاي! و راه ميافتد. آنها در پياش ميروند: هنوز فكر ميكني "ماه تنها و گوشه نشين از آن بالا با لبخند سردش انتظار مرگ زمين را ميكشد؛ و با چهرهاي غمگين به اعمال چرك مردم زمين مينگرد."؟ هدايت ميغرد: ماه در هيروشيما غير اين چه ميبيند، گرچه روز يا شبي هم نگاهش به فلاكت كاروان علويه خانم بود؛ و ببخشيد كه نميدانم چه صفحه و چه سطري!
درشلوغي پيادهرو، تردستي كه با چشم بسته گذرندگان را شناسايي ميكند و چند تني دورش جمع شدهاند، ناگهان آستين هدايت را ميگيرد و به سوي خود ميكشد؛ و هدايت فقط ميكوشد عينك دسته شكسته خود را روي بيني حفظ كند. مرد چشم بسته، بازيگرانه مشخصات او را در ذهن جستوجو ميكند: هاه ـ مال اينجا نيستي! شغل؟ نداري! شايد ـ هنرمند! كلمات! بله؛ حرف، حرف، حرف ـ شايد نويسندهاي، جهانگرد؟ نه ـ خودت را تبعيد كردهاي در وطن حسرت اينجا داري و اينجا حسرت وطن! ناگهان هراسان ميماند: نه، ديگر نداري! تو داري تصميم مهمي ميگيري هدايت به دومرد مينگرد كه توي جمعيت منتظرش هستند؛ و ميغرد: من دارم هيچ تصميمي نميگيرم! او راه ميافتد. دو سايه پشت سرش ميروند. يكمي خودش را ميرساند: درست گفتي "كسي تصميم به خودكشي نميگيرد. خودكشي با بعضيها هست. در خميره و سرشت و نهاد آنها است. نميتوانند از دستش بگريزند. خودكشي هم با بعضي زاييده ميشود" ـ و از دومي ميپرسد "زنده به گور" نيست؟ دومي ـ در پيشان ـ ميگويد: آن هم نه فقط يك بار؛ دوبار! هدايت دور نشده ميماند و كلافه برميگردد و سكهاي جلوِ مرد چشم بسته پرت ميكند. مرد چشم بسته ميگويد: نگفتم مسيو تا ده شماره برميگردد و سكة ما يادش نميرود؟ جمعشدگان ميخندند و كف ميزنند. سكه را از روي زمين پيرمرد خنزرپنزري برميدارد. هدايت پشت ميكند و دور ميشود؛ داشآكل با قدارهاي خونين بهدست و زخمي در پهلو به دنبالش. از روبرويش حاجيآقا پرخاشكنان و بد دهن پيش ميآيد، ولي زودتر از آن كه به هدايت برسد زن لكاته زير بغل حاجيآقا را ميگيرد و خندان دور ميكند. در خيابان درشكة مرگ ميرود؛ پيرمرد خنزرپنزري دعوتش ميكند بالا. زن اثيري كنار خيابان دامنش را بالا مي زند و رانش را به گذرندگان نشان ميدهد. بر يك گاري علويه خانم از جلوِ برج ايفل ميگذرد؛ توي سر بچههاي قد و نيمقدش ميزند وبه زمين و آسمان بد و بيراه ميگويد. از روبهرو زرينكلا، زني كه مردش را گم كرد، پيش ميآيد و ميگويد مردي كه گُم كرده اوست. در خيابان سگي ولگرد زير يك سواري له ميشود. و كساني جيغ ميكشند و صداي بوغ چند سواري به هوا ميرود. دوقشري شتابزده به او كه حواسش پرت است تنه ميزنند و عينك هدايت ميافتد. به او ميگويند فهميدهايم كه هدايت عينك دارد؛ همه اين منورالفكرهاي لامذهب عينك ميزنند! و به شتاب ميروند. هدايت خم ميشود عينك دسته شكستهاش را بر ميدارد و بر چشم ميگذارد. كنار كابارهاي مردي دلقكوار معلق زنان و هياهو كنان توجه گذرندگان را به كاباره جلب ميكند. در دهنة ورودي كاباره، مرجان در قفسي به اندازه خودش طوطي بهدست با لبخندي اندوهگين همه را به درون ميخواند. هدايت به كابارة مرگ ميرود كه ميزهايش تابوتهايي است، و دلقكي با لبادة كشيش در آن وعظكنان آوازي مسخره و گستاخ در شوخي با زندگي و مرگ سر ميدهد. هدايت روي صندلي خود چون جنيني در خود جمع ميشود. ساية يك نوشتهاي را پيش چشم ميگيرد و لب باز ميكند: "ما همهمان تنهاييم. زندگي يك زندان است؛ ولي بعضيها به ديوار زندان صورت ميكشند و با آن خودشان را سرگرم ميكنند." سايه دوم نزديك ميشود: گجسته دژ! هدايت سر برميدارد و آنها را سر ميز خود ميبيند. يكمي ميگويد: خيال ميكني آنچه نوشتي صورتي بود بر ديوار زندان كه سرت را با آن گرم كرده بودي؟ يا مقدمهاي بر لحظهاي كه در آن هستي؟ هدايت سر برميدارد تا در يابد آيا منظور او را درست فهميده؟ دومي خود را پيش مي كشد: تو سال هاست تمرين مرگ ميكني و تمرينهايت را در سين گاف لام لام و زنده به گور كردهاي! درست نگفتم؟ يكمي كتابي بازشده را ميكوبد روي ميز و با سر انگشت نشان ميدهد: "كساني هستند كه از بيست سالگي شروع به جان كندن ميكنند؛ در صورتي كه بسياري از مردم فقط در هنگام مرگشان خيلي آرام و آهسته مثل پينهسوزي كه روغنش تمام بشود خاموش ميشوند." كتاب را ميبندد: بوف كور! حتماً يادت هست. هدايت تند از جا برميخيزد.
در خيابان هدايت خود را به پليس ميرساند و ميگويد اين دو نفر را از من دور كنيد. پليس ميگويد خونسرد باشيد مسيو؛ كدام دو نفر؟ ـ پليس برگة شناسايي هدايت را مي بيند. نشانياش را ميپرسد و يادداشت ميكند. نام پدر؟ فرانسوي را كجا ياد گرفته؟ شغل؟ اينجا كسي را داريد؟ هدايت سر تكان ميدهد كه نه. پليس ميگويد تو فقط فرصت كمي داري. بايد تمديد كني! هدايت ميرود؛ و پليس به سفارت ايران زنگ ميزند. آنها هدايت را نميشناسند.
هدايت در خيابان ميرود. در مسجد مراكشيها شور سماع سياهان است. انجمن في بلادالافرنجيه همه مست و خراب دست در گردن فواحش ـ يا ساز زنان ـ در خيابان ميگردند و از دو سوي هدايت ميگذرند. شور رقص سياهان و نواها و الحان بدوي. هدايت ناگهان گويي صدايي شنيده باشد دمي ميماند. كساني به در ميكوبند و او را ميخوانند. هدايت رو ميگرداند ساية يكم نزديك ميشود: تو تمرين مرگ ميكردي. در آن داستان؛ اسمش چه بود؟ زنده به گور! خودت را به خواب مرگ ميزدي، و منتظر ميماندي با آن روبرو شوي. ساية دوم پيش ميآيد: نميخواستي قاطي رجـالهها باشي! ساية يكم نوشتهاي را بالا ميگيرد: "ميخواستم مردهام را خوب حس كنم!" يادت هست؟ به دومي رو ميكند: شمارة صفحه و سطر! ساية دوم كتاب را باز ميكند: واقعاً لازمش داري؟ هدايت گويي صدايي شنيده باشد گوش تيز ميكند؛ كساني در ميزنند. ساية يكم از روي يادداشت ميخواند: "اول هرچه در مي زنند كسي جواب نميدهد. تا ظهر گمان ميكنند خوابيدهام. بعد چفت در را ميكشنند و وارد اتاق ميشوند..."
ـ دري شكسته ميشود و چند نفري درو همسايه ميريزند تو، و بلافاصله جلوي تنفس خود را ميگيرند و يكيشان جيغ ميكشد. هدايت رو برميگرداند. سياهها در اوج شور سماع. ساية يكم از روي نوشته ميخواند: "اگر مُرده بودم مرا ميبردند مسجد پاريس؛ بهدست عربهاي بيپير ميافتادم دوباره ميمُردم." نوشته را كنار ميبرد: چيزي جا ننداختم؟ ساية دوم كتاب را پايين ميآورد: كلمه به كلمه "زنده به گور"! سياهها در اوج شور سماع و جستوخيز و ولوله. هدايت يكهو اداي نوسفراتو را درميآورد. از روبرو پيرزن كولي فالگيري پيش ميآيد و مچ او را ميگيرد. گُلي به سكهاي. از ديگران كمتر از دوتا نميگيرم، ولي براي شما فقط يكي؛ آن هم چون به نظرم غريبيد. خب، آيندة شما موسيو ـ هدايت ميغرد: تنها چيزي است كه خودم بهتر از تو ميدانم! او دستش را ميكشد و ميرود.
دوقشري با تپانچه و گزليك و شوشكه به او ميرسند و ميگويند خبري خوش دارند. عكس هدايت فردا به دستشان ميرسد. هدايت عكس خود را در ميآورد و بهشان ميدهد و ميگذرد. آنها خوشنود از يافتن تصوير هدايت در جمعيت گم ميشوند.
خيابان شامپيونه. شماره 37 مكرر. هدايت ميرود تو و در را پشت خود ميبندد. بلافاصله دو همراهش ميرسند و به بالا به سوي پنجرة هدايت مينگرند. پنجره روشن ميشود. هدايت آنها را پايين، در كوچه، ميبيند و حفاظ پنجره را رويشان ميبندد. هدايت ميرود سوي شير گاز و آنرا لحظهاي باز ميكند و ميبندد. دوباره باز ميكند و ميبندد. حاجيآقا پيش ميآيد و تشويقش ميكند: چرا معطلي! بازش كن. صداي پر ملائك را ميشنوم از خوشحالي بال ميزنند؛ بجنب! "ايران قبرستان هوش و استعداد است. وطنِ دزدها و قاچاقها و زندان مردمانش!" چرا زودتر شرت را نميكني؟ كاكا رستم درميآيد با قداره خون چكان: صن ـ صنّار هم نميارـ زد؛ بِ ـ بگو يك پاپاسي! "از تو ـ توي خشت كه ـ كه ميافتيم براي آخ ـ خرتمان گِ ـ گريه ميكنيم تاـ تا بميريم؛ اين هم شد زِن ـ دگي؟" حاجي آقا هنوز پرخاش ميكند: معطل كني خودمان خلاصت ميكنيم. شنيدي؟ "تو وجودت دشنام به بشريت است. خواندن و نوشتن و فكركردن بدبختي است ـ آدم سالم بايد خوب بخورد و خوب بشنود و خوب ـ آخي!" هدايت خيره در آيينه مينگرد. علويه خانم برسينهزنان پيش ميآيد: برو زيارت؛ استخوان سبك كن. ازجدم شفا بگير. برو بچسب به ضريحش. گِل به سر كن. جدم به كمرشان بزند كه خط ياد دادند. علاج تو دست آقاست! لكاته ميزند به گريه: چرا حتماً بايد معنايي داشت. هان؟ ـ و در جنوني ناگهاني چنگ ميزند در خط پهلوي و خط سنسكريت كه بر ديوار است: زندگي خطي است كه نميشود خواند حتي اگر همه زبانهاي مرده و زنده دنيا را ياد گرفته باشي! هدايت خيره در آينه مينگرد: "چگونه مرا قضاوت خواهند كرد؟" لكاته لب ورميچيند: "بعد از آنكه مرديم چه اهميت دارد كه يادگار موهوم ما..." مرجان اندوهگين ميگذرد، قفس طوطي در دست: نبايد لب باز ميكردم. نبايد گله ميكردم. مرا اينطور نوشته بودند؛ ولي تو چرا ساكت شوي كه ميتواني حرف بزني؟ مردي بيچهره از تاريكي درميآيد و لب باز ميكند: "تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد! ما بچههاي مرگ هستيم. در ته زندگي اوست كه ما را صدا ميزند. در كودكي كه هنوز زبان نميفهميم، اگر گاهي ميان بازي مكث ميكنيم براي اين است كه صداي مرگ را بشنويم." حاجي آقا فرياد ميكند: اميد؟ معطل چي هستي؟ "هرچي اين مادرمرده وطن را بزك بكنند و سرخاب سفيداب بمالند باز بوي الرحمنش بلند است. ما در چاهك دنيا زندگي ميكنيم" شنيدي؟ زرين كلا بقچه در دست ميگذرد: بيرحميد! لعنت به هرچي بيرحمي! ـ نه؛ داشتم پيدا ميكردمت. صدها مثل من گم بودند و تو از سايه درآوردي. چرا بايد بميري؟ زني تكيده از تاريكي درميآيد: منم ـ آبجي خانم؛ يكي از آن همه كساني كه در نوشتههاي تو خودكشي كرده. نشناختي؟ ما چشم به راه توايم. مرد بيچهره پيش ميآيد: "تاريكخانه" يادت هست؟ ما از كساني هستيم كه با قلم تو بهدست خود مرديم؛ ما چشم به راه توايم. زرين كلا ميگذرد: نه، هنوز كسان بسياري منتظرند آنها را بنويسي كساني كه روي خوش از زندگي نديدند! لكاته كف پاهاي خلخال به مچ بستهاش را به زمين ميكوبد و دستهاي پر النگويش را ميگشايد با پنجه بالا كشيده؛ سرش را بر گردن و چشمهايش را در چشمخانه ميگرداند چون رقاصهاي هندي پيش بخوردانِ معبدي. مرد بيچهره صورتك هدايت را بر چهره ميزند: فكر كن به آنها كه منتظر خواندن نوشتههاي تواَند! افسوس نميخوري بر آنچه فرصت نوشتنش را پيدا نكردي؟ يعني برايت تمامند؛ همه آنها كه با زندگيشان داستانهايت را نوشتي؟ داشآكل پيش ميآيد ولي به ديدن مرجانِ طوطي بهدست چشمان خود را ميبندد و تند روميگرداند و اشكش راه ميافتد: شما پرده را ميبينيد نه عروسك پشت پرده! "همه ما اداي زندگي را درآوردهايم. كاش ادا بود؛ به زندگي دهن كجي كردهايم." آباجي خانم لبخندي خوشنود بر لب ميآورد: ميروي به "يك جايي كه نه زشتي نه خوشگلي، نه عروسي و نه عزا، نه خنده و گريه، نه شادي واندوه،" در آنجاست. هدايت ايستاده، خميده، خيره به زمين، با عينك دسته شكستهاش، و لبخندي، يك باره از لاي دندانها ميغرد: "هرچه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد، نميدانند كه پيشتر، خودم را سختتر قضاوت كردهام!" كاكارستم قمه به زمين ميكوبد: دو ـ دورهاي كه مُر ـ ركب تو ثب ـ ثبتش كرد تم ـ مام است. زب ـ زباني كه حف ـ حفظش كَ ـ كردي عو ـ عوض شده! داشآكل قدارهكش توي حرف او ميدود و گريبانش را ميگيرد: خدا شناختت كه نصف زبان بيشتر نداد! ـ ديگران پيش ميدوند تا سوا كنند. حاجيآقا دلسوزي كنان نزديك ميشود: تو بايد گوشت ميخوردي. گوشت قرباني! تو بايد خون ميريختي جاي خون دل خوردن! در همين بينالملل چند مليان يكديگر را كشتند؟ بشر يعني اين! آن وقت تو علفخوار از همه كشتنها فقط كشتن خودت را بلدي! بگو مگويي ميان شخصيتها؛ آنها سر زندگي و مرگ او را در كشاكشاند. هدايت خيره از پنجره مينگرد و از آن زن اثيري را ميبيند كه به پيرمرد خنزرپنزري گل نيلوفر تعارف ميكند. صداي علويه خانم ميپيچد: گيريم چند صباح بيشتر ماندي؛ مرگ دوست و آشنا ديدي؛ درد خوش خوشانت را توي دل اين و آن خالي كردي. آخرش؟ داشآكل قمه به سر ميكوبد: پيشانينوشت ماست! امروز يا فردا چه فرق ميكند؟ "در اين بازيگرخانه دنيا، هركس يك جوري بازي ميكند، تا هنگام مرگش برسد." مرجان ميگذرد اشك در چشم: بازيهايت به آخر رسيده؛ صورتكهايت را به كار بردهاي. ناگهان ميماند و پس ميكشد: يا نخواستي بازي را قبول كني؛ نخواستي صورتك به چهره بزني! علويه خانم خود را باد ميزند و دود قليانش را به هوا ميدهد: "بچهاي! بچه ننه! تو از درد عشق كيف ميكني نه از عشق. اين درد است كه تو را هنرمند كرده؛ عشق كشته شده!" طوطي در دست مرجان فرياد ميكشد: "مرجان تو مرا كشتي! ـ به كه بگويم مرجان؛ عشق تو مرا كشت." لكاته چون رقاصة معبدي دستهايش را چون دو مار به حركت در ميآورد و پا به زمين ميكوبد. داشآكل دلخوشي ميدهد: با مرگ تو ما نميميريم؛ و هميشه هرجا باشيم ميگوييم كه تو ـ بودي! ما تو را زنده ميكنيم! هدايت ناگهان با شوقي كودكانه سربر ميدارد، گويي كشفي كرده: حالا يادم افتاد. اين نقش را واقعاً ديدهام. صندوقخانه بچگيام؛ جلو صندوقخانه آويزان بود؛ يك پرده قلمكار قديمي، سرجهازي مادرم؛ كه روي آن پيرمردي پاي سروِ لب جوي چمباتمه نشسته بود، انگشت به دهان زيباي زن، و از آن طرف جوي، زني با ابروان پيوسته و چشمان سياه ـ به سبكي هوا ـ به او گل نيلوفر تعارف ميكرد. پس ـ من ـ واقعاً اين نقش را ديدهام! علويه خانم پيش ميآيد: برو طلب آمرزش؛ از اين گرداب بكش بيرون. داشآكل ميغرد: بين يك مشت مردهخور چه ميكني؟ مشتي زنده بگور! آبجي خانم سرزنش ميكند: ميان مشتي صورتك؛ توي بنبست؛ جلوي آيينه شكسته. حاجيآقا ميغرد: تا كي سرگشته مثل يك سگ ولگرد؟ ختمش كن؛ مثل مردي كه نفسش را كشت!
همچنان كه هركه چيزي ميگويد، زن اثيري از در آمده است با گل نيلوفري، كه به هدايت تعارف ميكند. لبخند هدايت رنگ ميگيرد. ديگران در گفت و واگو. زن اثيري ملافهاي سفيد كف زمين پهن ميكند؛ هدايت آرام بر آن ميخوابد. زن اثيري مينگرد. درزها با پنبه بسته شده است. گاز باز است و اتاق پُر ميشود. به وي لبخند ميزند و آرام عينكش را از چشمش بر ميدارد. عينك بر چمداني كوچك قرار ميگيرد؛ كنار ساعت مچي و خودنويس و كيف دستي. يك سو مجوز اقامت كه بايد تمديد شود؛ يك لفاف پول براي كفن و دفن. داشآكل پسپس ميرود و محو ميشود. علويه خانم پسپس ميرود و محو ميشود. حاجيآقا پسپس ميرود و محو ميشود. زني كه مردش را گُم كرد، پسپس ميرود محو ميشود. دوقشري شتابزده با تپانچه و گزليك و شوشكه و ميگذرند. مرجان، كاكارستم، آبجي خانم، لكاته، مرد بيچهره همه پسپس ميروند و محو ميشوند. درشكة مرگ كه پيرمرد خنزرپنزري ميراندش پيش ميآيد و ميگذرد. زن اثيري پيش ميآيد با پيراهن سياه و گيسوي بلند، و با يك حركت سراپا برهنه ميشود. مراكشيها در سماعي شور انگيزند. انجمن في بلادالافرنجيه مست و خراب در خيابانها ميخندند و آواز ميخوانند. پيرزن فالگير كولي با دستة گل سياه پيش ميآيد و گلهاي سياهش را پيش ميآورد تا همهجا را پُر ميكند.
ـ تصوير پنجرة خانه از بيرون؛ گويي عكسي بگيرند.
ـ تصوير همة خانه از بيرون؛ صداي جغد تنها.
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
راست است که میگویند خواب دم صبح چرسی سنگین است. مخصوصا خواب لوطی جهان که دم دمهای سحر با انترش مخمل از «پل آبگينه» راه افتاده بود و تمام روز «کتل دختر» راپياده آمده بود و سرشب رسيده بو به «دشت برم» و تا آمده بو دود و دمی علم کند و تریاکی بکشد و چرسی برود و به انترش دود بدهد، شده بو نصف شب و خسته و مانده تو کنده کت و کلفت این بلوط خوابیده بود. اما هر چه خسته هم که باشد نباید تا این وقت روز از جایش جنب نخورد واز سرو صدای آنهمه کامیون که از جاده میگذشت وآنهمه داد وفریاد زغال کش هائی که افتاده بودند تودشت و پشت سرهم بلوط ها را میسوزاندند و زغال می کردند بیدار نشود.
بسکه مخمل گردن کشیده بود و سر دو پا ایستاده بود که ببیند آیا لوطیش بیدار شده یا نه پکر شده بود و حوصله اش سر رفته بود. و حالا او هم گوشه ای کز کرده بود و منتظر بود لوطیش از خواب بیدار شود، او هم تمام روز را پا بپای لوطیش راه آمده بود. گاهی دو پا و زمانی چهار دست و پا راه رفته بود و ورجه ورجه کرده بود. حالا هم هرچه سرک میکشید، لوطیش از جایش تکان نمیخورد. خرد و خسته شده بود. کف دست و پایش درد می کرد وپوست پوستی شده بود. هنوز هم گرد و خاک زیادی از دیروز توی موهایش و روی پوست تنش چسبیده بود. چشمهای ریز و پوزه سگی و باریکش را به طرف بلوطی که لوطیش زیر آن خوابیده بود انداخته بود ونشسته بود. دستهایش را گذاشته بود میان پایش ومات به خفتهء لوطیش نگاه می کرد. دو باره حوصله اش سر آمد و پا شد چند بار دورخودش گشت و زنجیرش را که با میخ طویله اش تو زمین کوفته شده بود گرفت وکشید و دوباره مثل اول چشم براه نشست. بلاتکلیف چشمهانش را بهم میزد و به لوطیش نگاه میکرد.
هنوز آفتاب تو دشت نیفتاده بود وپشت کوه های بلند قایم بود. اما برگردان روشنائی ماتش از شکاف کوههای «کوه مره» تو دشت تراویده بود. هنوز کوهها دور دست خواب بودند. نور خورشید آنها را بیدار نکرده بود.
دشت سرخ بود . رنگ گل ارمنی بود ومه خنگی رو زمین فروکش کرده بود. بلوطهای گندهء گرد آلود و بن و کهکم تو دشت پخش و پرا بود.
جاده دراز و باریکی مثل کرم کدو دشت را به دو نیم کرده بود. از هرطرف دشت ستونهای دود بلوطهائی که زغال میشد تو هوای آرام و بی جنبش بامداد بالا میرفت و آن بالا بالاها که میرسید نابود میشد و با آسمان قاتی میشد. لوطی جهان تو کندهء بلوط خشکيدهء کهنی که حتی یک برگ سبز نداشت خوابیده بود. شاخه های استخوانی وبیروح و کج و کوله آن تو هم فرو رفته بود. از بس کاروانها زیرش منزل کرده بودند و ازش شاخه کنده بودند و تو کنده اش الو کرده بودند شکاف بیریخت دخمه مانندی تو کنده اش درست شده بود که دیوارش از یک ورقه زغال ترک ترک و براق پوشیده شده بود. سالها میگذشت که این بلوط مرده بود.
لوطی جهان تو این شکاف، زیر شولای خود خوابیده بود. تکیه اش به ديوارهء توئی کنده بود و به آن لم داده بود. جلوش رو زمین، کشکولش بود، چپقش بود، وافورش بود، توبره اش بود، کیسهء توتونش بود، قوطی چرسش بود، و چند حب زغال وارفتهء خاکستر شده هم جلوش ولو بود. صورت آبله ايش و ريش کوسه اش از زیر شولا یک وری بیرون افتاده بود. مثل اینکه صورتکی در شولا پیچیده شده باشد.
مخمل رو دو پایش بلند شد و بسوی لوطیش سر کشسد چهرهء اخمو و سه گره ابروهاش تو هم پیچ خورده بود. پره های بریدهء بینی درازش رو پوزهء باریکش چسبیده بود و میلرزید. خلقش تنگ بود. هیچ دل و دماغ نداشت. چهره مهتابی و چشمان وردریده لوطی برایش تازگی داشت. اینطرف و آنطرف خودش را نگاه کرد و باز نشست رو زمین. چشمانش رو زمین میدوید. گوئی پی چیزی میگشت.
او را لوطیش زیر درخت بن بزرگی بسته بود میخ طویلهء بلند و زمختش تو خاک چمن پوشیدهء نمناک دفن شده بود ومرکز دایره ای بود که او را به زمین وصل کرده بود. حوی صاف باریکی میان او و بلوطی که لوطی زیرش خوابیده بود جاری بود.
به لوطیش خیره نگاه میکرد. گوئی چیز تازه ای در او دیده بود. یکبار خیال کرد که لوطیش از خواب بیدار شده. اما در پوست صورتش هیچ جنبشی نبود. چشم او آن نورهمیشگی را نداشت. صورت او بیرنگ بود. مانند چرم خام بود. چشمان لوطی باز بود وخیره جلوش کلا پیسه و وق زده نگاه می کرد. معلوم نبود مرده است یا تازه از خواب بیدار شده بود و داشت فکر میکرد.چهره اش صاف و رک و مرده وار خشکیده بود. چشمخانه هایش دریده و گشاد بود. از گوشهء دهنش آب لزجی مثل سفیدهء تخم مرغ سرازیر شده بود.
مخمل ترسیده بود. چند بار پشت سرهم با تمام زوری که داشت هیکل درشت. نکرهء خود را از زمین بلند کرد وپريد تو هوا. اما قلاده اش گردنش را آزار میداد. همهء نگاهش به لوطیش بود. یک چیزی فهمیده بود. صورت او برایش جور دیگر شده بود. دیگر ازش نمیترسید. او برایش بیگانه شده بود. هرچه به آن نگاه میکرد چیزی از آن نمی فهمید چه شده. تا آن روز لوطیش را با این قیافه ندیده بود. تا آن روز آدم راچنان زبون و بی آزار ندیده بود. او دیگر از این قیافه نمیترسید. صورتی که تکان خوردن هرگوشهء پوست آن جانش را میلرزاند اکنون دیگر به او چیزی نمی گفت. چشمانی که هر گردش آن رازی از همزاد دنیای دیگرش به او می فهماند اکنون دریده و خاموش و بی نور باز بود.
به ناگهان وحشت تنهائی پر شکنجه ای درونش را گاز گرفت. تنهائی را حس کرد. لوطیش برایش حالت همان کنده بلوط را پیدا کرده بود. شستش باخبر شد که او در آن دشت گل و گشاد تنهاست و هیچکس را نمیشناسد. دایم اینسو و آنسو تکان میخورد و دور خودش میچرخید. بعد ایستاد و به آدمهائی که دورادور دشت پای دودهائی که به آسمان میرفت در تکاپو بودند نگاه کرد. آنوقت بیشتر ترسید. کتکهائی که همیشه از لوطیش خورده بود و زهر چشمهائی که از او دیده بود پیش چشمش بود. باز نشست رو زمین و تو صورت لوطیش ماهرخ رفت . بعد چشمان ریز و پر تشویشش را به برگهای تیرهء گرد گرفتهء وز کردهء درخت بنی که خودش زیرش بسته شده بود دوخت. سپس چشمها را بسوی لوطیش که تو کنده بلوط کنجله شده بود گرداند. مثل اینکه تکلیفش را از او میپرسید.لوطی اتفاقا خواب به خواب شده بودو مخمل هم خیلی زود حس کرده بود که لوطیش فرسنگها از او فرار کرده و دیگر او را نمی شناسد.
دیشب که از راه رسیدند زیر همین بلوط منزل کردند. لوطی جهان به رسیدن آنجا زنجیر مخمل را رو زمین، زیر همین بلوط، ول کرد و خودش هول هولکی آتشی روشن کرد و قوری و استکان و دم و دستگاهش و قوطی جرسش و وافورش و تریاکش را از توبره اش در آورد و کنار آتش گذاشت. بعد هم چهار تا گنجشک پخته چرزیده و پرزیده که روز پیشش در «کازرون» خریده بود و لای نان پیچیده بود از تو توبره اش در آورد و با مخمل مشغول خوردن شد. و بعد هولکی، شام خورده نخورده، وافور را پیش کشید و چند بستی پشت سرهم زد و آخرهای بستش هم مانند همیشه به مخمل دود داد.
مخمل روبرویش نشسته بود و ذرات دود را میبلعید. پره های بینیش مانند شاخک سرمورچه حساس و گیرنده بود. اما لوطی بست های اول را برای خودش میکشید و دودش را تو ریه اش نابود میکرد واعتنائی به مخمل نداشت. هرچند میدانست او هم مانند خودش دود میخواهد، اما باو محل نمیگذاشت. لوطی وقتی که خلقش تنگ بود کیفش دیر میشد خدا را بنده نبود. در شهر هم همینطور بود. مخمل در قهوه خانه ها و شیره کش خانه ها بیشتر از دود دیگران بهره میبرد تا از دودی که لوطیش بیرون میداد.
در شهر وقتی که معرکه اش میگرفت وچراغها را یکی یکی جمع کرده بود و میخواست سر مردم را شیره بمالد وجیم بشود، خماری مخمل را بهانه میکرد و با صدای مودارش به مخمل میگفت: «مخمل؛ مخمل جونم، خماری هندی لامسب! شیره ای مبتلا! خماری؟ غصه نخور همین حالا میبرم دودت میدم سر حال میای.»
اما تو قهوه خانه ها که میرسیدند به او محل نمیگذاشت و خودش مینشست و سیر تریاکش را میکشید و بعد چند پک دود تنگ بی رمق که لعاب و شیرهء آن توی ريهء خودش مکیده شده بود بسوی مخمل ول میداد. حالا هم که تو بیابان بودند هممینطور بود. و دیشب هم دود حسابی به مخمل نرسیده بود وحالا خمار بود.
دیشب پیش ازخواب لوطی جهان پس از آنکه از تریاک سیر شد چند تا سرچپق حشیش چاق کرد و پی در پی با قلاج کشید. به مخمل هم دود داد. سپس بی شتاب از جایش بلند شد و زنجیر مخمل را گرفت و برد سوی دیگر جو، زیر یِک درخت بن، میخ طویله اش را تا ته تو زمین کوفت و برگشت خوابید.
اما خواب به خواب شد. و صبح گاه که مخمل چشمش را باز کرد، از تو هوای فلفل نمکی بامداد دانست که لوطیش حالت همان کنده بلوط را پیدا کرده و خشکش زده و چشمانش بی نور است و به او فرمان نمیدهد و با اوکاری ندارد و او تنهاست و آزاد است.
ديگر لوطیش آنجا برایش وجود نداشت. نمیدانست چکار کند، هیچوقت خودش را بی لوطی ندیده بود. لوطی برایش همزادی بود که بی او، وجودش ناقص بود. مثل ا ین بود که نیمی ازمغزش فلج شده بود و کار نمی کرد. تا یادش بود از میان آدمها، تنها لوطی جهان را میشناخت، و او بود که همزبانش بود و به دنیای آدمهای دیگر ربطش میداد. زبان هیچکس را به خوبی زبان او نمی فهمید. یکی عمر برای او جای دوست و دشمن را نشان داده بود و کونش را هوا کرده بود، اما هرکاری که کرده بود به فرمان و اشارهء لوطی جهان کرده بود.
در جنده خانه ها، در قهوه خانه ها، در میدان ها، در تکیه ها، در گاراژها، درگورستان ها، در کاروانسراها، زیر بازارچه ها که لوطی بساط معرکه اش را پهن می کرد همه جور آدم دور او و مخمل جمع می شدند. و از آدم ها همیشه این خاطره در دلش بود که برای آزار و انگولک کردن او بود که دورش جمع می شدند. این ها بودند که سنگ و میوهء گندیده و چوب و استخوان و کفش پاره و پوست انار و سرگین و آهن پاره بسوی او می انداختند و همه می خواستند که او کونش را هوا کند وجای دشمن را به آنها نشان دهد.
اما مخمل سنگسار میشد وحرف هیچکس را گوش نمی داد. فقط گوش بزنگ لوطی بود که تا زنجیرش را تکان میداد هرچه او می خواست برایش می کرد. گاه میشد که آدم ها برای اینکه او ادایشان را دربیاورد کونشان را کج می کردند و به او جای دشمن را نشان می دادند. اما او بشان لوچه پیچک و دندان غرچه می کرد، و بعد پشتش را به آن ها می کرد و کون قرمز براقش را که مثل یک دمل گنده باد کرده و زیر دم منگوله دارش چسبیده بود به آنها نشان می داد. و این حرکتی بود که لوطی به او یاد داده بود که برای اشخاص ناتو خرمگس های معرکه بکند. آنهائی که به او لوطی متلک می گفتند و می خواستند مردم را از دور و ورش دور کنند لوطی زنجیر مخمل راتکان میداد و با صدای چسبناکش میگفت: مخمل جای خرمگش معرکه کجاس؟»
مخمل سرش را می گذاشت زمین و کونش را هوا میکرد و دستش را با بیچارگی می گذاشت روی آن و صدای خام واندوهباری از گلويش بیرون میپرید.
»اوم.اوم.اوم «دوباره لوطی جهان می گفت: «جای آدمای مردم آزار کجاس؟»دوباره همانطور که کونش هوا بود با دستش بروی آن فشار میآورد و همان صدای نارس از گلویش درمیامد.
همه را با ترس و نگاههای دزدکی برای لوطیش انجام می داد. «دشمن» لعنتی بود که تو گوشش قالبی داشت و هرگاه از زبان لوطیش بیرون میپرید می رفت تو گوشش و تو آن قالب جا میگرفت و آنجا را لبریز میکرد و آنوقت بود که سرش را میگذاشت زمین و دست میگذاشت رو کونش. این کارش بود. برای همین به دنیا آمده بود.
اما از هر چه آدم که می دید بیزار بود. چشم دیدن آنها را نداشت. نگاه لوطیش پشتش را میلرزاند. از او بیش از همه کس میترسید. از او بیزار بود. ازش میترسید. زندگیش جز ترس از محیط خودش برایش چیز دیگر نبود. از هرچه دور و ورش بود وحشت داشت. با تجربه دریافته بود که همه دشمن خونی او هستند. همیشه منتظر بود که خیزران لوطی رو مغزش پائین بیایید یا قلاده گردنش را بفشارد، یا لگد تو پهلویش بخورد. هرچه میکرد مجبور بود. هر چه می دید مجبور بود و هرچه میخورد مجبور بود.
زنجیری داشت که سرش به دست کس دیگر بود و هر جا که زنجیردار می خواست می کشیدش. هیچ دست خودش نبود. تمام عمرش کشیده شده بود. اما حالا ناگهان دید که تمام آن نیروئی که تا پیش از این از هیکل لوطیش بیرون میزد و او را تسخیر کرده بود، بکلی از میان رفته. دیگر پیوندی وجود نداشت که او را به لوطیش بچسباند. لوطی لاشهء تاریک و بی نوری بود که هیچگونه بستگی با مخمل نداشت. مثل زمین بود. حالا دیگر تنفری که مخمل به او داشت کاهش یافته بود و به درجه ای رسیده بود که او به زمین و محیطی سفت و زمخت و پر دوام دور وور خوردش داشت.
چندک نشست و سرش را خاراند. سپس گیج، چند بار دور خودش چرخید. ناگهان چشمش به زنجیرش افتاد. آن را دید. تا آن زمان اینگونه پرشگفت و کینه جو به آن ننگریسته بود. خشن و زنگ خورده و سنگین بود. همیشه همانطور بود. و تا خودش را شناخته بود مانند کفچه ماری دور او چنبره زده بود. هم او را کشیده بود وهم او را در میان گرفته بود وهم راه فرار را بر او بسته بود. یکسویش با میخ طویله درازی به زمین گیر بود و سر دیگرش به دور گردن او پرچ شده بود. همیشه همینطور بود. تا خودش را دیده بود این بار گران بگردنش بود. مانند یکی از اعضای تنش بود. آن را خوب میشناخت و مانند لوطیش و همه چیز دیگر ازش بیزار بود. اما میدانست که با اعضای تنش فرق دارد. از آنها سخت تر بود. جز گرانباری و خستگی و زیان و آزار از آن چیزی ندیده بود.
زنجیر را با هر دو دستش گرفت و از روی زمین بلندش کرد. دستش را آورد بالا. رسید زیر گلویش، همانجا که قلاب و قلاده بهم پرچ شده بود. آنرا تکان تکان داد و با ناشیگری با آن ور رفت.
با گیجی و نافهمی دستهایش را آورد پائین زنجیر، بسوی میخ طویله ای که به زمین گیر بود میرفت، مثل اینکه از بندی آویزان شده بود و با دست روی آن را میرفت. رسید به آخر زنجیر که دیگر از آن او نبود و یک دنیای دیگر بود که او را گرفته بود و به خودش گیر داده بود.
لوطی جهان میخ طویله زنیجر مخمل را تا حلقه اش قرص و قایم تو زمین میکوبید. میگفت: «از انتر حیونی حرومزاده تر تو دنیا نیس. تا چشم آدمو میپاد زهرش را می ریزه. یکوخت دیدی آدمو تو خواب خفه کرد.»
کوبیدن میخ طویله زنجیرش به زمین برای او عادی بود. همیشه دیده بود وقتی که لوطی آنرا تو زمین فرو می کرد او دیگر همانجا اسیر میشد و همانجا وصلهء زمین میشد. هیچ زور ورزی نمی کرد.عادت و ترس او را سرجایش میخکوب میکرد. گاه حس میکرد که میخ طویله اش شل است و تو خاک لق لق میزد. اما کوششی برای رهائی خود نمی کرد. اما حالا یک جور دیگر بود. حالا می خواست هرطوری شده آنرا بکند.
حلقهء میخ طویله را دو دستی چسبید و با خشم آن را تکان داد. غریزه اش به او خبر داده بود خطری برایش نیست و کتکی در کار نیست نیروئی که او برای کندن میخ طویله بکار انداخته بود خیلی زیادتر از آن بود که لازم بود. او هم بلد بود که چگونه دستهایش را بکار بیندازد و با شست و انگشتان نیرومندش دور میخ طویله را بگیرد. پس با هر چه زور داشت میخ طویله را تکان داد و سرانجام آن را از تو خاک بیرون کشید.
خیلی ذوق کرد. ورجه ورجه کرد.
از رهایی خودش شاد شد. راه رفت. اما زنجیر هم به دنبالش راه افتاد و آن هم با او ورجه ورجه می کرد. آنهم با او شادی می کرد. آن هم رها شده بود. اما هر دو بهم بسته بودند. و ایندفعه هم زنجیر با صدای چندش آور وتنهائی برهم زنش دنبال او راه افتاده بود. مخمل پکر شد. برزخ شد. اما چاره نداشت.
راه افتاد به سوی لاشهء لوطیش. با یک خیز کوچک از جو پرید یک خرده راست ایستاد و با تردید به لوطیش نگه کرد و سپس پیش رفت اما همین که نزدیک او رسید شکش برداشت. پس همانجا دور از او، رو به رویش چندک نشست. هنوز هم می ترسید که بی اشارهء او نزدیکش برود.
لاشه، نیم خیز به بلوط تکیه خورده بود. دورا دورش شولای زهوار در رفته ای پیچیده بود. جلوش خاکسترهای آتش دیشب و اجاق خاموش و قوری و چپق و وافور و توبره و کشکول ولو بود.مثل این بود که داشت به مرده ریگ خودش نگاه می کرد. مخمل حالا خوب میدانست که او مثل تکه سنگی افتاده بود و تکان نمیخورد. نگاهش را از روی او برداشت. بعد برگشت به ستونهای دودی که در دشت بالا می رفت نگاه کرد. به آدمهای دور وور آنها نگاه کرد. از آنها می ترسید. همهء آنها برایش بیگانه بودند.
از جایش پاشد و رفت پیش لوطیش وخیلی نزدیک باو نشست. صورت لوطیش به او هیچ نمی گفت: نمی گفت برو، نمی گفت بنشین، نمی گفت چپق چاق کن، نمی گفت لنگ دور سرت بپیچ، نمی گفت شمع شو، نیم گفت جای دوست و دشمن کجاست، نمی گفت چشمهات نبند. نمی گفت «بارک الله شمشیری، درس بگیری شمشیری» نمی گفت «سوار سوار اومده، چابک سوار اومده» نمی گفت «آی حلوا حلوا حلوا، داغ و شیرینه حلوا.» به او هیچ نمی گفت. هرچه تو چهرهء او دقیق می شد چیزی ازش دستگیرش نمی شد. برای همین بود که هیچگونه ترسی از او در دلش راه نداشت. آن نیش و گزندگی همیشگی که جزء فرمانروایئ لوطی بود از صورتش پریده بود. غریزه اش باو گفته بود که این ریخت و قیافه دیگر نمی تواند کاری با او داشته باشد.
مخمل از دست لوطیش دل پری داشت. زیرا هیچ کاری نبود که او بی تهدید آن را از مخمل بخواهد. جهان در آنوقت که از دست همکاران و خرمگسهای معرکه اش برزخ میشد تلافیش را سرمخمل درمی آورد. و با خیزران و چک و لگد و زنجیر او را کتک می زد و هر چه ناسزا به دهنش میآمد میگفت. و مخمل هم فحشهای لوطیش را میشناخت و آهنگ تهدید آمیز آنها به گوشش آشنا بود. از شنیدن ناسزاهای لوطیش این حالت به او دست میداد که باید بترسید و کاری که خواسته شده زود انجام دهد و پائین پای لوطی گردنش را کج کند و با التماس واطاعت وبه او نگاه کند تا کتک نخورد. اما با همهء اینها گاهی آتشی میشد و سرلج میرفت و بدلعابی میکرد وچنان زنجیر را از دست لوطیش میکشید که او را ناچار میکرد که شل بیاید و مدتی خواه ناخواه قربان صدقه اش برود و بادام و کشمش به نافش ببندد تا رام شود. و او هم هر چند رام میشد، ولی گاهی سربزنگاه که لوطی معرکه اش گرم میشد و زیاد از مخمل کار می کشید او هم رکاب نمیداد و هر چه لوطی تو سرش میزد بیشتر جری میشد و زیر بار نمیرفت و فرمان او را نمیبرد. آنوقت جهان هم میبستش به درختی با تیری و آنقدر میزدش تا ناله اش در میآمد و از ته جگر فریاد می کشید و صدا هائی تو گلویش غرغره میشد. اما هیچکس به دادش نمی رسید. هیچکس زبان او را نمی فهمید. همه می خندیدند و به او سنگ می پراندند. گاهی از زور درد خودش را گاز می گرفت و توی خاک و خل غلت میزد و نعره میکشید و دهنش چون گاله باز می شد و ته حلقش پیدا می شد و زبان خودش را می جوید. و مردم ذوق می کردند و می خندیدند. چونکه حاجی فیروز کتک می خورد.
اما بدترین کیفر برای مخمل گرسنگی و بی دودی بود. جهان وقتی که کینهء شتریش گل میکرد او را گرسنه و بی دود می گذاشت و بش خوراک نمی داد. او را می بست تا نتواند برای خودش چیزی پیدا کند بخورد. اگر آزاد بود، می رفت سرخاکروبه ها و زرت و زبیل هائی که رو زمین پر بود برای خودش دهن گیره ای پیدا می کرد. یا اگر دود می خواست، مثل آدم ها می نشست تو قهوه خانه و از بو دود دیگران کیف می برد. اما آزاد نبود.
آهسته و با کنجکاوی بسیار دست برد و شولا را از رو سر لوطی پائین کشید. شبکلاه کوره بسته ای که از لبه اش چرک براقی چون قیر پس داده بود نمایان شد. صورت ورچرکیده لوطی اش مانند مجسمهء آهکی که روش آب ریخته باشند از هم وا رفته بود. خوشی و لذت ناگهانی به مخمل دست داد، مثل اینکه انتر ماده ای را دیده باشد. گوئی لوطیش از راه خیلی دوری که میانشان رود بزرگی بود وبه او نگاه می کرد و به او دسترسی نداشت. کیف شهوانی لرزننده ای تو رگ و پی اش دوید. حس کرد بر لوطیش پیروز شده. تو صورت او خیره شده بود و داشت خوب تماشایش می کرد. چند صدای بریده خشک از تو گلویش بیرون پرید. «غی .غی . غی. غی »
بعد دست برد و از توبره سفره نان را بیرون کشید و دو تا گنجشک پخته از توی آن بیرون آورد و فوری بلعیدشان. سپس نان ها را ـ هر چه بود ـ خورد. هیچ دلواپسی نداشت. کیفور و سرحال بود.
چپق لوطی را از زمین برداشت و به سرش و چوبش نگاه کرد و با ناشیگری با آن ور رفت. و آن را به دهنش گذاشت. وقتی که لوطیش زنده بود به دستور او برایش چپق را تو کیسه توتون می کرد و سرش را توتون می گذاشت. حالا هم با ولنگاری کیسه را از روی زمین برداشت. آن را سرته گرفته بود. توتون ها رو زمین پخش شد. او هم با انگشتانش آنها را رو خاک شیار کرد. وبا لج بازی به لوطیش نگاه کرد. بعد چپق را انداخت دور. با ز بربر به لوطیش خیره شد.میل سوزنده ای به دود وادارش کرد. که وافور را از کنار اجاق خاموش بردارد و زیر دماغ خود بگیرد. پره های بینیش تراشیده شده بود. مثل اینکه خوره خورده بود. چندبار وافور را با رنج و دلخوری تو انگشتان سیاه چرب خاک آلودش چرخاند و سپس آنرا بو کرد و پستانکش را کرد تو دهنش و آن را جوید و خردش کرد. تلخی سوخته میان نی بیزارش کرد. اما بو شیره تو دماغش پیچید و میلش را تحریک کرد. خرده های چوب وافور را که جویده بود تف کرد. از تلخی آن زده شده بود. بعد آنرا قایم کوفت روی سنگ پای اجاق و سپس چند بار از روی دستپاچگی دامن شولای جهان را کشید. ازش یاری می جست. می خواست بیدارش کند. سپس با ناامیدی آهسته از جایش پا شد و به لوطیش پشت کرد و رو به دشت را ه افتاد.
دشت روشن تر شده بود. آفتاب تویش پهن شده بود. رنگ مس گداخته ای را داشت که داشت کم کم سرد میشد. صدای وور و وور کامیون ها تو آن پیچیده بود. هیچ نمی دانست کجا می رود. همیشه لوطیش مانند سایه بغل دست او راه رفته بود، مانند یک دیوار. اما حالا صدای سریدن زنجیر به روی خاک و سنگلاخ بود که کلافه اش کرده بود. زنجیرش همزادش بود. حالا خودش بود و زنجیرش. و زنجیرش از همیشه سنگین تر شده بود و توی دست وپایش می گرفت و صدای آزار دهند ه اش تنهائیش را می شکست.
از چند تخته سنگ گذشت . حالا دیگر از لوطیش دور شده بود. روی دو پا راه می رفت. دمش کوتاه و سرش منگوله داشت. هیکل گنده اش زنجیرش را می کشید و خمیده راه می رفت قیدی نداشت، هر جا می خواست می رفت . کسی نبود زنجیرش را بکشد و خودش زنجیر خود را می کشید. از لوطیش فرار کرده بود که آزاد باشد. به سوی دنیای دیگری می رفت که نمی دانست کجاست، اما حس می کرد همین قدر که لوطی نداشته باشد آزاد است.
آمد به چراگاهی که گله گوسفندی تو آن می چرید. همه آنها سرشان زیر بود و داشتند علف های کوتاه را نیش می کشیدند. تو هم میلولیدند و سرشان به کار خودشان بند بود. بچه چوپانی تو علف ها پاهایش را دراز کرده بود و نی می زد. توی چراگاه تک تک بلوط های گندهء گرد گرفته سنگین و خاموش پراکنده بودند. مخمل در حاشیه چراگاه زیر بلوطی نشست و به چوپان و گوسفندها نگاه کرد.
کمی آرام گرفته بود. همین مسافت کوتاهی که به اختیار خودش راه آمده بود زنده اش کرده بود. از گلهء گوسفند خوشش آمد. حس می کرد بچه چوپانی که در آن جا نشسته از گوسفندها به او آشناتر و نزدیک تر است. سرگرمی تازه ای برایش پیدا شده بود. به کسی کاری نداشت، اما پی در پی دور و ور خودش را می پائید. ترس تو تنش وول می زد. در این هنگام خرمگس پر طاوسی گنده ای ریگ تو جوش شد و هردم خودش را سخت به چشم و صورت او می زد و آزارش می داد. می نشست گوشهء چشمش و او را نیش میزد. مخمل با مهارت وحوصله دزد کرد و به چالاکی آن را میان انگشتانش گرفت . کمی به آن نگاه کرد و سپس گذاشتش تو دهنش و خوردش. گلهء گوسفند فارغ می چرید. چوپان تا مخمل را دید از جایش پا شد و آمد به سوی او. چوبش را گذاشته بود پشت گردنش و از زیر، دو دستش را آورده بود بالای آن و آن را گرفته بود. این کاری بود که همیشه مخمل در معرکه های لوطی انجام می داد. لوطی خیزرانش رامی داد به مخمل و می خواند «بارک الله چوپانی، درس بگیر چوپانی.» مخمل هم چوب را می گذاشت پشت گردنش و دست هایش را از دو طرف زیر آن بالا میآورد و آن را می گرفت و راه می رفت و می رقصید، درست مانند همین بچه چوپان.
از چوپان خوشش آمد. مثل خود او بود که ادا در می آورد. ازجایش تکان نخورد. برای خودش نشسته بود و دست هایش را گذاشته بود میان پاهایش و به چوپان که به سوی او می آمد نگاه می کرد. چوپان که نزدیک شد با احتیاط پیش او آمد و در چوب رس او ایستاد.
با شگفتی و ندید بدیدی زیاد به این جانوری که تا آن زمان مانندش را تنها یک بار از دور در ده دیده بود نگاه می کرد. به گوش ها و دست و پا و چشمان و صورت او که مثل خودش بود نگاه می کرد. دستش را پیش آورد و مان و واله به انگشتان خودش نگاه کرد و بعد با سرگرمی و بازیگوشی به دست های مخمل نگاه کرد. دلش می خواست نزدیک او برود و بگیردش تو بغلش و باش بازی کند. میان او و خودش رابطه ای دید که با گوسفندانش ندیده بود. دست کرد توی جیبش و یک تکه نان بلوط که خشک خشک بود و مانند تکه گچی بود که از دیوار کنده شده بود بیرون آورد و انداخت تو دامن مخمل و سرگرم تماشای ایستاد.
مخمل با شک نان را برداشت و بو کرد و بعد با بی اعتنایی انداختش دور. با تردید و احتیاط به بچه چوپان نگاه می کرد و هیچ ترسی از او نداشت. هیچ خطری از او حس نمی کرد. کینه ای از او در دل نداشت. اما هوشیار بود بیند که او با چوب درازش با او چه می خواهد بکند. او چوب را، و کارهائی که از آن می آمد خوب در زندگیش شناخته بود. دشمن چوب بود. چشمان ریزش مانند نور آفتابی که از زیر ذره بین بتابد، تیز و سوزنده از زیر ابروان برآمده و بالهای خار خاریش به سراپای بچه چوپان افتاده بود. با احتیاط و شک بیشتری به چوپان نگاه می کرد. چونکه او چوب گره گره ارژنش را تو دستش تکان می داد. و مخمل همیشه از حیوانات اینجوری آزار و رنج دیده بود. او حیوانی را که مثل خودش بود و به خودش شباهت داشت خوب می شناخت. اینگونه حیوانات را زیادتر از جانوران دیگر دیده بود. بچه چوپان گامی جلوتر گذاشت. مخمل باز از جایش نجبنید. تنها چشمانش با حرکات او می گردید. پسرک از تنهائی و خجالتی که در خودش یافته بود می خواست بداند او چیست و چکار می خواهد بکند. ناگهان چوب دستش را بلند کرد و به طرف او سخمه رفت. اما فورا خودش زودتر ترسید و پس رفت. چوب به مخمل نخورد. حالا دیگر مخمل با تردید زیاد به چوپان نگاه می کرد. تنش خسته و فرسوده بود. کف دست و پایش می سوخت. تنش از زور بی دودی مورمور می کرد. منظرهء لوطیش که جلو منقل نشسته بود و تریاک می کشید و به او دود می داد و پیش چشمش بود. این خاطره ای بود که از گذشته داشت. هرچه پره های لب بریده تیز و نازک بینیش را تکان میداد و نفس می کشید بوی تریاک را نمی شنید. تندتند نفس میزد. از بودن چوپان کلافه شده بود. می خواست پا شود برود اما حس می کرد که نباید پشتش را به چوپان کند.
پسرک از خون سردی و بی آزاری مخمل شیر شد. دوباره چوبش را بلند کرد و ناگهان قرص خواباند تو کلهء مخمل. مخمل هم یکهو خودش رامانند پاچه خیزک جمع کرد و پرید به بچه چوپان و دست هایش راگذاش روی شانه های او و در یک چشم برهم زدن گاز محکمی از گونه پسرک گرفت و تکه گوشتش را رو صورتش انداخت. پسرک وحشت زده به زمین افتاد و خون شفاف سنگینی از صورتش بیرون زد. مخمل تا آنروز هیچگاه فرصت نیافته بود که آدمیزادی را چنان بیازارد.
همچنان که پسرک به خود می پیچید و ناله می کرد مخمل با چند خیز از آنجا دور شد و بی آنکه خود بداند، همان راهی که آمده بود پیش گرفت. این تنها راهی بود که می شناخت. از همان سنگلاخی که آمده بود گذشت. هیچ نمی دانست چه کند. یک دشت گل و گشاد دور ورش گرفته بود که در آن گم شده بود. راه و چاه را نمی دانست . نه خوراک داشت، نه دود داشت و نه سلاح کاملی که بتواند با آن با محیط خودش دست و پنجه نرم کند. گوشت تنش در برابر محیط زمخت و آسیب رسان، زبون و بی مقاومت و از بین رونده بود. گوش هایش را تیز کرده بود واز صدای کوچکترین سوسکی که تو سبزه ها تکان می خورد می هراسید و نگران می شد. هر چه دور وورش بود پیشش دشمن ستمگر و جان سخت جلوه می نمود.
خستگی و کرختی تن زبونش ساخته بود. آمد پناه سنگی کز کرد و تا می توانست خودش را در گودی ای که میان دو سنگ پیدا شده بود جا کرد، آشفته و درهم بود. حواسش پرت شده بود. غریزه هایش کند شده بود و زنگ خورده بود. جلو خودش نگاه می کرد و شبح آدم ها و تبر دارانی که درخت ها را می بریدند می پائید، آدم ها برایش حالت لولو داشتند. ازشان بیزار بود. ازشان می ترسید. یک وحشت ازلی و بی پایان از آن ها در دلش مانده بود. حالا هم خودش را تا می توانست از آن ها پنهان می کرد.
چند تا تیغه علف از روی زمین کند و بو کرد و خورد. مزهء دبش و تازهء آنها او را سرحال آورد. مزهء دهنش عوض شد. باز هم از آن علف ها خورد، گلويش تر و تازه شد. آفتاب تنگ و خواب خیز اردیبهشت به موها سینه و شکمش می خورد و پوست تنش را غلغلک شیرین و خواب آوری می داد. پشتش را به سنگ داده بود و به گل های گندم و همیشه بهار که فرش زمین بود نگاه می کرد، لب پائینش را آورد جلو و کمی آنرا لرزانید، و صدای لغزنده ای تو گلویش غرغره شد. گوئی می خندید.
بعد خودش را بیشتر تو سوراخی که کز کرده بود جا کرد. پشتش را به تخته سنگ عقبش فشار می داد و خستگی در می کرد. یکدفعه خوشش آمد و آزادی خودش را حس کرد. راضی بود. مثل اینکه بار سنگین و آزار دهندهء غربت از گرده اش برداشته شده بود.
دستش را برد زیر بغلش و آنجا را خرت خرت خاراند. سرش به حالت کیف رو گردنش کج بود. گوئی کسی مشت و مالش می داد. بعد شکمش را خاراند. آنوقت شق نشست و با شکم و ران و میان پای خودش ور رفت. رشک و شپشه های تنش را یکی یکی با انبرک های تیز ناخنش می گرفت و می گذاشت زیر دندانش و می خورد. پوست شکمش نقره ای بود و رگ های آبی توش دویده بود.
تمام تنش از آتش یک خواهش طبیعی گر گرفته بود. مثل اینکه آنا یک انتر ماده جلوش سبز شده بود و میان پایش را باز کرده بود. چشمانش را دردناک به هم می زد و خمار جلو خود نگاه می کرد. دستش را برد لای رانش و میان پایش را چسبید . وقتی لوطی داشت تا می خواست با خودش بازی کند لوطیش قرص و قایم با خیزران می کوبید رو انگشتانش. اما چون گردن کلفت بود لوطیش هر وقت دستش می رسید و طالب پیدا می شد او را برای تخم کشی به لوطی هائی که میمون ماده داشتند کرایه می داد.
این زناشوئی های مشروع که تک و توک در زندگی مخمل روی داده بود تنها خاطره های شهوانی بود که از جنس ماده اش برای او مانده بود .اما لوطی جهان بی دریافت اجاره هیچ وقت نمی گذاشت او با انترهای مادهء جفت شود. این بود که مخمل میمون ماده ها را از دور می دید که آنها هم زنجیر گردنشان بود و لوطی هایشان آنها را می کشیدند. ونمی گذاشتند بهم برسند و تا می خواستند و به هم نزدیک شوند زنجیر هایشان از دو سوکشیده می شد و خیزران بالای سرشان به چرخش در می آمد.
مخمل هم هر وقت سر لوطیش را دور می دید جلق میزد، مخصوصا شب ها. اما گاهی لوطیش می فهمید. صبح که می آمد سرش و می دید توی دستش یا روی موهایش آب خشک شده چسبیده، آنوقت او را می زد. گاه می شد که لوطی برای مسخرگی و خندیدن مشتریان معرکه اش توله سگ یا بچه گربه ریقونه ای میانداخت جلو مخمل. مخلمل هم آن ها را می گرفت تو دستش و زورشان می داد و بوشان می کرد و میان پای خودش می برد و خودش را با ناشی گری تکان تکان می داد و بعد میانداختشان دور. و هیچگونه سیری و رضایتی از این گونه کارها به او دست نمی داد.
حالا دیگر خودش تنها بود و ترسی از لوطیش نداشت. سستی وکرختی تنش رفته بود. گرم شده بود. نیروی تازهء پر کیفی تو رگ و پوستش دویده بود. پی در پی دستش روی آنچه که تویش چسبیده بود بالا و پائین می رفت . پوستش آن رو لیز می خورد. نمی دانست چه می کند. اما چشم به راه یک دگرگونی درون بود. منتظر یک لذت آشنای سیر کننده بود. یک لذت جسمی او را در کارش پشتیبانی می کرد. تنش می لریزید. خودش را دردمندانه می مالید. به حالت غم انگیز دستپاچه و هول خورده ای جلو خودش را نگاه می کرد. همه چیز از یادش رفته بود. خودش را فراموش کرده بود. تو تیرهء پشتش لرزش خارش دهن های پیدا شد. داشت کم کم از حال می رفت. چشمانش نیم بسته شده بود. داشت می شد که ناگهان هیولای شاهین نیرومندی از ته آسمان تند و تیز به سویش یله شد. شاهین خونخوار و کینه جو با چنگال و نوک باز به سوی مخمل حمله برد.
دردم غریزهء حفظ جان مخمل بر تمام میل های دیگرش غلبه یافت. هراسان از جایش پرید و روی دو پا بلند شد. خطر را حس کرده بود. گوئی دیوانه شد. نیش دندان و چنگال هایش را برای دفاع باز شد. دست هایش را بالای سرش بلند کرد و دندان های نیرومندش بیرون زد اما زنجیر مزاحمش بود. گردنش را خسته کرده بود و به سوی زمین می کشیدیش. شاید در تمام آن مدتی که خود را آزاد می دانست با زنجیر از یادش رفته بود و یا چون مانند یکی از اعضای تنش شده بود و همیشه آن را دیده بود دیگر به آن اهمیتی نمی داد.
شاهین به تندی از بالای سرش گذشت وکوهی ترس و تهدیدی بر سر او ریخت و به همین تندی که یله شده بود اوج گرفت. هردو از هم ترسیده بودند. کمی دور وور خودش را نگاه کرد. از آنجا هم سر خورد. آنجا هم جای زیستن نبود. آسایش او بهم خورده بود. بازهم تهدید شده بود. کوچکترین نشان یاری و همدردی در اطراف خود نمی دید. همه چیز بیگانه و تهدید کننده بود. مثل اینکه همه جا رو زمین سوزن کاشته بودند. یک آن نمی شد درنگ کرد. زمین مثل تابهء گداخته ای پایش را می سوزاند و به فرار ناچارش می کرد.
خسته و درمانده و بیم خورده و غمگین راه افتاد. باز هم از همان راهی که آمده بود. از همان راهی که فرار پیروزمندانه و در جستجوی آزادی از آن شده بود برگشت. نیروئی او را به پیش لاشهء تنها موجوی که تا چشمش روشنائی روز دیده بود او را شناخته بود می کشانید. حس کرده بود که بودنش بی لوطیش کامل نیست. با رضایت و خواستن پر شوقی رفت به سوی کهنه ترین دشمنی که پس از مرگ نیز او را به دنبال خود می کشانید. زنجیرش را به دنبال می کشانید و می رفت. ولی این زنجیر بود که اور امی کشانید.
لاشهء لوطی دست نخورده سرجایش بود. هنوز به درخت لم داده بود. مخمل او را که دید خوشحال شد. دوستیش به او گل کرده بود. دلش قرص شد. تنهائیش برهم خورد. لاشه مانند یک اسباب بازی بدیع او را گول می زد و به خودش می کشانید. از فرار هم سرخورده بود. فرار هم وجود نداشت. درگیر و دار فرار هم تهدید می شد. مرگ لوطی به او آزادی نداده بود. فرار هم نکرده بود. تنها فشار و وزن زنجیر زیادتر شده بود. او در دایره ای چرخ می خورد که نمی دانست از کجای محیطش شروع کرده بود چند بار از جایگاه شروع گذشته. همیشه سر جای خودش ودر یک نقطه درجا می زد.
اکنون دیگر کاملا خسته و مانده بود از همه جا ناامید بود. هر جا رفته بود رانده شده بود. تنش مور مور می کرد. دست و پایش کوفته شده بود. راه رفتن دیروز و تشویش بی دودی و زندگی نامأنوس امروز از پا درش آورده بود.
با تردید و ناامیدی آمد زانو به زانوی لوطیش گرفت نشست و سرگردان به او نگاه می کرد. اندوه سرتاپایش را گرفته بود. نمی دانست چکار کند. اما آمده بود که همان جا پهلوی لوطیش باشد و نمی خواست از پهلوی او برود. و لوطیش که بجای زبانش بود و پیوند او با دنیای دیگر بود مرده بود.
دو تا زغال کش دهاتی با دو تیر گنده که رو دوششان بود از دور به سوی مخمل و بلوط خشکیده و لوطی مرده پیش می آمدند. مخمل از دیدن آن ها سخت هراسید. اما لوطیش پهلویش بود. با التماس و به لاشهء لوطیش نگاه کرد و چند صدای بریده تو گلویش غرغره بشد. تنش میلیرزید.
او نه آدم آدم بود ونه میمون میمون. موجودی بود میان این دو تا که مسخ شده بود. از بسیاری نشست و برخاست با آدم ها از آن ها شده بود، اما در در دنیای آنها راه نداشت. آدم ها را خوب شناخته بود. غریزه اش به او می گفت که تبردارها برای نابودی او آمده اند. باز به مردهء سرد و وارفتهء لوطیش نگریست. و بعد دستش را دراز کرد و دامن او را گرفت و کشید. از او یاری می خواست. هرچه تبردارها به او نزدیک تر می شدند ترس و بیچارگی و درماندگی او بالاتر می ر فت. زغال کش ها زمخت و ژوليده و سیاه و سنگدل و بی اعتنا بودند، و بلند بلند می خندیدند.تبردارها نزدیک می شدند و تبرهایشان تو آفتاب برق می زد. برای مخمل جای درنگ نبود. آنجا هم جایش نبود. آنجا را هم سوزن کاشته بودند. آنجا هم تابهء گداخته بود و روی آن درنگ ممکن نبود. شتابزده پا شد فرار کند. می خواست از مردهء لوطیش و تبردار هائی که تو قالب او رفته بودند فرار کند. اما کشش و سنگینی و زنجیر نیرویش را گرفت و با نهیب مرگباری سرجایش میخکوبش کرد. گوئی ميخ طویله اش به زمین کوفته شده بود. بهنظرش رسید که قوطیش دارد با قلوه سنگ آنرا توی زمین میکوبد. گوئی هیچگاه این میخ طویله از زمین کنده نشده بود. هر قدر با دست و گردن زنجیرش را کشید، زنجیر کنده نشد. حلقهء میخ طویله اش پشت ریشهء استخوانی سمج بلوط گیر کرده بود و تکان نمیخورد.عاصی شد. دیوانه وار خم شد و زنجیرش را گاز گرفت و آنرا با خشم تلخی جوید. حلقه های آن زیر دندانش صدا میکرد و دندانهایش راخرد میکرد.
از زور خشم چشمش گرد و گشاد شده بود. درد آرواره ها را از یاد برده بود و زنجیر را دیوانه وار می جوید. خون و ریزه های دندان از دهنش با کف بیرون زده بود. ناله میکرد و به هوا می جست و صداهای دردناک خام تو حلقش غرغره می شد.از همه جای دشت ستون های دود بالا می رفت. اما آتشی پیدا نبود و آدم هائی سایه وار پای اين دودها در کند و کاو بودند و تبردارها نزدیک می شدند وتیغهء تبرشان تو خورشید می درخشید، و بلند بلند می خندیدند.
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()
یا لطیف
صادق چوبک در سال 1295 هجري خورشيدي در بوشهر بدنيا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روي آورد. در بوشهر و شيراز درس خواند و دوره کالج آمريکايي تهران را هم گذراند. در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولين مجموعه و داستانش را با نام " خيمه شب بازي " در سال 1324 منتشر کرد. در اين اثر و " چرا دريا طوفاني شد " (1328) بيشتر به توصيف مناظر مي پردازد، ضمن اينکه شخصيت هاي داستان و روابط آنها و روحيات آنها نيز به تصوير کشيده مي شود. اولين اثرش را هم که حاوي سه داستان و يک نمايشنامه بود، تحت عنوان " انتري که لوطيش مرده بود " به چاپ سپرد. آثار ديگر وي که برايش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهاي " تنگسير " و " سنگ صبور " بود. تنگسير به 18 زبان ترجمه شده است. امير نادري، فيلمساز معروف ايراني، در سال 1352 بر اساس آن فيلمي به همين نام ساخته. در " سنگ صبور " جريان سيال ذهني روايت و بيان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، اين اثر بحث زيادي را در محافل ادبي آن زمان برانگيخت. ديگر آثار داستاني چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر ( مجموعه ده داستان کوتاه). چوبک به زبان انگليسي مسلط بود و دستي نيز در ترجمه داشت. وي قصه معروف " پينوکيو " را با نام " آدمک چوبي" به فارسي برگرداند. شعر " غراب " اثر " ادگار آلن پو " نيز به همت وي ترجمه شد. آخرين اثر منتشره اش هم ترجمه حکايت هندي عاشقانه اي به نام " مهپاره " بود که در زمستان 1370 منتشر گرديد.
چوبک از اولين کوتاه نويسان قصه فارسي است و پس از محمد علي جمالزاده و صادق هدايت مي توان از او بعنوان يکي از پيشروان قصه نويسي جديد ايران نام برد. فرم قصه هاي جمالزاده بيشتر حکايت گونه و شبيه نويسندگان فرانسوي قرن نوزدهم بود. قصه هاي صادق هدايت هم فراز و نشيب بسيار داشت، گاهي از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معيارهاي قصه نويسي جديد بود و گاهي هم در واقع همان حکايت نويسي، بود که با چاشني طنز همراه مي شد. در اين ميان البته " بوف کور " استثنايي و بي بديل بود و از جهات مختلفي مورد توجه قرار گرفت. گروهي آن را قصه اي روانشناختي و نو دانستند و پيشرفتي در فرم قصه نويسي ايران به سوي قصه نويسي غربي، محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همين نظر بود و از همين جا آغاز کرد. وي در قصه هايش ذهن و روان قهرمانهايش را مورد توجه قرار داد و سعي کرد به شخصيت هايش عمق ببخشد. همين تلاش براي عمق بخشيدن به شخصيت ها، بر نحوه بيان وي تاثير گذاشت.
وي در توصيف واقعيتهاي زندگي نيز وسواس زيادي داشت و اين نيز از ويژگي هاي آثار وي است. چوبک به سبب همين دقت نظر در جزئي نگري ها و درون بيني ها، رئاليست افراطي وگاهي حتا ناتوراليست خوانده اند. آثار چوبک از سالها پيش مورد نقد و بررسي جدي قرار گرفته و در کتابهاي مختلفي از جمله " قصه نويسي " (رضا براهني)، " نويسندگان پيشرو ايران " (محمد علي سپانلو) و "نويسندگان پيشگام در قصه نويسي امروز ايران"(علي اکبر کسمايي)، نوشته هايش تحليل شده اند. صادق چوبک در اواخر عمر بينايي اش را از دست داد و در اوايل تابستان 1377، در آمريکا درگذشت و بنا به وصيتش يادداشتهاي منتشر نشده اش را سوزاندند.
دوست دار دوستیهای شما علی ![]()


